|
این
دفتر
شامل
پنج
شعر
بلند
است
:
تحشیه
بر
دیوار
خانگی
،
خرابه
ی
طاها
،
خواهرانه
بر
بَم
،
گزارش
کاشی
های
شیخ
لطف
الله
و
حوض
متهم
.
گویا
یکی
از
مشخصه
های
کاری
شاعران
پست
مدرن
آن
است
که
این
نوع
شاعران
دوست
دارند
شعر
بلند
بسرایند
تا
حس
بغرنج
و به
هم
ریخته
ی
خود
را
هرچه
بیشتر
در
شعر
جاری
کنند
،
زمان
را
جا
به
جا
کنند
،
حواشی
را
جانشین
متن
کنند
،
فضا
و
زبانی
پارانویایی
ایجاد
کنند
،
علیه
نخبه
گرایی
قیام
کنند
و
تظاهر
به
عقل
گریزی
داشته
باشند
.
ارزش
ها
را
مورد
سوال
قرار
دهند
و
اصول
و
قواعد
پیش
ساخته
و
قراردادی
را
کنار
بگذارند
و
سیر
غیرخطی
در
روایت
های
خود
به
وجود
آورند
و از
معنامحوری
افراطی
در
شعر
فاصله
بگیرند
و
...
بخشی
از
این
مقوله
ها
را
باید
به
پای
عقب
نماندن
از
قافله
تمدن
تلقی
کرد
و
بخشی
را
باید
بازتاب
زبان
شناسی
و
فلسفه
ی
زبان
و
فروپاشی
معیارهای
آرمان
گرا
در
جهان
امروز
دانست.
برش
هایی
از
شعری
که
عنوان
کتاب
را
هم
یدک
می
کشد،
می
آوریم
تا
مهر
تاییدی
بر
مطلب
زده
باشیم
:
کوهپایه
! /
کمی
گلویت
را
به
من
بده
/
قضیه
ی
همین
هوا
هستم
/
راه
بندان
/
پله
ها /
دیواری
که
در
نفسم
گیر
می
کند
/
...
/
این
روزهایم
گلوست
/
تهرانی
که
جهان
پهلوان
نشد
/ آن
روزها
/
خراب
وُ
شهریور
/
قیصر
/ و
خاطره
ای
که "
یک
شب ِ
مهتاب
"
فرهاد
شد
...
/
خرابه
ات
را
بردار
و
برو
/
تهران
ِ
همین
صدا
هستم
/
بیمارستان
ِ
کوچه
های
همین
زندگی
/
جرات
کن /
هوای
مان
زخمی
ست /
کوهپایه
! /
کمی
گلویت
را
به
من
بده
/
هوا
همین
ابر
است
/ که
از
غلاف
ِ
بسته
ی
اردیبهشت
می
آمد
/
هوا
کبوتر
نیست
...
نیما
می
گوید
: "
در
بی
نظمی
هم
باید
نظمی
وجود
داشته
باشد
" ما
در
ارتباط
با
این
کلمه
ها
گم
می
شویم
،
مراعات
النظیرها
همخوان
نیستند
، چه
چیزی
باعث
شده
است
که
شاعر
آسم
بگیرد
و
نفسش
بند
بیاید
؟
تهران
؟
شهریور
؟ "
قیصر
"فیلمفارسی
؟
فرهاد
؟
اردیبهشت
؟ یا
این
جمله
ی
مشعشع
ِ "
هوا
کبوتر
نیست
...
" .
