info@piadero.ir   : ارسال اثر                                                 www.piadero.ir                                                      مجله ی ادبی پیاده رو

گردانندگانارسال اثرپرونده های ادبیبررسی کتابادبیات جهاناندیشه و نقدداستانشعرصفحه اصلی

    


 

 

« راحا » قدر مطلق شعر :

 

شاعری از برای همه فصول

 

نویسنده :

 

سعید صدیق

 

حقیقت خاموش می ماند      مادام که سکوت

به سخن گفتن در نیاید . حقیقت در ژرفای سکوت ایمن تر است  

- سعید صدیق

این نوشتار می خواهد حکم پاره های نوری را داشته باشد که به اعماق خاموشی افکنده می شود . در تاریکنای ِ سکوت ، یقینی نهفته است که اصراری به جلوه فروشی و نمائیدن ندارد . اما برای راقم این سطور تجلی سرشت حقیقی و راستین آن به ناچار از دیدرس خرد فراتر رفته و می رود و سرچشمه ی ایمان و دوست داشتن را پدید آورده است . پس اگر این قلم گاهی چنان تاب بر می دارد که بی تابی اش به شعر پهلو می زند ناگزیز است : در ضیافت شعر در ضیافت سکوت و عشق و واژه که هر حرف و کلمه ای جلوه گاه زندگی و عملی است ، بی هیچ اصرار و سماجتی حتی به بازشناخته شدن ، چه می توان کرد ؟

اگر ساختمان این نوشتار از نابندگی ِقمامیت گرانمایه ی واقعیتی خطی و یکپارچه فراتر می رود و گاه به شکل سلول های هم ارز  بندی در می آید که     می توان از هر واحدش ، به شکل دلخواه شروع کرد ترتّبی سیکل وار از سلول ها و    پاره های دیگر گذشت و ابتدا رسید ، در واقع نوعی تعمد نهفته است : وقتی سخن از انسانی است که ساحت های مختلف دارد و در هر ساحت طیف ها و نوار های رنگی متنوعی حضور می یابد که از عمق و غنای اندیشه و حد شاعرانه اش حکایت می کند . فرم در ساختار نوشته ای که محورش اوست نیز متاثر از این کثرت و چند وجهیت خواهد شد .

در این نوشته همه جا از " او " با عنوان " شاعر " یاد خواهم کرد ، چرا که این تنها « ظرف وجودی » حضور او در من بوده است ، در خلوت و حضور همه جا در طول و عرض ِ چشم اندازی که او را زیسته ام و باز یافته ام ، در مقیاس « در زمانی » و هم در مکان مندی و زمان مندی و زبان مندی تشخص بی بدیلی که در حوزه های مختلفی چون شعر ، نقد ، فلسفه ، سینما ، جامعه شناسی ، سیاست ، نویسندگی وکارگردانی و تمام صحنه های به ظاهر پیش پا افتاده ی زندگی ، خود ِ زندگی ، جلو کرده است نه تنها تبلور شعر ، که خود محک و مقیاسی برای سنجش « شعرانیّت » بوده است ،     بی آنکه در این معنا چیزی از ذهن و شیفتگی و قواره ی فکر و آرمان ِ خود را بدو وام داده باشم ، که ساحتش فراتر از اینگونه تعارفات بوده و هست .

بنابراین در این نوشته قصد آن نیست که بر جایگاهش و قدر و قیمتش اشارتی کنم . این کار زمان و زمانه است و تا این که من می دانم ، حتا در این وانفسای خواب و خود بزرگی که هر چیز و همه چیز شیئی و کالا شمرده شده و در سوق سوداگری چوب    می خورد  اما هستند چشم ها و گوش هایی که عیارشان چندان مرعوب و منکوب ی هیاهو ها و جنجال ها و سروصدای بازار مسگر ها نیست و معطّل ان نمانده اند تا هر نام و هویت و موجودیتی تبدیل به عکس و پوستر و دیوارکوب ، نقش بسته بر در و دیوار هر کوی و برزن دکانیای دو نبش ، دکه ی سر گذر شوند تا باور آورند ش ، نه ! شاید پر بیراه نباشد اگر بگویم اینک وقت سروییدن هنگامه هاست ، گل و لای نشسته ، آب در این سو زلال می شود ، ور در آن سو هم    تاریکی و خاموشی که لرد و لای و لوش بسته به تلنگری اگر گاه دلخوش می کرد ، اینک نه اگر زمین تخم خورده ی آماده ی پذیرایی از بذر های تازه ، دستکم باید گذشت   مرداب و باتلاق ها خشک شده و فکر ها ، مهیای طرحی دگر انداختن هستند و آدمی چه بسا عالمی دیگر . این خوش بینی ریشه در واقعیت جامعه ی ما دارد .

