|
در
زندگي
خياباني
ام
مي
چرخم
نزديكم
مي
شوي
خاطره
مي
شوم
از
ياد
نبرده
اي !
جاده
كوتاه
نمي
آيد
كنار
خودم
مي
ايستم
هنوز
از
من
نگذ
شته
اي
نزديكتر
دور
مي
روم
خيابان
از
شمارش
افتاده
است
مي
چرخم
در
زندگي
خياباني
ام
كنار
درختان
برهنه
كه
قبري
ندارم
تا
وصيت
مي
كنم
منتظرم
!
با دو قاب خالي چشمانم حتي !
اهواز
-1387
اولين انسان را وحشي مي بينم
نعش
ام
افتاده
نفس
گير
مي
شود
سر
بالايي
اين
خواب
بريده
بوي
تمامي
اين
ساعت
اولين
انسان
را
وحشي
مي
کند
خواب
هم
از
من
بيرون
نمي
زند
پخش
مي
شوم
در
گلوي
آهکي
!
امشب
کسي
ته
مانده
هاي
مرا
جمع
مي
کند
؟
دستم در کوچه مانده
کوچه
دستش
را
پس
مي
دهد
اما
جوري
چاي
مي
خوري
که
22
بهمن
است
!
رگها
ريخته
اند
در
خيابان
تا
دستم
در
کوچه
ات
مي
ماند
شايد
سرم
در
برگي
از
تاريخ
براي
شاعر
شدن
نماند
.
1387
–اهواز
|