چرا
شاعر
تعمد
دارد
که
بین
قیصر
و
فرهاد
وجه
تشابهی
پیدا
کند
؟ جا
به
جایی
در
مکان
و
زمان
و
کات
های
نابهنگام
در
شعر
،
پیچیده
گویی
،
بازجویی
از
عقل
و
نقض
رسوم
و
عادات
"
قضیه
ی
همین
هوا
هستم
" و
ایجاد
فضاهای
تیمارستانی
بیمارستان
ِ
کوچه
های
همین
زندگی
" و
زبان
پریشی
که
گویا
پیشنهادی
شکل
یافته
از
نوعی
شناخت
نوشتاری
است
و
تکثر
و
تداخل
روایت
ها و
تلمیح
ها و
باستان
گرایی
که
خواننده
ی
نخبه
را
میخکوب
می
کند
، از
ویژگی
های
اصلی
اشعار
پگاه
احمدی
است
:
درست
وقت
ِ
پرده
ی
سهراب
بود
/ من
بابکم
/
شبلی
بود
و
پرده
ی
حلاج
/
بابک
من
ام /
و
قرمطیان
می
گریختند
/ سگ
، او
بود
داستان
مرگ
سهراب
و
بابک
و
خیانت
شبلی
به
حلاج
و
اشاره
به
داستان
حسنک
و
سخن
حسنک
: "
سگ
ندانم
که
بوده
است
،
خاندان
من و
آنچه
مرا
بوده
است
همگان
دانند
" و
نهیب
ِ او
به
بوسهل
زوزنی
و
فرار
قرمطیان
از
دست
حکومت
غزنوی
چه
ارتباطی
با
بندهای
زیر
دارد
؟
به
بچه
های
من
نگاه
کنید
/ بر
تیغه
های
خودکشی
ِشهر
/
کوچه
های
بنگ
/
سلول
های
دانشگاه
/
تیمارستان
/
زندان
/
زیر
چراغ
های
خیابان
...
/ و
مادران
، بر
سجاده
های
آه
...
این
شیوه
ی
کار
فرار
از
خطه
ی
معناگرایی
و
معانی
پراکنده
،
نحو
ستیزی
و
چند
مکانه
کردن
زمان
معنی
را
از
مرکز
شعر
گریزان
کرده
و به
قول
دریدا
سطرها
را
توطئه
و
نیرنگ
متن
کرده
و
کوهی
از
ابهام
و
ایهام
و
مغلق
گویی
را
بر
سر
خواننده
آوار
می
کند
.
شاعر
با
تخطّی
از
نظام
و
هارمونی
سطرها
،
معنا
را
به
تاخیر
می
اندازد
و
واقعه
ای
را
در
برابر
دیدگان
خواننده
قرار
می
دهد
که
سرشار
از
پلشتی
و
تاریکی
است
،
مثل
آن
که
این
وضعیت
منهدم
شده
ی
جامعه
ی
شاعر
همگی
حاصل
حالت
پریشان
و
اوضاع
ناهمگون
شاعر
هم
هست
. در
"
تحشیه
بر
دیوار
خانگی
" با
شعری
چند
آوایی
و
چند
لایه
رو
به
روئیم
که
شاعر
دایم
در
آن
صحنه
ها
را
تعویض
می
کند
،
مکان
و
زمان
را
درمی
نوردد
و با
برش
های
گوناگون
به
مراکز
متعددی
وصل
می
شود
. در
ظاهر
شعر
به
نظر
گسسته
نما
و بی
در و
پیکر
است
اما
در
نهایت
به
ساختاری
معقول
می
رسد
. در
واقع
تمامیت
این
شعر
،
داستان
نسلی
منقرض
است
.
یکی
از
این
پرسوناژها
"ملایی
است
که
از
کتابت
ِ
اَبجد
رانده
شده
و
شاعران
سرزمینی
که
باجی
ها و
روسپی
ها و
ابوجهل
هایند
و
ناصرالدین
شاه
که
نقش
او
بر
سماور
حک
شده
است
و
زنی
که
به
سرگذشت
خود
ظنین
است
و "
ایران
" که
توری
طپیده
توی
منبت
های
اصفهان
و
مردی
که
مثل
لمبرهای
مادیان
گرم
است
و
خلیفه
ای
که
کز
کرده
است
بر
شتری
بی
خواب
و
سمک
عیار
و
حافظ
،
هدایت
،
واعظ
کلبی
،
بهلول
،
رودابه
،
سودابه
،
گُردآفرید
،
پروین
،
فروغ
و
...
" و
تمامی
مکان
ها و
زمان
ها ،
همه
در
غرقاب
خانه
ی
شاعر
جا
خوش
کرده
اند
و
بچه
ی
شاعر
–
شعرش
– در
میان
دنده
های
چاقو
مانده
است
.