ضمنا این نوشته نمی خواهد انگشت بچرخاند و کسی را انگشت نشان کند ، که  " شاعر " همواره به ناحق یا حق انگشت نمای جماعتی بوده که هر چیز متفاوت را برشناخته اند و هرگز به اهمیت وجود « شاعران زندگی » که راهنمایان راه ها ، بوده اند و سروشِ هر خبر تازه ای که زمان ها می بَرد تا مقلدان و از پی روندگان به اذعان کردنش دست کوبی و پاکوبی کنند . و " شاعران " بوده اند که از همین و  " معمار روح و جانِ " که برای نفس کشیدن ، نیازمند شعر بوده اند همانگونه که هوا . جماعتی که هرخارق ِ عادتی را تکفیر کرده اند و هر شجاعت اخلاقی و قاطعیت وجدانی در مقابل خود و دیگران و مقابله با دیدگاه عرفی و مردم پسند و « مد گذاری » ها را به رسم انکار و تخطئه ، توطئه قلمداد کرده اند کجا بر می تابند که شاعری هم آوا با شاعری دیگر  ( اکتاویو پاز ) به تعمق بماند در خویش و پیرامونش در ما بنگرد و به آوایی رسا و بلند – یا گاه زیز لب به نجوا با خویش و در مواجه با سهمی که خود در ساختن دوزخ خویش داشته است بسراید .

« از کار دست می کشم و در کار خویش می نگرم  من نیمه دوم زندگی ام را در شکستن سنگ ها نفوذ در دیوار ها ، فروشکستن در ها و کنار زدن موانعی گذرانده ام که در نیمه اول زندگی به دست خود میان خویشتن و نور نهادم » . ( سنگ آفتاب . اکتاویو پاز – ص 58 )

و در این کار چه بوده که شاعر از مینه ی آن به وانگری جهان خود پرداخته ؟

« با رنج بسیار ، با یک بند انگشت پیشرفت در سال ، در دل صخره نقبی می زنم . هزاران هزار سال دندان هایم را فرسوده ام و ناخن هایم را شکسته ام تا به سوی دیگر رسم . به نور ، به هوای آزاد و آزادی » . ( همانجا ، شعر نقب – ص 57 )

پس سخن از " قضاوتی تاریخی " است برای تاسیس " هویتی تاریخی " یا تداوم هویتی از پیش شکل گرفته . همانچیزی که در جاهای دیگر ان سیاره ی سیاه بخت نیز از آن سخن می گویند . همان ها که همچون « سزار وایخو »  با قاطعیتی اخلاقی پیش از هرکس و دیگران گریبان " خود " را گرفته اند و نه کسی دیگر  : « ای کاش درها را همه می زدم » .

" شاعر " پیش از دیگران و با اولین نشانه ها ، نه از آنرو که شکست خورده است ، شکست را پذیرا شده است ، نه از سر ناتوانی ، عدم صداقت ، نه از آنرو که دیگران کلمات را همچون آبرو و شرف و اعتبار خویش می فروشند و  او می گذراند ، بلکه همچون ضرورتی برای فراچنگ آوردنِ « گذشته » ، « به حرکت در آوردن گذشته به سمت آیندهای که پیش روی ماست و پشت ماست ، این است تنها معنای راستین ِ هویت تاریخی » ( پل ریکور ) به آرامی بر زبان می آورد :  « ... و تباهی درست آنجا آغاز شد که با تباهی می جنگیدیم . » ( ماندشتام ) و از آن پس نه تنها جامه ی کلمات و هر آنچه که با عاریت گرفته شده به کناری افکنده می شود بلکه ضرباهنگ ِ گام ها ، جهت نگاه ها ، رفتار ها و نحوه سلوک و سیر و سفر و خطر کردن ها و " قاعده ها " دیگر می شود . " این " و " آن " و هر معنا و پدیدار و ایستار وجستاری از این دیگر شدن ، نصیب خواهند برد .

و این همه ، چیزی تازه برای شاعر نیست ، شاعر از دیرباز ، از ابتدا ، اولین گام ها ، چنین سرشت خود را بنیاد نهاده است . نگاه کنید : نوشته ی من یهودا و پاسخ نوری علاء *

شاعر در هجده سالگی همچون هر شعلع راستین ، آذرخش ها در آستین دارد . بی آنکه در ایت ترسیم دقیق " چه بودن " ها و " چه نبودن " ها فخر نخوت و کبر نهفته باشد ، غرور عقابی تماشایی است که می خواهد جهان را به قواره همیّت و به عشوه ی دستی که برآورده تا « نیما وار » چشم پنهان جهان باشد ، ببرّد .

