|
« به
وقت
البرز
»
مجموعهای
است
شامل
سه
دفتر
، که
چشم
انداز
آن ،
جستجوی
است
از
پی
هویتی
گمشده
و
کویری
بی
زمان
که
در
کنار
دریایی
می
گذرد
که
از
پنجره
کناری
آن ،
شاعر
به
روایت
سرزمین
مادری
خویش
می
پردازد
. که
همانا
دستملیه
آن
نگاهی
است
دو
گانه
که
در
فضاهای
آن ،
مخاطب
را
از
دنیای
واقعیت
ها
به
سمت
نوعی
فر
صت «
استعاری
» ی
می
کشاند
.
ایستگاه
ارجاعی
به
خصوص
در
میان
موقعیت
های
آئینی
و
بهره
گیری
از
قصص
قرآنی
،آن
هم
در
حد
اشارات
،
بار
دیگر
حس
تفرد
و
تجربه
های
شخصی
شاعر
،مخاطب
را
به
موقعیت
های
تلفیقی
می
بَرد،
که
حس
روایت
،
مضمون
پردازی
و
ایستادن
در
فضای
پدیدار
شناسانه
در
چشم
انداز
آن ،
حرف
اول
را
می
زند
. بی
گمان
زمان
به
ساعت
البرز
یک
نماد
طولانی
است
!
که
در
پی
هویت
خویش
، از
زاویه
های
مختلفی
،
نگاه
شاعر
را
به
سمت
کشف
و
یادآوری
حوادث
می
کشاند
.
دفتر
اول
: «
به
وقت
البرز
» یک
شعر
بلند
روائی
است
به
نوعی
سرگذشت
تاریخی
«
کوه
البرز
» در
گذرگاه
تاریخ
است
که
نگاهی
است
به
دیروز
و
امروز
«
تهران
» که
شاعر
در
نشان
دادن
اقلیم
آن
،به
سفرهای
تاریخی
و با
نوعی
مقایسه
میان
دیروز
و
امروز
تمدن
این
شهر
می
پردازد
.
« در
این
قلب
باستانی
ِ
تمدنی
چون
تو
تکرار
می
شود
/ تا
شعرهایم
را
به
پایتختی
بخواند
/ و
خط
میخی
خواب
انعطاف
ببیند
؟ »
(ص11
)
شاعر
در
گردش
اش
در
قلمروهای
«
البرز
» که
نمادی
از
تمدن
کهن
و
سرفرازی
تاریخی
مردم
این
سرزمین
را
در
خود
دارد
،
فرایند
دگرگونی
این
منطقه
در
گذرگاه
زمان
را
به
صورت
نقل
قول
هایی
،
همانند
جمله
های
معترضه
ای ،
در
لابلای
متن
روایت
می
کند
گفتنی
است
،
نگاه
به
تمدن
حواشی
البرز
،
همانا
جستِجو
در
فضاهای
گمشده
و
تاریخی
ِ
تهران
قدیم
و
جدید
است
. که
گویی
تهران
خود
مرکز
تمدن
ایران
در
همه
اعصار
بوده
است
، در
این
متن
،
عنصر
«
زمان
»
مرتب
گُرده
عوض
می
کند
: «
در
یا
را
به
هم
می
کوبم
/
سلسله
کوه
هایی
که
مرا
ادامه
می
دهند
/ در
تسخیر
بابل
به
یاری
ات
می
آیند
/
جنگل
به
وسعت
شمالی
اش
شکسته
نفسی
می
کند
که
کوچک
خان
را
به
رخ
نمی
کشد
» (
ص 13
)
در
این
شعر
بلند
،
شاعر
در
پی
افشای
حقیقت
هایی
تاریخی
گمشده
ای
است
که
در
آن ،
سعی
دارد
جای
پایی
از «
رگه
های
ملی
این
سرزمین
» را
نشان
دهد
.
گفتنی
است
،
اغلب
بازتاب
اشاره
ها ،
چندان
روشن
نیست
و
اما
حس
آمیزی
شاعر
برای
رسیدن
به
اقلیم
مورد
نظرش
، در
اینجا
و
آنجا
،
ذهن
مخاطب
را
به
سمت
همدلی
می
کشاند
. در
این
شعر
اشاره
های
واقعی
،
زبان
استعاری
متن
را
بسیار
کمرنگ
کرده
است
.
