|
شب
خاموش
که
درست
در
آستانه
ی
شهر
ایستاده
باشی
و
تورم
های
این
شب
خاموش
نگذارد
که
پا
بگذاری
به
یکی
ازپنج
شنبه
های
مردم
خوشبخت
.
اما
تو
در
این
شهری
در
یکی
از
خیابان
های
اول
و
آخرش
در
مه
...
در
خود
و در
خود
و در
خود
نشستن
،
دویدن
که
زنی
ناگهان
بخورد
به
صورتت
با
آن
پیراهن
جگری
و
همین
طور
خون
و
استخوانی
که
گفتی
:
پروردگارا
رخصت
!
و
دارد
با
دوچرخه
ی
خود
...
خانه
ی من
این
جاست
و
عصر
این
شمشادها
که
نفس
نفس
از
خود
بازگشته
اند
نمی
گذارد
که
راه
را
گم
کنم
.
پس
بادها
را
نگه
داشتیم
تا
دست
بساییم
بر
تن
خویش
و
اعصاب
درهم
شهر
را
- در
بازارهای
شلوغش
–
دانه
دانه
دوباره
بچسبانیم
بر
کاسه
ی
تنبور
اما
شب
شده
بود
و من
ایستاده
بودم
بر
آستانه
ی
شهر
که
جنازه
ام
ناگهان
در
اتاق
کوچکی
یافت
شد
در
یکی
از
پنج
شنبه
های
دویده
به
جای
من
با
زن !
و
بالاها
، آن
بالاترها
دوچرخه
ای
گیر
کرده
در
چرخ
دنده
های
ملکوت
.
هفت
بچه
در
شمردن
خود
هفت
بچه
کم
آوردند
....
قصه
های
این
شب
خاموش
....
|