پی صحبت از جا و مقام و جهان و امتیاز و تعداد ستاره و سردوش نیست . صحبت کلام معنا است " و کلام " می باید از از جنس وحی باشد . و شاعر کمابیش دستی که بر سینه ی " رویایی " – یکی از چند شاعر بزرگ سال های اولیه دهه پنجاه – و امروز هنوز – می زند چنین است . " رویایی " شاعر است پس شاعر وار گواهی می دهد به تولد ستاره ای بیتاست . اما این دلیل نمی شود چیزی از بینش و سلوک شاعرانه ، مایه ی معمله شود . شاعر اگر چه راه و سبک و نحو و نگره ی " دوست " در خود می بیند اما بهای " استقلال " و " هویت " خود را هم می داند . او می داند که برای نخستین بار به " صدایی  عمومی "  دست یافتن که به " من ِ" او به خود او نقص دارد ، بر سازنده ی « خویشیّت » و هویّت اوست . ابتدای به خویشتن ( بخوان دیگری ) راه یافتن و دست یافتن است . ابتدای به دنیا پا گذاشتن ( میلاد هنر ) و بلوغ ( تولد شخصیت و منش ِ حاضر خود ) تا با منشی یکه در مقابل جهان ، خود را بنمایاند – نه محض نمایش و مباهات و منم ، که سمت بی خوشی( ایمان ) و " چلچراغ شهود خویش را در آسمانی روشن کردن که تنها از آن او نیست " ، از آن « من » ها دیگر و " دیگران " هم هست . فرق این است مه فقط اکنون او ، « موبی دیک ِ » خویش را یافته است ، و حتا اگر چیزی که به ساحل خواهد رساند ، اسکلت استخوانی ِ نهنگش باشد ، او مسئول است متعهد است که « تنها پس از نهنگ به آفتاب بپردازد » چرا که شعر ، خود ، آفتاب است ، و این آفتاب ، طلوع کرده است .

باز همین شاعر است که پس از دو دهه ، ناگزیر است در مقابله با فراموشی ، تلنگری به حافظه ی آنی و لحظه ای زمانه ی خود بزند . اینبار به شکل دیگری برائت بجوید از « نامن » از فریب کاری و حیله و شیطنت – یا شاید نادانستن و تجاهل الجاهلین . نه از آن رو که بگوید این من ِ شرحه شرحه که شرح کشانش در فرصت کفی دست نمی گنجد ، " کیست " . بل از آنرو که در جبهه ای به عرض ِ " زبانی که با آن سکوت می کند " و گاه در فرصت باز دمی شاید سخن بگوید که " که نیست " و " چرا نیست " بی آنکه تریبون و فرصت آن را داشته باشد که بگوید « اما که ها می تواند باشد » و « چه ها که هست و بود و خواهد بود » . اما چه باک . وقتی که نوری از درون دست تو را می گیرد ، ایمان عصای توست . 

و همچنان حقیقت است که در سکوت می پیچد و می تپد . و شاعر همچنان جانی سرگردان است که تنها در کلمات ، " خانمان " خود را می یابد . در " زبان گ ارام می گیرد . در آفرینش ، در خلق کردن و فلسفیدن اما فلسفیدن در اینجاها ، بیشتر اوقات اگر فرار کردن است از میدان عشفق و تمرین و عمل و سیاست . و تحمیل گریز به حیطه ی زیباشناسی و فلسفیدن محض " با حاشیه و فاصله ای حساب شده از متن " تا امنیت و ارامش معمول روشنفکر میانه حال به هم نخورد ، برای " شاعر " هرگز جدا از سیاست نبوده و نیست ،  "  امرسیاسی " امر قدسی ، امر وحیانی ، امر زیبا ، امر اجتماعی ، امر فکری حوزه های در هم تنیده ای است که در عین فرصت و فاصله ، تنها در عین سرایت ِ به هم ، قرارمی یابند . حیطه فلسفیدن هنگامی شمولیت می یابد و در " کلیت یابی " متعین می شود که جنبه های نظری و عملی آن به کلیت فکر و کنش اجتماعی ( پراتیک ) و مداخله آنها در هم منجر شود . و این همان ناپرهیزی ِ " پیش روانه " است که تو را دائم در میدان قضاوت و داوری قرار می دهد ، و معمولا حوصله و فرصت شنیدن جوابی از جانب تو با مدعیان نیست . اما باز هم چه باک ! نقطه ضعف به نقطه ی قوت بدل می شود چرا که فلسفیدن ، حدی از جامعه گریزی و انزوا را هم طلب می کند . چیزی که می توان از آن زرهی ساخت « چرا که با آدمیان زیستن بسی دشوار است ، چرا که خاموش ماندن بسی دشوار است ... » * آن هم خاموش ماندنِ آن که حقیقت هایی را با خود حمل می کند آفتابی از درون باید مدد رساند که می رساند.

اما شاعر می داند که تنها با زیز سوال بردن پیشفرض های حاکم بر اندیشه خود می تواند امر فلسفی را به پیش ببرد و دانایی را بدست پرسش هایی بکشاند که در جستجوی بنیادی خود را طرح می افکنند . و اینجا پرسش ها و طرح ها و " سازه های مفهومی " تنها در چرخه ی " عمل اجتماعی " ، سطوح برتر و تازه ای را برای عمق دادن به چالش ها پیش می نهند . و به همین ترتیب پرسش های پایان ناپذیری و ژرفای اندیشیدن .

و این ها چیزی است که جای ایدئولوژی ، یکسان نگری ، و نظم و نسق جزمی را گرفته است و اندیشیدن را در گستره یک ذهن درخشنده و شهودهای آن ، به عنوان چاره ی « آنجا – بودن » و « اینجا – زیستن » مطرح کرده است . در این گستره دیگر تفکر    " امر انضمامی " و درعین حال " امر تاریخی " است و از هر گونه کلیشه پردازی گریزان است و تن می زند .

