|
تصویر
روی
جلد
یک
دامن
زنانه
را
بر
روی
دماوند
نشان
می
دهد
. به
وضوح
پیداست
که
این
دامن
نماد
و
سمبل
زنانگی
است
.
اما
آیا
کوه
یک
جامعه
ی
مردانه
نیست
؟
سختی
،
استواری
و
نفوذ
ناپذیری
مردان
جوامع
شرقی
را
نشان
نمی
دهد
؟
این
دامن
زنانه
چه
می
خواهد
بگوید
؟
موریس
بلا
نشو
معتقد
است
که
درماندگی،
تنهایی
،
فاجعه
و
وانهادگی
انسان
را
به
سوی
نوشتار
سوق
می
دهد
.
نوشتاری
که
به
امید
پیدا
کردن
مخاطب
تقلا
می
کند.
اما
به
نظر
می
رسد
که
همه
چیز
تهدید
آمیز
می
نماید
.
هول
و
هراس
و
اضطراب
تنها
خاطره
ی
اندکی
از
خوشی
ها
برای
شاعر
در
فضایی
تیره
و پر
اضطراب
باقی
گزارده
است
.
در
بطن
زمانی
که
گذشته
همه
چیز
تقلا
و
کوشش
است
.
فرایندی
که
یک
قرن
اخیر
را
دربر
می
گیرد
. از
جوامع
غربی
گرفته
و به
تبع
آن
جوامع
شرقی
و زن
امروز
را .
اما
که
چه؟
این
اضطراب
در
فرایند
شدن
همچنان
پا
برجاست
و
این
راوی
است
که
نمود
محیط
پیرامون
خود
می
نماید
.
این
زن –
شاعر
–
راوی
در
بطن
زمان
،
خود
را
زاییده
و بر
جسد
خود
گریه
سر
می
دهد
.
گریه
برای
نداشتن
ها ،
نبودن
ها ،
تضادها
،
کهنه
ها و
نو
ها
...
حضور
عوامل
قدیمی
و
کلاسیک
در
کنار
عناصر
و
اشیاء
روزمره
و
امروزی
حکایت
انسانی
است
که
در
عصر
خود
بین
مدرنیته
و
سنت
گرفتار
مانده
و در
این
راه
به
قول
هگل
در
مقابل
کلام
منثور
جهان
راهی
جز
شعر
برای
او
نیست
.
شعری
که
پر
از
تضاد
و
تنش
های
درونی
انسانی
است
که
دارد
خودش
را
فریاد
می
کند
.
این
فریاد
اما
چالشی
است
که
هنوز
فرایندی
پردوام
به
نظر
می
رسد
.
فریادی
که
گویا
اعماقی
صد
ساله
دارد.
هرچند
از
آتشی
که
او
را
به
طور
کشید
،
پاره
ای
در
من
نیست
گرم
می
شوم
انی
ظلمت
نفسی
فاغفرلی
این
بند
از
متون
مذهبی
بهره
برداری
می
کند
و
فضایی
کاملن
کلاسیک
و
انتزاعی
در
ذهن
مخاطب
ایجاد
می
کند
فضایی
که
نمی
تواند
نمود
دنیایی
رئال
و
امروز
راوی
باشد
،اما
در
ادامه
می
خوانیم
:
نشد
که
در
آپارتمانی
خواب
های
اجاره
ای
ببینم
همیشه
دستی
از
گریبان
بیرون
می
آمد
و
صورت
ساعت
سفید
می
شد
مخاطب
به
یک
باره
وارد
فضای
شهری
و
امروزی
و
دنیای
واقع
راوی
می
شود
.
کلماتی
مانند
آپارتمان
،
اجاره
و
ساعت
به
سرعت
به
این
فرایند
کمک
می
کنند
. در
واقع
این
زن –
راوی
–
شاعر
است
که
مدام
بین
دو
فضای
سنتی
و نو
وامانده
است
و در
ادامه
به
اضطرابی
می
رسد
که
تنها
جوامع
شهری
می
توانند
برای
او
ایجاد
کنند
.
