|
صدايم آتش گرفته است
واژه هايم
پيش از آنكه كسي بشنود خاكستر مي شوند
و تكليف زيبايي تو را بعد ازين
هيچ ماهي روشن نمي كند
در شعر هيچ شاعري
صدايم را
بلند مي كنم و روي شهر مي پاشم
كه باز رعشه بيفتد به دست نقاشم
مرا كنار خودم لال و بي زبان بكشد
خودم سكوت و خودم حرف . . .
با خودم باشم
صدايم را
از تمام سطرهايم پس بگير
جايي پشت دندان هايم قفل كن
و كليدش را از تمام پنجره هاي شهر بيرون
بينداز
زيبايي تو رازي است
كه ميان همين واژه ها پنهان مي كنم
و در سكوت
دلم را آتش مي زنم
بگذار با آخرين سطر شعرم
تو هم مثل ماه تمام شوي
شعر
پیشین
لیلا
کردبچه
در
پیاده
رو :
از
شهرهاي
بزرگ
كه
در
قصه
هاي
تو
نبودند
مي
ترسم
از
خيابان
هايي
كه
پايم
را
به
راه
هاي
نرفته
بسته
اند
و
عشق
هاي
پيشنهادي
كوچك
كه
دلم
را
به
پنجره
هاي
وامانده
ي
لعنتي
مي
ترسم
از
روزهايي
كه
با
تنور
تو
روشن
نمي
شوند
و شب
هايي
كه
با
هزار
و يك
روايت
گوناگون
چشم
هاي
مرا
نمي
بندند
دلم
هواي
خانه
ي
كاه
گلي
ات
را
كرده
،
با
پستوي
تنگ
و
تاري
كه
عطر
آغوش
پدر
بزرگ
را
در
آن
حبس
كرده
بودي
دلم
هواي
تو
را
كرده
كه
برايم
چاي
بريزي
و
دوباره
بگويي
چگونه
صورت
من
شصت
سال
پيش
جواني
كُرد
را
عاشق
تو
كرد
برايم
چاي
بريز،
نه
نه
آقا
!
و
اشك
هايم
را
با
گوشه
ي
گلدار
چارقدت
پاك
كن
خسته
ام
خسته
و
هيچ
كس
آنقدر
زن
نيست
كه
ساعت
ها
بشود
برايش
گريست
|