اینجاست که سکوت معنایی دیگر می یابد : سکوت کردن می تواند فضای ژرف فرزانگی و اندیشیدن باشد اما تنها برای و نزد آنکس که حرفی برای گفته شدن دارد . چنین سکوتیوقتی به گفتن در آید آنگاه حقیقت یا حقیقت های خاموش خود را نیز از ژرفای عین خود به بیرون افکنده و به درخشش وادار می کند . و شعر های شاعری که لحظه لحظه زندگی اش شعر بوده است ، در تمام این سال ها برای من چنین بوده است بارقه ای از " روح تاریخی حافظ " ، پاره ای ، پاره آتش از یک " شاعر " و " حافظ     تاریخی " که در زبان ، به سوی های مختلف پراکنده می شود می تواند این چنین جایی در وجود ِ بی چون « راحا » با هر دلمشغولی و حرفه ای متجلی شود و زمانه در هر حال و به هر صورت آن را ورد گونه چون واقعیتی سخت جان و دیر یاب زیر لب زمزمه خواهد کرد . این اکری است فراتر از تجلی و اعمال این یا آن اراده – خوشا آنان که این نوا را زودتر به گوش جان شنیده اند و « آئورا » یش را دیده اند .

بیش از سی سال است که راحا بی وقفه می نویسد ، می نویسد در سکوت  در عصر غیبت ِ شعر رهایش کند ، اما شعر سراغ او می آید ، او اگر قرار بر نوشتن باشد سراغ نوشتن از نوع دیگری می رود . او برای تاویل و تبیین و تاسیس خردی انتقاد و بنیاد معارض با همه کلیشه ها ، در همه حوزه ها از سینما تا داستان و شعر و نظریه ، به کوششهایی ادامه می دهد که سی سال و بیشتر است در امر دچار انواع گسست ها ، تغییر روش ها ، بحران ها ، اوج ها و فرود ها بوده است اما بی انکه جز به خود او و سلوکش و رفتار و منطق زیستن صادقانه اش به قلم وبه قدم تنابنده ی دیگری شباهت برده باشد  او چون همه ی نوادر  خود " والد خودش است و مولود خودش "

در خرد و با خرد تمام می شود ، اما با هر قدمش تا شعاع بزرگی ، روشنی پراکنده می شود . پس در خود و با خود تمام نمی شود .

در واقع شاعر ] = راحا [  نمونه نوعی شاعری اصیل از آن گونه شاعران که با شنیدن آوای "  اقـراء  " !  شروع به نوشته شدن می کنند ، است . نسلی که شاید ظاهرا در حال انقراض است و روز به روز کمیاب تر می شود . ولی درست  به همین دلیل و بر خلاف ظاهر امر ، می باید این گونه شعریت و شاعرانیت را به منزله نوعی از هستی ، نوعی از آوای هستی دانست که تنها پس از لبریز و سرریز شدن ما را متوجه وقوع امر زیبا ، امر شعری ، می کنند . و حاصل کار نه " شئی تمام شده " هنری ، بلکه تقریر و تقرّر ِ نوعی " پنجره " دانست پنجره ای گشوده بر زبان از سمت زندگی ، گشوده بر زندگی از سمت واژه ها دانست . جایی که معاشقه و دیدار یار ، عین معاشقه با آوا ها ، واج ها و حرکت و سکون موج وار نام ها و کلام هاست . نوعی انگیختگی و " مبعوث شدن "  که در مقام آفرینش بر چیز ها و رویداد ها " نام می نهد " و دوباره در جهانی تازه آنها را می آفریند تعمید می دهد و تدهین می کند و سر انجام با تهلیل گونهای کلام را ترک می کند . واژه های شاعر، شنگه تطهیربخش افشانه زندگی درونی اوست که فشرده و بی تاب و چگال ، در خویش می پاشد و افشانه اش در شاعر نمی گنجد نگاهی به اولین سروده شاعر و سپس آخرین سروده هایش این مایه ی واحد و سیاله ی آتش گون وحدانیت بخش را  علیرغم هر مقدار تفاوتی که قابل ملاحضه است ، نشان می دهد .

 

 

 

 

بند دوم مقاله

 

{ اولین شعر شاعر ، شعر ون گوگ . یا یکی از سروده های هفتم و هشتم . اولین داستان چاپ شده از او . }

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

3

بنفشه های میانِ بی کجا

با بنفشه های بر بی کجا

میان بنفشه های بی کجا

 

اندوه های سرگردان می سازد          وزش تو        در

وزش آبی ی        انبوه انبوه           در

گرایش به سوی خزان « هستم »       در

این فروسوی زمانی که دیروزی ست

                                                  برف و

                             گفتگویی ست

                                                 برف و

                                  چشمی

                                                 برف

]             دیگر جایی برای تابش فام نبود

                     زدوده شد حاشیه ی گل گون

                                                          در آسمانی زودرس

                     زدوده شد         رایحه

                     زدوده شد       نام و

                         فرا رسید       تاریکی و       زمینی ناسازگار

                                                         گاهانی نامساعد

                                     و زبان بیرحمی      از تو         نبودن

                                                که می وزید در        در  [

 