همین
برش
پایانی
شعر
نشان
می
دهد
که
شاعر
در
عین
منقطع
نویسی
،
نقیضه
پردازی
،
طنز،
پراکنده
گویی
و
لذت
گرایی
در
به
هم
ریختن
مکان
ها و
زمان
ها ،
به
مدلولی
"
معنایی
"
مشخص
از
دال
های
خود
رسیده
است
.
این
سخن
دلیل
بر
آن
نیست
که
شاعر
یا
شاعرانی
بدون
مجوز
و
معیار
مشخصی
وارد
چنین
مقولاتی
شوند
و بی
معنانگاری
عمدی
خود
را
به
نحوی
ماست
مالی
کنند.
به
هر
حال
وجود
واژگانی
از
هر
دست
،
تاریخ
،
جامعه
و
مردمی
را
ترسیم
می
کند
با
فرهنگ
های
متفاوت
و
سرگذشتی
مضحک
و
بعضا
اندوهبار
، که
کسی
را
یارای
جمع
کردن
آن
نیست
.
این
واژه
ها
را
اگر
در
یک
سبد
بریزید
، از
غربال
آنان
هم
چیزی
دستگیرتان
نمی
شود
:
ملا
،
ابجد
،
مسجد
،
قبا
،
زکات
،
نان
،
منقاش
،
خارشتر
،
دست
های
عاریه
،
هرّه
،
افاعیل
،
مناره
،
بقعه
،داربست
ِ
مولانا
، یک
مترحرف
،
رحل
،
طاق
ضرّابی
،
صوت
و
لحن
،
پرنده
،
تعویض
،
خاطره
ی
لال
،
خاویار
،
آینده
ی بی
الفبا
،
مادّه
تاریخ
،
قهوه
ی
قجری
،
سماور
ِ
منقوش
،
شارب
ِ
پدر
،
نرده
های
سفارت
،تذکره
،
احتجاب
زنان
،
فرشته
های
مرمری
حوض
،
لمبرهای
مادیان
،
تکیه
ی
طیب
،
چکمه
های
نظامی
،خواهران
ِ
طولانی
، زن
های
متعه
،
ماهوت
،
پرلاشز
،
عکس
،
لکاته
،
هلوی
نصفه
، بی
بی ِ
خشت
،
طنز
ِ
کلاه
های
بی
لبه
در
باد
، جل
پاره
های
موقر
،
قوز
جنسی
و
...
شعر
"
تحشیه
بر
دیوار
ِ
خانگی
" از
ترکیب
چند
قسم
روایت
پرداخته
شده
است
که
سطرهای
نابی
دارد
، با
آن
هنجارگریزی
ها و
خلاف
آمد
ِ
عادت
ها :
1 –
بر
مناره
ی
تهران
خم
شدم
وَ
روی
سیب
ِ
باز
ِ
این
دنیا
گریستم
.
2 –
یک
متر
حرف
،
همه
ی
این
قوم
را
متحد
کرده
ست .
3 –
مثل
غمی
که
چند
پهلو
خوابیده
است
.
4 –
ما
گریه
های
بدی
کرده
ایم
/ در
بشقاب
ِ
بهشت
/
هرشب
، با
لکه
های
نان
ِ
تازه
فرو
می
رویم
.
5 –
و من
که
در
این
مغازه
خوشبختم
؟
موهای
شهروندی
ِ زن
را
جارو
می
زنم
.
در
این
روایت
ِ
طولانی
پرسوناژها
در
دو
جبهه
ی
متضاد
صف
کشیده
اند
.
اما
این
نیروها
خیر
و شر
نیستند
.
پرسوناژهایی
ویرانگر
و
پرسوناژهایی
استوار
که
گویا
هر
دو
دُن
کیشوت
وار
در
راه
ِ
تخریب
یکدیگر
ایستاده
اند
.
پرسوناژهای
متخاصم
قصد
دارند
چوب
لای
چرخ
پیشرفت
بشریت
بگذارند
اما
مرتبا
مات
می
شوند
:
تهران
! /
بختکی
که
روی
نفس
هام
افتاده
است
/
جناغ
ِ
سینه
ی من
اما
ادامه
خواهد
داشت
...