دفتر
دوم
:
شهادت
دور
بین
مدار
بسته
، در
این
دفتر
، که
نوعی
نماد
گرایی
و حس
استعاری
چشمگیری
در
آن
دیده
می
شود
،
اغلب
شعرها
،
برگرفته
از
قصص
قرآنی
است
. از
جمله
داستان
«
طوفان
نوح
»
است
.
شاعر
در
این
فضا
خود
را
در
سرزمینی
کویری
می
بیند
و در
آن
جریان
آفرینش
در
چشم
اندازهای
مختلف
و در
قالب
زنی
و
مادری
،
روایت
می
شود
، که
به
نوعی
ارتباط
«
توفان
»
دیروزی
به «
توفان
»
امروزی
را
در
فر
آیند
هجوم
تمدن
ها و
کشتی
های
بزرگ
،
نشان
داده
می
شود
: «
میخ
می
زنم
/ در
این
سرزمین
کویری
نشانی
در
یا
منم
/ و
چشم
هایم
برای
وقوع
توفان
زیاد
است
/
پسرم
!
این
کشتی
را
زیاد
کن /
دست
هایم
آن
را
پیش
می
برد
»
گوئی
،
این
مادر
زمین
است
که
از
حادثه
های
آفرینندگی
، تا
فضاهای
روزمرگی
امروز
، به
دغدغه
های
انسانی
ادامه
پیدا
می
کند
.
شاعر
در
این
گردش
،دنیای
آشفته
زندگی
دوزی
را
همچون
شناوری
بزرگ
می
بیند
که
از
غرق
شدن
«
جفت
های
» در
امواج
آن
احساس
نگرانی
می
کند
. در
این
شعر
هم ،
حس
روایت
در
پیوند
با
نگاه
های
تاریخی
از
روزگار
دیروز
و
امروز
ِ
دنیای
بشری
، می
گوید
گفتنی
است
که
ارجاعات
آمده
در
متن
، در
اینجا
هم ،
چندان
روشن
نیست
. با
این
همه
،
شاعر
در
پی
یافتن
روزگار
«
شهادت
م و
«
گواهی
»
نسبت
به
پرتاب
شدن
انسان
از
موقعیتی
به
موقعیت
دیگر
است
. که
با
ایجاد
«
رمز
»
هایی
،
یافتن
کلید
واژه
ها
را
به
مخاطب
می
سپارد
:
«
یونس
نبودی
/ تا
معجزه
ای
بیاید
و پا
در
میانی
کند
/ از
چشم
هایی
ترمی
گذرم
و
بزرگراهی
بی
طرف
/ و
دعاهایی
ابتر/
روسری
ام
با
آرواره
نهنگ
به
صلح
می
رسد
» (
ص 25
)
عمل
یادآوری
است
که
در
دفتر
دوم
،
کلیدهایی
همچون
:
دریا
/
ماهی
/
خضر
/
توفان
/
آفرینش
/
خاموشی
و...
هر
کدام
به
نوعی
به
کالبد
شکافی
می
پردازند
.اما
در
این
میان
، یک
پرسش
اساسی
همچنان
مطرح
است
وآن
سهم
بهره
گیری
از
فضاهاو
قصه
ها
چقدر
شاعر
و
مخاطب
را
در
رسیدن
به
یک
نگاه
و
شناخت
و
زیبا
شناسانه
،
کمک
می
کند
؟
فضاهای
سازگاری
از
یک
سو ،
و
روزگار
عدم
قطعیت
از
سوی
دیگر
،
خود
زمینه
ساز
اشاره
ای
است
، که
شاعر
سعی
در
تلفیق
آنها
، در
جهت
رسیدن
به
فضاهای
شاعرانگی
دارد
اما
این
هم
نشینی
واژه
ها
وسطرها
،
براستی
چقدر
از
جوهره
وزبان
شعری
عمیقی
برخوردار
است
؟ و
آیا
همه
فرصت
های
شعری
به
سمت
روایت
و
مضمون
پردازی
ختم
نمی
شود
؟
دفتر
سوم
:
بیرون
قاب
قدم
بزنیم
،
چشم
انداز
این
بخش
،نوعی
فرافکنی
و
گام
زدن
به
دور
از
فضاهای
عادت
است
.