 

 

میر احمد میر احسان

 

 

آیا این کلمات بر حسب اتفاق در کنار هم چیده شده است ؟ و آیا آنطور که این روزها حرف فروشان دست به صنعت و اختراع های معنا ستیزنانه می زنند ، قرار است معنا یا معناهایی زدوده شود ؟

آیا با چیزی در خود و فی نفسه مواجهیم که زاده ی شیطنتی است که در کار تولید لذت و باز تولید متفننانه نوعی بازی آزاد است ؟ آیا مفاهیمی چنانکه اقتضای " خود کار نویسی " است بی منطقی هیچ از آگاهیِ انباشت شده ] اندشه ی زیسته ، آگاهی مازاد   از آگاهی های فوران بار [  چنانچون " بازیافت اتوماتیک " ناخوداگاهی   در سراشیبِ سفیدی ، سفید را سیاه کرده است ؟

آیا اگر با " طرق های مفهومی " ، " ایماژ اندیشانه "  یا " مفهوم بنیادانه " به طرف متن برویم چیزی بیشتر از قاب بندی شعر با سایر پیش فرض ها دستمان را خواهد گرفت ؟ برای مواجهه و چالش با متن باید با چه نوع استراتژی خواندن از احاطه ی متن بیرون بیاییم و متن را احاطه کنیم ؟  آیا متن ، متنی بسته است یا باز ؟

این پرسش ها و پرسش های نظیر آن را خود متن ، متن بسنده با خویش و نا بسنده در خویش ، در مخاطب بوجود می آورد ، مخاطب سرگشته ی امروزی . متن متنی میثاق گذار است که در کلیت خود  پیش از هر چیز  ، هر گونه تاویل و ویزای ورود به محوطه خود مشروط به ذهن مشارک مخاطب می کند . متن ، ذهن پرسش محوری می طلبد . و همچون هر اثر مدرن ]  مثلا یک نقاشی مدرن یا  یک سازه ی معماری مدرن  [  وادارت می کند  " معماری دیدن " از زاویه ی مناسب را برگزینی ، پیش فرض های قبلی و شکل و مسیر پیشبرد نگاه منکشفانه ات را از قالب ها و فرم های قبلی جدا کنی تا آماده ی دیدن  مناسب شوی : نه متفاعلیت که " مداخله فاعلانه " طلبیده می شود . کلیت ها که به کناری گذاشته شد باید استراتژی خواندن در جستجو و دریافت منطق و تدوین  ]  شکل پیش برد متن و مفصل بندی ها و پاگرد ها  [     تازه ای که به همراه شعر ، توامان آن و به واسطه ی آن آفریده شده به چنگ آید . به چنگ اید و پس کنار گذاشته شود ، یعنی همانقدر به این منطق نیلزمندیم که هنگام ورود به راهی ناشناخته باید دریابیم که آیا در این راه چگونه باید را می پویید : به رقص و سرخوشی پایکوبانه ، به هروله ، قدم زنان ؟ یا چنان که صخره نوردان به پیش می روند با خند خندِ ناخن و سینه خیز و معلق ؟ با گام های پریدن یا پاورچین ، چنان که در میدان مین ؟

اگر رابطه ی بیناذهنی بین خالق متن و خالق متن های لبریخته ها و سنگ فبر ها و دریایی ها و رابطه ی بینامتنی این شعر با آن شعر و ... را لحاظ کنیم آنگاه شعر       می باید " مدرک را مُدَرک کند " . متن ، آینه داری ِ " اکسپرسیون های ِ "  ذهنی ِ برتافته است . نه بازتاب جهان ، نه جهان ]  نه سوبژکتیو نه ابژکتیو  [  بلکه آفریدگارانه ]  ونگوگ وار ، برگمان وار و نظیر آن ها [  آفریدن جهانی  از / در / بر  " ابژه /    سوبژه  های " عاطفی ، مفهومی ، تخیلی با مصالحی که نیست مگر قابندی اکسپرسیون های درونی شده ( و نه صرفا اکسپرسیون های لحظه ای ) .  این حجم های حاصل از درونی شدن مفهوم ها ، خیال ها و عواطف از نشت آگاهی در ناخوداگاهی و ناخوداگاهی در آگاهی نشات می گیرد . و شعر قدرمطلقی انضمامی     می شود از حسانیت ، تخیل ، مفهوم سازی انگیخته شده در کوره ی زندگی زیرین و درونی . انگار از افشره های مختلف قرار است اسانسی ، جوهره ای ناب  ]  و طبعا موجز و مختصر و چگال  [  به دست آید . پس کنش مفهوم ساز ف حس ساز ، خیال ساز که در می تنند چشم سوم شاعر را همچون دریچه ای شهودی که بسا فراتر و عمیق تر از خرد و حواس روزمره را در می یابند ، می گشایند . ساحت سوم سعور آدمی همین است : ساحتی که در تجربه از کف رفته مگر در هم آیی و رقص و در هم تنیدگی واژه ها  ]  شعر  [ باز تولید که نه باز آفرینی شود : آنچیزی بیان نشدنی که سر بیان شدن و به جامه ی زبان در آمدن دارد : زبان ساحرانه ، زبان وحی ، زبان رمز گذاری شده در شیب و نشیبی از گدازه های عاطفی و شور و افشردگی سر ریز می کند : استعاره ای از استعاره ها ]   چرا که زبان در ذات خود " استعاری "  است ، استعاره های که می پوشاند . در حین بیانگری نابیانگرانه نهان می کند  [  پس تعکیس ِ تعکیس است    شعر . استعاره ای را برگدان به استعاره ای دیگر تا به گوهر زبان نزدیک شویم  ]  از همین رو هنر مدرن چه بسا اوقات به زبان و دهان و نگاه و جهان کودکان ماننده است که بی واسطه می بینند و آنچه را که در گوهر زبان ، شربتی استعاری و عاریتی یافته دگرگونه و عکس می کنند تا به گوهر هستی دست یازند و آنرا لمس می کنند . شاید از همینروست  که پیکاسو می گوید کوشش او صرف حفظ این " نگاه کودکانه " است و پاکیزه نگاه داشتن آن " منظور نیما " از زلال و پاکیزه نگاهداشتن دریچه ای که از پس آن به جهان می نگریم ، همین باشد .  

