info@piadero.ir   : ارسال اثر                                                 www.piadero.ir                                                      مجله ی ادبی پیاده رو

گردانندگانارسال اثرپرونده های ادبیبررسی کتابادبیات جهاناندیشه و نقدداستانشعرصفحه اصلی

    


 

 

 

 

شعرهایی از :

 

سید حبیب موسوی بی بالانی

 

 

 

انگیزه ای برای سرزمین سفید


ناهنجار آن قدر که سینه به واقعیتِ موهومِ طفل می دهد
طفلِ غریزی اگر چه پیراهنِ مادرش را تشخیص می دهد از میانِ همه پیراهن ها
اما کلنجار با این که دوستت داشته باشم یا نه مادرم را آسیمه می کند
سرآسیمه می دود دنبالِ بادبادکِ بی نخ در بادی شدید که لای چشم های
[ من خیس است

ای تو ای تو ای تو ای تو ای تو ای تو
ای تو که از شهرهای دور می آیی و چمدانت را باز می کنی برای یک لحظه ی
[ بازی گوش
اگر خاطراتم باشی ای تو توهمِ معناهای لفظ در می گیرد در موهایی سفید
من دوباره چشم هایم را خیس می کنم
تمامِ این ها مقدمه ای برای تابستان آینده است
لای موهای تو بلند شود باد و من بدوم
و سرزمینم را از روی تپه ها راهی کنم به قلعه ی تب کرده
نامت به مادرم مهربانی کند به پیرزن که هنوز موهایش تارهای سیاه
[ دارد
قلب لک لک ها بر گل دسته های مسجد خراب
سجاده را جمع کند و بگوید : من مادرِ توام که دارم دنبالِ بادبادکِ تو پشت
[ می کنم به قبله
اما نباید باور کرد
عیسا سرزمینی جز شیر مادرش نخاهد یافت


روز

به نفعِ منظره است
شانه باز می کنم در پیشانی نوشتِ مخدوشِ لاله ی وحشی
و در افق بسرایم تبارِ بوسه های خروس
که منظره را با گلوی آشفته اش ترک می کند
گزارش هیجان در تنیده بریزم و باز شود پیله اش به خاطرِ پیمان بسته با
[ داوود
پروانه های خطاکار صوت را بپذیرم با صوتِ پروانه های نجوا
با عطرِ چای محاصره ام کنم و روز نامه ای که عکس مسیح است
حتا به خابِ باکره برگردم تا گرد و خاک روی دامن خرما بزند
میل مثلِ قناری ی برگشته ای با ارزن آماده خوش باشد
و هی به خودش بگوید جنون برای تو کافی نیست تو مثل هر قناری معمولی
[ خلاصه ی خودت هستی
میل مثل قناری ی برگشته ای به ارزن آماده نک بزند
و یک پرنده که با سرعت است رد شود سیگارم را خلاصه بگرداند
فندک و صبحانه را با خبر انهدام هواپیما در شانه ای پر از لاله ی وحشی یاد بگیرم
و زنگ بزنم
صبح به خیر کوچه ی مادرزاد


ترکید

دریا که خاهر من است با زیتون که خاهر من است گاهی حرف مرا می زنند
شن ها به بازی گوشی ی من رشک می برند
و
شن ها به بازی گوشی ی من رشک می برند
من خاهرِ خودم هستم
اما خودم را دسته گلی مشکوک می سپارم به لحظه های مذکر یک قرار
می بینم خاهرم پرنده لای استخان هایش گریه می طلبد
لای استخان های خاهرم پرنده گرمِ گریه می شوم که صدایی بیدارم می کند
هی
خاهرِ خودت
داری به دسته گلی منفجر شده خو می کنی
وگرنه کدام معجزه دلش نمی خاهد در نقشی که تو داشته ای از عشق بازی کند

من خاهر خودم هستم
اما به خاهرانم رشک می برم
تنها صدا که کافی نیست
باید به خابِ چند گناه کوچک هم رفت مثلِ اعتیادِ گیاهان به معجزه
باید به معجزه ایمان ...