وصورت
ساعت
سفید
می
شد
موعد
قبض
ها
را
یاد
آوری
می
کنند
سررسید
و به
سررسید
.
این
گونه
اضطراب
های
شهری
در
شعر
او
کم
نیستند
:
همینجا
نگه
دارید
!
برویم
عزیزم
!
مهلت
پرداخت
قسط
می
گذرد
.
و
این
دوباره
شاعر
است
که
یک
باره
به
دنیای
پر
تنش
و
اضطراب
روزمره
گی
پرتاب
می
شود
.
قسط
همواره
برای
شهروندان
امروزی
ایجاد
نگرانی
می
کند
و به
ویژه
زمانی
که
از
استطاعت
مالی
کمتری
برخوردارند
.
قسط
و
عدم
توانایی
مالی
برای
راوی
مانند
کابوس
است
که
یک
باره
به
خاطر
آورده
می
شود.
شاعر
که
به
قصد
نوشتاری
زنانه
در
متن
حرکت
می
کند
با
موضعی
بسیار
جسورانه
همواره
در
موقعیت
های
مختلف
نسبت
به
وضعیت
زن
اعتراض
های
خود
را
بیان
می
کند
.
این
موقعیت
ها
راوی
را
به
تنگ
آورده
و
اوست
که
این
چنین
فوران
می
کند
.
از
گسل
های
مغز
من
این
گسست
آغاز
خواهد
شد
یک
تخته
کم
آورده
ای
شاید
دنده
ی
چپی
باشد
که
نخواستی
من
باشم
.
زن
همواره
در
سنت
های
ما
از
شعور
کمتری
برخوردار
بوده
، او
آنقدر
ناتوان
است
که
از
دنده
ی چپ
مرد
آفریده
شده
و
این
شاعر
است
که
با
نگاهی
دیگر
اعتراض
خود
را
به
این
وضعیت
اعلام
می
کند
.
« یک
زن؛
زن
آفریده
نمی
شود
بلکه
زن
می
شود
»
سیمون
دوبوار
در
حقیقت
شاعر
– زن
–
راوی
تقلا
می
کند
که
جنس
دومی
نباشد
. او
باایجاد
متن
هایی
هنری
و
زیبا
عمیقن
این
مسائل
را
بیان
می
کند
.
شعر
مونولیزا
(2)
به
خوبی
این
وضعیت
را
نشان
می
دهد
.
شاعر
دراین
شعر
در
استحاله
ای
انتقادی
به
وضع
موجود
زن
در
جامعه
می
رسد
. او
مدام
می
تواند
این
گونه
معترض
ظاهر
شود
.
تنش
های
مداوم
،
اضطراب
ها و
استرس
های
مداوم
شاعر
را
به
آفرینش
متن
هایی
از
این
قبیل
رهنمون
می
کند
.
تا
حتا
جاذبه
ام
را
کشف
کنی
سیبی
نیست
که
بر
سرت
بخورد
یا
دستی
که
در
قاچی
از
بهشت
سهیمت
کند
بر
سر
دو
راهی
چند
مرده
حلاجی
؟
سیب
در
این
شعر
مخاطب
را
به
وضعیت
دوگانه
ایی
می
کشاند
. از
یک
سو
یاد
آور
اسطوره
ی
آفرینش
،
خطای
انسان
و
تصویری
عمیقن
متافیزیکی
است
و از
سویی
دیگر
در
استحاله
ایی
جاندار
و
تصویری
عینی
به
سیب
نیوتن
و
اشاره
به
کشف
قانون
جاذبه
ی
زمین
دارد
.