این مقدمه و مدخل برای تعریف کردن شعر و حتا توصیف شعر از نگاه شاعر نبوده است ، بل برای ممانعت از مزاحم " نا شعر " ناگریز از آن بوده ایم . چیزی مه تاریخی دارد ، تعریف ندارد . سیال است و مظروف ظرف های مختلف ، تعریف جزمیت محض است نزد این گونه نگاه . اما " نا شعر " را باید سوا کرد نا شعری که قرار است در تورنتو بازار لعل میانی را در این سوی جهان بشکند ! و ضمنا این مدخا پس از این که     " چه نیست " ، قرارا بوده که به تمهید بستر بپردازد که خوانش شعر در آن جهت بگیرد .

حال بگذارید برگدیم و به شعر بنگریم ، به سطحی نایکپارچه و ناصاف که لفاف شده برای  " گشودگی بر هستیت پنهان شده در آن " . اگر واشکافانه بخوانیم در ما نیز " چشم سوم " ساحتی منکشف می شود که جهان " گروتسک / گوتیک وار متن " محرگ آن بوده است :

« بی کجا » کجاست ؟ چیست ؟ با آن انده های سرگردانش ، که چیزی را در میان گرفته است و چیزی را « بر » خود می بیند . همان چیز را « بر » خود می بیند ، که « با » خود اویند و نیز او را « در میان » گرفته اند . « بی کجا » کجاست که فصول از پی هم در آن می گذرند و نمی گذرند و قادر است هر چیزی و رویدادی را ناچیز و نا رویداد و قلب کند ؟ وزش وآ بی و خزان و برف  کد های و نشانه های کژ و کوژ شده و تعریف شده ی فصل هایند و فصل های « بی کجا » همه چیز را مختصر می کند ! تا راوی متن « من » متن ، شاید در جنگ با خود یا پاره ای از خود و شاید با   بی در کجایی یا    در بی کجایی ، گرایش به برگریزان است . « بر » برگریزان .

« بی کجا » کجاست که فام و رایحه و نام [ و طعم و بو نور] در آن جا ندارد و از آن زدوده شده ؟

فام یا رنگ در غیاب نور است که انگیزه هایش را به دست سیاه یا سفید می بازد . پس شاید « بی کجایی » جایی است تقسم شده بین رنگ و رنگ باختگی ، تابش و تاریکی ؟ که تابش در آن جایی ندارد . پس تاریکی است . اما چه نوع تاریکی ؟ تاریکی ای که « نبودن تو » [ فقدان حضور تو] از « بیرحمی »  ست و « بیرحمی » از « نبودن تو » .

از تو نبودن که می وزد  ولی شاید فقط به منزله ی یک اکسپرسیون درون این من متن . ولی ... این تاریکی اما مکان نیست فقط : فروسوی زمانی است .

چرا فروسوی زمانی ؟ شاید برای اینکه در آن و در آنگاه ، برف « امر دیروزی » ست .

برف فقط فرصت نگاه کردنی است . چشمی است . و برف از فضا امکان این نگاه  امکان این چشم بودن است . چشم بودن بر برف  بر سپیدی . که این خود حکم گفتگویی ست . گفتگوی چشم و برف ، نگاه و برف ، چشم و سپیدی و انتظار . و انگار دراین بی کجایی تنها گفتگویی که واقعا گفتگو است همین حکایت چشم و برف است .