تاریخ
،
طنز
،
سیالیّت
ِ
زمان
و
مکان
و
شاید
هم
نوعی
رسیدن
به
خود
،
بدور
از
زمانه
جاریست
«
چقدر
دلم
می
خواست
زنده
باشم
/
چرخ
زنان
از
پله
پایین
بیایم
/ و
پیشانی
راضی
فنجان
را
از
بخار
پاک
کنم
/ من
همین
طوری
خودم
را
کشتم
/
زیاد
مهم
نیست
؛
عزیزم!
»
(ص57
)
شاعر
در
صید
لحظه
ها ،
همواره
به
فردیت
خود
تکیه
دارد
، که
در
این
چشم
انداز
بی
گمان
،
دنیای
شعر
،
حسی
تر و
درونی
تر
می
شود
.
اما
گاهی
شاعر
به
بیرون
از
خود
پرتاب
می
شود
و به
ایجاد
فضاهایی
دست
می
زند
که
اغلب
به
دنیای
بیرون
تعلق
دارد
که
به
همین
خاطر
حس
شاعر
انگی
در
آن
چندان
درونی
به
نظر
نمی
رسند
:
«
شهروند
افتخاری
جهانم
/
کابویی
که
فیلم
های
وسترن
را
به
پایان
می
بَرَد
/
لطفا
باور
پذیر
باشد
/ که
تصادفی
پخش
می
شود
/ می
دانم
که
بازی
نمی
خورَد
،
قطعا
/ با
خودم
لج
کرده
ام،
فقط
»
(ص59-58
)
براستی
شاعر
در
این
فضا
می
خواهد
چه
نوع
باورپذیری
ای
را
در
قالب
طنز
به
مخاطب
عرضه
کند
.
این
یک
نقد
بیرونی
از
جهان
پیرامون
رسانه
ایست
، که
متاسفانه
نگاه
شاعرانه
در
آن
کمرنگ
به
نظر
می
رسد
.
مهرنوش
قربانعلی
، در
زمره
شاعرانی
است
که
دغدغه
زبان
و
شکل
بندی
شعر
،در
آثار
شان
،
جدی
تر
از
فضاهای
معنایی
است
.به
همین
جهت
،
شاعر
با
بهره
گیری
از
زبان
گفتار
و
تاثیرپذیری
از
دنیای
اشیاء
و
ابزارهای
جاری
،سعی
در
رسیدن
به
زبان
و
موقعیتی
متفاوت
از
شعر
امروز
دارد
.«جر
زنی
از
تقدیر
نیست
/
قبول
کن /
هر
چه
را
بُر
می
زنم
،هدر
میدهی
/ بر
باد
اگر
حکم
رانده
بودم
/
سلیمان
را
به
کف
آورده
بود
/ با
دست
رو
شده
بازی
کنم
، یا
...
/ آس
/
یادت
فقط
باشد
...
(ص65-64
)
بی
گمان
دغدغه
مقایسه
دیروز
و
امروز
و
بهره
گیری
شاعر
از
فضاهای
ارجاعی
،
قصه
های
آئینی
و
گردش
در
فضاهای
تاریخی
و
بینا
متنی
خود
،
فرصتی
است
برای
روایت
های
شاعرانه
در
جهان
پیرامون
اش
،اما
اندیشه
شعری
و
شیوه
های
زبانی
در
این
مجموعه
،
براستی
چقدر
در
هدایت
هم
از
فضاهای
مشترک
می
گویند
.به
گمان
من ،
متن
«به
وقت
البرز
»
بیشتر
در
همان
دو
دفتر
اول
و
دوم
از
موقعیت
شاعرانگی
به
نسبت
موفق
تری
بر
خوردار
است
، در
حالی
که
در
دفتر
سوم
بیشتر
نوعی
آسان
گیری
و
تفنن
دیده
می
شود
.
|