|
جغرافيا
پيراهن
من
است
وقتي
امپراطور
هاي
مغرور
روي
چين
هاي
دامنم
ديوار
مي
کشند
نيامدنت
را
باد
توي
پيراهنم
انداخته
بادبان
ها
بلند
مي
شوند
دزدان
دريايي"
دريا"را
مي
دزدند
پليس
سوت
مي
کشد
پليس
سوت
کشيد
و
لبش
خيابان
شد
تمام
کوچه
پر
از
رد
پاي
آژان
شد
و
قهوه
چي ي
محل
غرق
در
خيال
خودش
سوار
باد
شد و
ناخداي
فنجان
شد
پليس
سوت
زد و
از
لبش
خيابان
ريخت
و
توي
جيب
زمين
قطره
قطره
باران
ريخت
خدا
به
هييت
يک
قهوه
چي
پير
شد و
براي
مشتري
اش
ميله
ميله
زندان
ريخت
لب
پر
زده
فنجانم
کج
مي
شود
مثل
روز...
...
خم
شد و
پشت
پنجره
مرد
زير
ِ
کفش
ِ
سياه
ِ
رهگذران
گم
شدم
پشت
ميله
هاي
قفس
جامه
ي
راه
راه
رهگذرزان
قارقار
کلاغ
هاي
گذر
خنده
ي
قاه
قاه
رهگذران
پرنده
هاي
صدا
توي
آسمان
حنجره
ام
تير
مي
خورند
به
ابر
هاي
جهان
نامه
پيوست
مي
کنم
احتراما
ً
به
قهوه
چي ي
محل:
اسلامشهر،نمازش
قضا
شد
ــ
روي
سفره
ي
آفريقاــ
شربت
سياه
سرفه
حراج
مي
کنم
استوا
نخ
کش
پيراهن
من
است
پيراهنم
پير
شده
مي
خواهم
برهنه
باشم
تمام.
شعر
پیشین
عاطفه
عمادلو
در
پیاده
رو :
ب ِ
ابليس
ِ من!
«به
نام
خدا»
مي
پرستمت
ولگرد
ِ
رند
ِ بي
سرو
پا،مي
پرستمت
باري
سلام
مرد
غزل
هاي
ممتدم
امشب
دوباره
با
غزلي
سويت
آمدم
اينجا،تمام
وسوسه
ها
رنگ
چشم
توست
شيطان
تويي،اگرچه
خدا
رنگ
چشم
توست
حتما
ً
بهشت
توي
همين
جيب
هاي
توست
اصلا
ً پل
صراط
همين
رد
پاي
توست
امشب
فرشته
ها
به
خدا
سنگ
مي
زنند
توبه
!
ببن
پنجره
را ،سنگ
مي
زنند
از
بس
به
سنگ
خورد
سرم،ميخ
شد
تنم
اسطوره
ي
عمودي
تاريخ
شد
تنم
من
لوح
ِ بي
قرار
ِحمورابي
ِ
توام
بر
من
بکوب،عاشق
بي
تابي
ِ
توام
و
اللوح
و
واللقلم،به
تو
سوگند،عاشقم
واللوح
والقلم،به
تو
سوگند،عاشقم
شب
روي
شيشه
نقطه
ي
پايان
گذاشته
حالم
بد
است،سر
به
خيابان
گذاشته
اينجا
دهان
پنجره
ها
باز
چشم
توست
گرگان
عجيب
عاشق
شيراز
چشم
توست
چشم
توست
از
چشم
توست
مي
اف
تم
دوباره
تو
پيچ
شمرون
چشات
جلو
پات
مي
افتم
و غل
مي
خورم
مي
گي
زهرت
بشه
هر
چي
عاشقي
مي
رم و
غذام
و
کامل
مي
خورم
تو
چشات
مهره
ي
مار
داري
و من
روز
و شب
مهراي
باطل
مي
خورم
خودم
و
زنده
به
گورت
مي
کنم
اره
راس
مي
گي
به
قاتل
مي
خورم
مي
خورم
مي
خورم
هر
چي
که
سيبه،مي
خورم
از
چشات
هر
چي
فريبه،مي
خورم
پاسبونا
تو
سرم
سوت
مي
کشن
نعشم
و رو
دوش
تابوت
مي
کشن
دوباره
ميخ
ِ
تنم
داغ
مي
کنه
سگ
ولگرد
داره
واغ
واغ
مي
کنه
فقر
توي
گلوي
خوني
منه
خنده
لهجه
ي
عفوني
منه
صفحه
ي
چشم
خدا
برفکيه
يکي
بود
يکي
نبود؟!کي
به
کيه؟!
ميوه
ي
مزرعه
هامون
ملخه
سردمه،سردمه،دستات
که
يخه
توي
دسمال
زمين
فيس
مي
کنم
رختخواب
چشام
و
خيس
مي
کنم
..
..
..
شاعر،همين
جا،از
خجالت
سکوت
کرد |