« زمان / مکانی » مملو از تنهایی . همچون تنهایی و باهم بودن بنفشه ها . بنفشه هایی که خود این فضا را ساخته اند   خود در آنند   از آنند  و گاه بر آنند . اصلا شاید بنفشه ها بواسطه ی همین زمان / مکان ِبی در کجاست که بنفشه بنفشه می شوند و هر بنفشه در رابطه ای و مناسبتی خاص با این فضا قرار می گیرند : که آن ، علیه آن ، بر سازنده آن ، و در رویای زدودن آن ، زدودن فضایی که فقط « بیرون» از بنفشه و ساخته ی انها نیست بلکه در« درون » آنها هم هست و انگار هر وصفی ، تجسمی از « حجم های ذهنی » من راوی است ، حجم های اگر و پس و تحریف و اگر گون شده ای که به خود نمی برند در عین این اینکه می برند . هستند و نیستند . شبیه خوداند و شبیه نا خود اند و بنفشه اند و بنفشه نیستند بلکه در کنار هم یک بی کجا را ساخته اند .

و برف که این همه بر آن تاکید می شود هم در زمان  هم در نگاه و هم در زبان ، آیا فقط یک چشم انداز است ؟ یا تعکیسی از چشم انداز درون است در بیرون : امکانی به روشنایی و سپیدی در عین وزش برودت و سوز و تنهایی ؟ « برف » تک تک ویژگیهایش است و چیز دیگری هم هست . تکتک ویژگی هایش نیست و سازنده چیز دیگر   چیز کلی تر  وسیع تر   به قد و قواره  ی یک « مکان / زمان » یک بی در کجایی هم هست .  

[ جدا از رابطه های بینامتنی که چه استقبال باشد و چه توارد و چه اقتفا ، از ارزش ذاتی آن چیزی کم نمی کند . این رابطه ی بینا متنی با شعری می تواند باشد در کتاب بی پناهی وطن ندارد : برف می بینم و برف می گویم و برف می گریم ] .

اما کلید واژه ها ، کلید تصویر ها ، کلید مفهوم ها هنوز یک حفره یک ناتمامی را باقی گذاشته اند هنوز باید به پیش رفت و آن مفهوم ِ « انضمامی » در این تجرید ها را یافت تا یکپارچگی نهفته در این ظاهر آشوبیده خود را بنماید .  در پس این برهوت و آشفتگی یک « معنای کلیت دهنده » نهفته است : شعر در نگاه اول چهار فصل دارد . فصل اول که سه سطر دارد . سه « بنفشه ها » ، فصل بعد سه « در »  دارد . این سه فصل « بند اول » شعر را تشکیل می دهند و یک فصل بعد ، بند دوم شعر را تا شعر عمدا و آگاهانه – یا شاید نا به خویش -  « دو پاره نما » به نظر برسد . متن مصّرِ به این ثنویت و دو پایه انگاری هم در کلیت و هم در اجزای خود باقی می ماند . همه جا در مفاهیم و معارض ها ، سیاهی و سپیدی و دوگانگی موج می زند . دوگانگی ای که در نهایت به یک سنتز به یک مولود سوم ( در قالب مفهوم واحد نهفته در پس کلیت شعر )  منجر می شود . کل بند دوم به شکل جمله ی معترضه ای است در فاصله ی بین دو کروشه ، که در واقه در جهان شعر زمان وقوعش به قبل از زمان بند اول بر می گردد . یعنی در منطق و جهان شعر ، بند اول توصیفی از زمان حال به نظر می رسد و بند دوم معترضه ای توضیحی است که مترادف یا در تبیین مفهوم بند اول در مورد گذشته ای است که تا زمان حال ادامه داشته است  ( عملا ماضی نقلی ) .

اما اصرار شعر بر اینکه « فرم عینیت یافته ی » خود را مشروط به این وارونه کردن زمان ها قرار دهد سازنده ی « ساختمان شعر » است . تنها پس از درک کلیت و در پایان شعر است که بواسطه ی همین تمهید آگاهانه و « فرم ذهنی » در خواهیم یافت آنچه را که در شعر با فعل ماضی مشخص شده و در حکم « گذشته ای » وصف می شود تنها به واسطه " تولد شعر " و شکل یابی آن است که در آستانه ی شعر می توان از آن به منزله  ی گذشته یاد کرد جرا که مفهوم « حال » از قبل رویایی شاعر برای   « زدودن آن » در قالب شعر ی که در ذهنش نطفه بسته – و پس زدن « واقعیت موحش در جریان » رخ نمون شده و پس ، زمان بیرونی به زمان انسانی ( زمانی که میان کابوس واقعیت و رویایی انسانی واپس زدن ونفی آن در آمد و شد و جریان است ) قابل تحویل و تبدیل است .

در فصل سوم که سه سطر دارد و سه « برف » در میابیم که « ترتیب فصل ها » هم همچون زمان ها بنا به منطق و منظور متن قرار گرفته است . نه عالم واقعیت بیرونی و قراردادی . و در فصل واپسین که پاره ی دوم و بند دوم شعر محسوب می شود هم سه بار از « زدودن » صحبت می شود : معترضه ای طولانی که در مقابل سه فصل ( بند اول ) حکم توضیح از گذشته را دارد :

اما در واقع شعر یک فصل پنجم هم دارد . اگر هر فصل را متشکل از یک « سه گانه » بدانیم چنانکه در مورد چهار فصل قبل مصداق یافت – فصل پنجم اما در همه ی شعر منتشر و پراکنده است ، سه گانه ای که در کلیت شعر مضمر و مستتر است .

