شعرهایی از :
هوشنگ ملکی
قنات داري مي نويسي که زنبوري ذره ذره چيزت را - ذهن ات را – با خودش مي برد مي ريزد دريک پياله ي خالي روي ميز صبحانه ي مخاطب زني گوشه ي چالمه اش را باز مي کند يک مشت واژه ي محلي مي ريزد گوشه ي کاغذ داري مي نويسي که سايه سعدي خودش را راحت مي کند روي بلاغت مدرن. دازاين (2) و از ايستادن اش شروع مي شود شکل قائم ضاحک فقط کمي از هستي را بر مي دارد مي رود از خودش تا خم شود بر عدسي ها بر يک سلول بنيادي از خودش شکل خليفه ي مضحک و دو گربه آن قدر جيغ مي کشند در محاجات شطرنج تا اسب سفيد پوست مي اندازد در مربع سياه و شيهه مي کشد در شيشه زير ران يک سلول.
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله ادبي پياده رو مي باشد و برداشت مطالب با ذكر منبع بلامانع است
"پیاده رو فارغ از هر گونه مسائل سیاسی دغدغه اش تنها قدم زدن در جهان متن است"