در
این
بین
مخاطب
با
گیج
خوردنی
خوشایند
وادار
به
دوباره
خوانی
شعر
می
شود
. و
این
شاعر
–
راوی
است
که
با
ایجاد
متنی
منحصر
به
فرد
و با
عبور
از
قراردادهای
شعری
و
هنجار
گریزی
موفق
عمل
می
نماید
و
اینگونه
به
شیوه
ای
که
مختص
اوست
باز
هم
چالش
آفرینی
می
کند
.
باز
هم
اعتراض
،
باز
هم
این
زن
است
که
وانهاده
و
تنها
مانده
است
.
این
اوست
که
...
بر
سر
دوراهی
چند
مرده
حلاجی
؟
شاعر
که
دائمن
در
تناقض
و
تضاد
به
سر
می
برد
در
ادامه
در
استحاله
ای
قابل
انتظار
به
راوی
یی
مبدل
می
شود
که
سرشار
از
یاس
و
ناامیدی
است
. او
دیگر
اعتراضی
ندارد
و
سرخورده
خود
را
وا
می
نهد
.
این
موضوع
در
ادامه
و در
صفحات
53و
63
به
وضوح
پیداست
.
نه
باطری
ام
تمام
می
شود
نه
عقب
می
کشم
نه
جلو
می
روم
نه
زنگ
می
زنم
راوی
هیچ
راه
گریزی
ندارد
.
هیچ
امیدی
نیست
. پس
وانهاده
و
درمانده
به
انتظار
می
ماند.
اماچه
انتظاری؟!
احتمالاً
پارویی
لازم
بود
تاکمی
از
این
سرما
را
برداشت
کند
اساساً
اما
از
زمینی
که
بر
آن
می
باریدم
پشیمان
شده
بودم
.
وضعیت
شاعر
آنقدر
اسف
انگیز
و
نومیدانه
به
نظر
می
رسد
که
این
یاس
و
ناامیدی
به
عمق
متن
راه
پیدا
کرده
و در
نتیجه
به
مخاطب
نیز
سرایت
می
کند
.
اما
راهی
به
جز
این
هست
؟ که
این
چنین
هست
و
نیست
!
راوی
اما
گاه
با
توجه
به
وضعیت
موجود
زن
به
موقعیت
انتحاری
نزدیک
می
شود
.
موقعیتی
که
او
هیچگاه
به
دنبال
آن
نبوده
که
برعکس
.
شهروند
افتخاری
جهانم
کابویی
که
فیلم
های
وسترن
را
به
پایان
می
برد
.
شاعر
–
راوی
در
این
جایگاه
به
دیگر
بودگی
می
رسد
.
دیگر
بودگی
یی
که
حاصل
و
ضعیت
نا
به
سامان
اجتماعی
است
.
راوی
که
به
عنوان
یک
زن
نتوانسته
جایگاهی
فراخور
حال
از
آن
خود
کند
به
هیات
مردی
در
می
آید
که
نه
تنها
وجود
او
نیست
بلکه
برابر
نهادی
است
که
او
را
نفی
می
کند
؛
برابر
نهادی
است
که
در
جوامع
دیگر
زیست
می
کند
.
قهرمانی
که
در
هالیوود
به
منصه
ی
ظهور
می
رسد
.
شاعراما
خود
را
به
سرنوشتی
تراژیک
می
سپارد
و
این
چنین
واکنشی
لجوجانه
و
منفعلانه
از
خود
بروز
می
دهد
.
راوی
اما
هیچ
گاه
این
اضطراب
،
تضاد
و
تنش
را
از
خود
دور
نمی
بیند
زیرا
فرایندی
است
که
همراه
او
زاده
شده
همراه
او
زیسته
و
نهایتن
پس
از
درگیری
های
مداوم
با
آنها
او
را
به
موقعیتی
هزیان
آلود
می
رساند
.
موقعیتی
که
برآیند
روایتی
زنانه
در
جامعه
ی
امروز
است
.
هزیانی
که
شایسته
ی
عصر
حاضر
می
باشد
.
باشد
!
- نه
–
باشد
باشد
!
نباشد
باشد
؟
نه !
باشد
!
|