شعری از :
بابک صحرانورد
من بادامم
سلام عینک عزیز
چشم تمنایم تو بودی
این سفره را که می گسترانی
آوار می ریزد با شما
تا برگردم
پاکم می کنند
دیگر چه والسی
بوی نان نجاتم داد
یا یک آسمان گرومبه نوش
این پسرک ترد سیاهپوست
چه حال و هوایی دارد
موهای طلائیش را باد می اندازد
شیهه می کشند چشمان آبی اش
جهان پوستم را تلخ کرد
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله ادبي پياده رو مي باشد و برداشت مطالب با ذكر منبع بلامانع است
"پیاده رو فارغ از هر گونه مسائل سیاسی دغدغه اش تنها قدم زدن در جهان متن است"