اما خاهرم زیتون به خاهرم دریا گفت او مثلِ دسته گلی منفجر شده است
دیگر کسی به خاطرِ او از سنگ ریزه به دنیا نخاهد آمد
او مثل هر شهید دیگر تاریخِ یک طبیعتِ بی جان شد

 


گرگان

 

شعرهای پیشین حبیب موسوی در پیاده رو :

 

ماه باشد و عهد

 

طریقه روی گلو باشد از نهفتن ماهوت

 

پاک و خراب و ستایش

 

نفیر مطرب و آوار شیرازهای خروس

 

به شور شانه زدن کندن و مراقبت و عهد

 

نماز را با دم نمرود خواند و مگس

 

شکست پشت شکنجه

 

لبالب از تن دلدار بود هوای خزینه های خزر ناک

 

دلت معامله باشد

 

تعویض کن که از دل عوضی باج خواهی خواست

 

نه این که ماه

 

نه ماهی ی ابرو

 

فقط دلیل کمی از طرق

 

طریقه ی دیگر بهار

 

که رفت

 

رفتن من خوب

 

باشدم از رفتنمت پوچ

 

کار کنم لاله خیزی و المنار

 

این جنازه ی الحاق به پشت پرونده

 

دهان باز حجام

 

حجامتم کن و از خون من دقیق شو ای راه

 

رهبر بی صبر این دعا فقط تو بوده ای و آن خراب که می سستید

 

جامعه ام سبز

 

نوازشم نکن انگار کن مرا

 

که جای جهان پشت منظره ام بود

 

جای من تو شدی

 

منظره مناظره ام بود

 

 

 

.........................

 

 

 

زمین برادر این روزها ست

 

شکوه خسته ی بیداد

 

 بر مزار مقیم

 

شکسته دامن و خسران حرف های شکست

 

چه مادرانه به اندرز های تو خوش رنگی می بخشد برف

 

شب سیاه که قرمز

 

شب سفید کبود

 

خسارت دلم از نوش های داروها

 

شکوه می شود آرامش

 

شکست می دهد آرام

 

این تن بی هرز

 

شکایتم کلاله ی لاله

 

کنار بسترم آرام های پری

 

کنار دغدغه ام نبش روزهای روزنه

 

کمان ابروی جانان به زخم تو بر برف های گرانی می بخشد

 

و برف های گرانی که بخشید م

 

می بخشم

 

تنم شبانه شکست

 

تنم به خلوت بی داد می رود رفته است

 

کبود این موها

 

کمان ابروها کمان تردیدم

 

گمان که می کنم از دوش دیشب هر جایی

 

نمایشم بده ای دور

 

نمایشم بده ای دلستان بی آغوش

 

به هرچه از تو تنم می شود تگرگ

 

بهتر شبانه از شباهت این دور

 

دورم کرد

 

 

 

...................................................

 

 

 

ما در میان باد بودیم

 

ما راه باد را پیدا کردیم

 

ما باد را بردیم

 

اما تبار دلهره در ما جهت گرفته

 

یعنی تبار دلهره ها خوب است

 

باد ها فرصت دیدار را از ما گرفته اند

 این باد ها را باید از جلوی پنجره دور کرد

این بادها هر گز خوب نبوده اند هرگز

این باد ها سال هاست که بیمارند

 

شاید برای بعدا باشد

 

شاید به بعدا تو دچاریم

 

از بس ستاره ها را از خود جدا کردیم

 

شاید بهار را هم دیدیم

 

شاید گلی است این همه دیدار

 

 

...........................................

 

 

بین دلهره هامان

 

عکس

 

صدای نازکانه ی لبخند هامان

 

تدبیر صورتی رنگ

 

پروانه را به بهانه های مختلف می شود آرزو کرد

 

حتا به بهائات مختلف

 

می شود

 

می شود خرید

 

خریداری از گل دان ها

 

روی گلدان ها

 

گلها

 

بیشتر عطف

 

بیشتر اسب

 

پروانه یا اسب

 

بعد از این

 

جنازه ام

 

دختر را از دم در باید دزدید و به باران داد

 

حتا وقتی مرکروکروم دارد

 

دارد خون می آید

 

آمد

 

دلم دریا است

 

یا است

 

یا حسین شهید

 

که کهربا داری در مرگ

 

جذب شهید می کنی از دل های آورده

 

آورده

 

من شهید تو ام دختر

 

دنبال شهر زاد تو را می گیرم

 

دنبال شهر زاد تو را قصه می کنم

 

قصه می کنم

 

یا آبروی جهت

 

بدون شما حضور نخواهم داشت

 

ابر

 

ابر

 

اسب است ابر

 

دارد می بارد

 

دختر می بارد

 

تنهاست

 

تن

 

ها ها هااست

 

ها است

 

ها ها ها

 

هو هو هو

 

اوهو اوهو اوهو

 

گریز

 

از هو

 

حق

 

هو حق

 

گریز از هو حق

 

تناوری اندامت

 

هو حق

 

دختر

 

 

....................................................

