|
1
جهان
من
لال
شده
است
دیگر
نمیشنوم
رو
در
روی
تو
حتا
شادی
روز
بعد
شاید
،
پایان
زمان
از
دست
رفته
است
یا
نه
روی
آبی
تو
کبود
است
حالا
چنگال
؛ در
محبّت
،
روی
تن
روز
بی
یک
نگاه
روشن
کمبود
ِروشنیش
در
من
کاسهی
لوکس
– شب
بینفس
و
حالا
من ،
یا
من ،
یا
من ؟
2
بزغالهی
تماممیش
با
لایههایی
از
عطش
به
دورش
با
زبانی
نازک
و
چنان
که
نمیدانی
–
اینجا
اسبها
میدوند
گرگها
میدرند
ماهیها
شنا
و
ما
همچنان
نمیفهمیم
تماشا
کن
3
سلام
اوّلینم
بی
هیچ
صدایی
بی
حتا
خشم
و
من
ِرؤیاپرداز
،
اوّلینم
–
تنها
بیا
بی
هیچ
صدایی
بی
حتا
خشم
تضاد
–
آنچه
نیست
است
و
همچنان
چهره
در
چهره
بینگاه
–
میبینمت
بی
حتا
نور
حتا
احساس
میکنم
بی
که
بخواهم
من
فقط
دلتنگم
دلم
تنگ
شده
است
.
|