|
ما مشتی عَصَبی هستیم .
سرمان درد می کند
برای مشتی آرامبخش
و مشتی به صورت گلوله ای
به صورت یک
مشت
عَصَبی
.
ما اعصاب های خُرد ِمان را
با کمی شیشه
با رگ و ریشه
از
گلو
در
می
آوریم
،
می
پاشیم
به
خیابان
و در
یک
مشت
به
هم
زدن
شهر
را
به
هم
می
زنیم
/
اعصابشان
را .
شب ها
خُرده های اعصاب را از خیابان جمع ،
به خانه می آوریم
هدیه می دهیم به مادران ِ عزیزمان
و اگر نه در خوابی عمیق
خُرده ها را
با رگ و ریشه های درازمان پس ،
می
دهیم
به
پدران
ِ
عزیزمان
که
علی
الحساب
در
قبرستان
ِ
پوسیده
شان
به
جایی
بند
باشند
.
و هر
صبح
از
عزیزانمان
عذر
می
خواهیم
/ می
گیریم
هدیه
مان
را
پس ،
خرده
ها
را
می
پاشیم
به
در و
تخته
های
نداشته
ی
شهر
و
ریشه
ها
را
پیوند
به
رگ ِ
آدم
های
بی
اعصابی
می
زنیم
که
یک
روز
از
چند
روز
ِ
زندگی
شان
باقی
ست .
|