 

 

 

دقیقا آن پرنده به درد سر می افتد که باد را آمرزیده است

 

و بهار را به راه آورده است

 

آن پرنده که است

 

خسته گی ی ما را درک می کند

 

و به بهار می گوید  " شما بهتری؟ "

 

یعنی بهار وقتی که خسته ایم از راه می رسد یا شاد؟

 

یعنی جایی برای پنجره ها مان در نظر گرفته اردیبهشت؟

 

یعنی غریزه ی زاد و ولد در من بیش از عبارت است؟

 

باید به کودکان پرنده ام شیر بدهم

 

باید به رنگ شیری قلبم افتخار کنم بعد از این

 

یعنی بعد از این؟

 

 

جیم

 

از ماه    مه    مهتابی ی شکن

جه ی جیغ

جناب جالوت در روز های هوا ها

نَفَس به واسطه ی شه شهوت ِ نفس

کاردِ کار

سهرابِ آبِ آبدانان

ستم به رستم

به شکنِ شکنجه    جه ی جیغ

جُم خوردن ِ جالوت

جنبه که چیز

پا به دَم ِ دمپایی ی علیا یا علیا حضرت ِ در سُفلای باغ

اَسفلِ سفر ِ زادالنبیا

بگویم گویم را که دوست دارم

سامانِ سنگ بر سنگ

سنگر ببندید

دیدید؟

چه منظره ای!

قطار از آب بیرون آب آمد با مدِّ شدید / دیدید؟

کاردِ کار

گلوی اصغر در بر گرفته مادر

چادرت را سر سر بازان سر کن

شَکر

به چه کار آیدت آیتِ تلویحی

تلویحاً نحوه ی زننده ی زن سر به زنگاه از راه رسید / دیدید

ماهی و ماهیتابه لختند

 

 

ساخُن

 

 

ساخُن

و از آن که بگیرم

با هلال شکل ِ هم شوند

اغنیا در باد ورم می کنند

یا الهه

الّا هه

که ساخُن را عُلوا تلفظ نکرد

جهان ِ بی تا شد / نکرد

نا شد نَها و ساخُن کامل کرد

باید ورم کند

شکمش

اشکش

کشمکش که فرا کرد نقره فام

یا بام را نام کردم

این گونه شد که از انگشتم خون آمد

و پدیده یک مناره ی خوشگل شد

با هوار ِ اذان

هوا به حرکت ِ اُفت

هر کاما مکثِ سیب در دریاچه

شکمش

اشکش

کشمکش خَمود شد از نام

ساخُن معنا را دفن کرد درچمدانی که از گوشه هایش خون آمد

انگشتم را تا ته به هلال بخشیدم

 

 

توارُد

 

من تواردم

تو را به تو ِ منقبض

به شایعه ای هفت رنگ که روز تکراری ی جهت

جنازه ی شیپور در مسیر

خزانه ی این غم را با غم خروشیدم

کفش های اصفهانی ی گلاب به پایم

کلاه رفته گران بر سرم

خروشیدم تا ناب تر کنم

نابم از نوابغ خبر ترک

نازک با نابی ی الیاف ِ شیشه و تلفن

خرچنگ بر مسیر بگردانم

برادر ِ سیرسیرک و آن تناوب ِ خط خطا

خط خطم از تو پر است

از توارُد و تو

و پشت سرم صد هزار قَنج که رفتیم و نافه که بُبریدیم

برادرم باشی

یا مرگ بی شعور همین تنهایی

یک آن به فکر من نرسی

تا از توارُدِ من ناقه ای به گِل بنشیند / بهل کند

 

 

سُرخان

 

میانِ چشم تو آهو تخم ریخته که سرخ است؟

یا آهو توی چشم تو قدم می زند که سرخ است؟

یا اصلاً آهویی در کار نیست

سرخ است

شاید اصلاً اشک عفونی می ریزی

شاید فقط سرخ است که یک شاعر سیگاری همان طور که سیگارش را توی استکان نم دارش خاموش می کند از تشبیه چشم به رنگِ شراب خنده اش بگیرد

اما چشم تو سرخ است

مثل ادرار ِ سرخ اژدهایی که یک شوالیه ی عاشق با اسب کوبیده توی کلیه اش

مثل پر سرخ ِ کلاه ژان ماتیو

به چشم سرخت افتخار کن

به چشم سرخت اما افتخار کن

 

 

 

كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله ادبي پياده رو مي باشد و برداشت مطالب با ذكر منبع بلامانع است

"پیاده رو فارغ از هر گونه مسائل سیاسی دغدغه اش تنها قدم زدن در جهان متن است"