/
ایران
شبیه
ِ
آبشش
ِ من
زنده
است
. (
ص 31
)
در
اینجا
،
مکانه
ها و
زمانه
های
ارتجاعی
به
زمان
حال
آمده
اند
و
همان
عادات
ویرانگر
را
وارد
جهان
مدرن
کرده
اند
و
بلبشویی
فرهنگی
ایجاد
شده
است
:
نسلی
سخت
منقرض
شده
در
من /
و َ
واعظ
ِ
کلبی
/
تنها
صدای
نازک
ِ
خود
را
خوشبخت
می
کند
/
وگرنه
جلگه
های
تو
آلوده
اند
/ که
بر
لُنگی
فقیر
می
رانم
/
تُنگی
حقیر
...
( ص
14 )
شعر
"
خرابه
ی
طاها
"
شعری
شطح
گونه
است
. در
همان
پیشانی
ِ
شعر
،
شاعر
به
تخریب
ِ
عادات
خواننده
تیر
می
کشد
: با
لولاهایم
بخواب
در /
خون
! با
من
بمان
/
همیشه
جرمی
از
تَنگی
ِ
هوا
با
ماست
/
چکمه
ای
که
تا
زیر
ران
من
آمد
/
مردی
که
مثل
چرم
ِ
خام
بغل
می
کنم
/
کمک
کن
عاشقت
بشوم...(ص
25 )
در
این
شعر
فضایی
مغموم
و
دلهره
آور
و
تهی
از
عشق
،
حاکم
است
.
اوضاع
شاعر
آنقدر
آشفته
است
که
گاهی
یادش
می
رود
که
بعضی
کلمات
را
در
جمله
جا
گذاشته
است
. به
این
نمونه
ها
بنگریم
:
لا
به
لای
پدر
را
من
نوشته
ام
طاها
/ من
حذفی
برای
...
ندارم
،
برو
! /
اینجا
راهروی
ایران
است
/
چقدر
ساکتی
مادر
/
یکی
بهشت
ِ
زهرای
مرا
کتک
بزند
/
دیرآمدی
پسر
! /
خدا
کند
دوباره
عاشقت
بشوم
!
شاعر
گویا
فراموش
کرده
است
یک
شاعر
پست
مدرن
است
و
قرار
نیست
این
نوع
شاعران
شعرشان
انتفاعی
باشد
.
اما
"
پگاه
احمدی
" دق
دلی
خود
را
بر
روی
صفحه
آورده
است
. او
از
تمام
جدایی
ها و
فاصله
ها و
چمدان
ها
بیزار
است
و در
این
شعر
تمام
ظلم
هایی
که
به
زن
شده
است
را
به
تصویر
می
کشد
.
شعر
"
خواهر،
حواری
،
صدا
"
توصیف
گر
زلزله
ی بم
است
.
راوی
داستان
باز
هم
زنی
است
که
زیر
آوار
مانده
است
. در
هر
حال
زن
اگر
زیر
خاک
و
خاکستر
هم
نباشد
،
گلویش
گرفته
است
:
...
چقدر
خاک
،
لای
گلو
و
النگویم
بیا
...
/
پایین
صداست
که
پایین
نمی
رود
...
این
زلزله
تصویری
از
جزء
به
کل
است
و زن
هم
شاید
نمادی
باشد
از
زنان
خاورمیانه
. در
این
فضای
غم
گرفته
و
مقطع
، که
همه
جا
را
تنگ
و
ترش
می
بینیم
،
شاید
شاعر
حق
داشته
باشد
که
بر
سر
قبر
قطعه
ها و
برش
های
سطرهای
ناب
خود
شروه
کند
:
جهنم
است
این
آسمان
که
تا
گلوی
پنجره
چیدند
/ وَ
این
هوا
که
از
ظلمات
است
/
تنها
معاشرتم
با
زندگی
ست /
بر
کوبه
ی
دری
میان
زمستان
تکرار
می
شود
/
تهران
،
غمی
ست
برادر
/
تهران
،
غمی
ست /
وَ
قلوه
سنگ
،
توی
گلوی
گرفته
ام
...
( ص
53 )
|