 در متن سه بار از « وزش و وزیدن » نشانی می بینیم . دو بار از فصل دوم از بند اول که متناوبا از « در » صحبت می شود و دری در دری باز می شود . و سپس برای سومین بار در واپسین سطر از واپسن فصل از واپسین بند شعر قبل از « در » های واپسین – و در واقع باز شدن در واپسین . [ پس نوعی رابطه میان وزش ها و وزیدن و پدیداری « در » دیده می شود . شاید نوعی استلزام ، نوعی مشروطیت . ]

سپس ترکه به تدقیق معنای مفهوم مورد نظر متن که از تقابل « بند » یا « در » یا فصل » و « در » - یا وزش – بوجود می آید محیط شویم و استلزام موتیف محوری « رهایی » و « در » منکشف شود ، آگاه « اقتصاد واژه ها » و ایجاد و پرهیز از هر گونه اطناب و اضافه گویی به واسطه ی تشکیل و انسجام شکل ذهنی  و فرم درونی شعر بر ما آشکارتر خواهد شد .

فصل پنجم و « وزش ها » شاید حکم سقفی برای ستون های چهار گانه داشته باشند . وزش اندوه های سرگردان که درونی است و بیرونی . وزش آبی انبوه انبوه که باز بیرونی است و درونی و بلافاصله هر دو قبل از « در » می آید . و وزیدن یک غیاب [ نبودن تو ] که عین حضور است در غیاب یا عین غیبت ِ واقعی است در شکل حضور ذهنی ، اما بهر حال ملازم همدیگرند تا « در » واقعا « در » باشد . یک در در چه صورتی گوهر    « در » بودن خود را به ذهن متبادر می کند ؟ با بسته بودن یا باز شدن و باز ماندن؟

این « در » ها که مدام می آیند و درهم باز یا بسته می شوند آیا صرفا لفظی ازحرف اضافه اند یا هستی ِ عینی جداگانه ای دارند ؟ و شاید هستی نمادین ؟

دری که در حد فاصل وزش نا وزش ، گفتگویی درونی است یا بین سکوت و گفتگویی درونی یعنی بین دیوار سکوت و در بسته نجوایی درونی حادث می شود ، چگونه دری است ؟ و اساسا خاصیت و سرشت « در بودن » خود را  از همان « در » های عالم واقع می گیرند یا « در » ی خاص است که ما به ازای واقعی آن محل اعتنا نیست بلکه جایگاه ویژه ای که در شعر یافتنی است خود مثال زدنی و ملاکی تازه برای « دریّت »  

و « در بودن » هاست ؟

قدر مطلق در بودن ، رهایی است ؟ [ این دو معنا بسیار تفاوت دارد ] باید دید از چه چیز برائت جستن است ؟ از « وزش پرچمی » ؟ هر چه هست « درونی دوشقه » است و بیرونی دوشقه .

وزشی در وزشی در وزشی آبی و انبوه ، انبوه ،آیا جانشین سقفی است که قرار است  از آبی و آسمان ( راوی را ) جدا کند ؟  همچون دو پارگی دو شقگی شعر ؟ همچون تاریکی و گاهانی نامساعد ؟ گاهان ؟ کدام « گاهان » ؟ آیا از سرود ها و یشت ها و اوراد مذهبی سخن گفته می شود ؟ آیا سرود های پیشین یا پسین ؟ یا کهن سروده هایی که هم زرتشت و پیامبران و هم شعر سروش را به ذهن می آورد ؟  

شاید مقصود « زمان » هاست ؟ یا مقصد « مکان » هاست ؟ ( گاه همچون پسوند   مکان ) هر چه هست « زمان / مکانی » است که ما را از « زمان / مکانی » دیگر جدا کرده و به رویای زمان / مکانی – شاید آرمانی – و « موعود » فرو برده است ؟ همچون راوی که میان بنفشه های بر بی کجایی و میان بی کجایی تقسیم شده ؟

در بی کجایی به سر می برد – همچون کابوسی – و بر بی کجایی را طلب می کند – همچون مقصدی یا مقصودی باز پسین ؟ راوی ساکن ِ زمینی ناسازگار ( ناسازگار از    تو ؟ یا ناسازگار با تو ؟ ) ناسازگار با « از تو نبودن » . اگر راهی را جستجو کنیم به درون خود می رسیم ؟ به راهی درون خود ؟ یا از جستجوی درونی از درون خود به راهی بیرون خود ، در میان بنفشه ها و گاهانی نامساعد و زمینی ناسازگار از ... ؟

این درها که درهمند و از همند و این راه ها ، راه راه ها چه چیز را می سازند جز تبلور و تجردی از « زندان » ؟ از بند ؟ اما نه ، مجرد نیست ، بلکه « قدر مطلق » است ، چکیده است ، مثل است ، نمونه نوعی است بند در بند دربند است . « درون و      بیرون » . در تک تک چهره ها و من ها و جان ها و بنفشه ها و لحظه ها . بندوار و پیشفرض ها تعریف هم و لازم و ملزوم یکدیگرند . این دو معنا در حضور هم مفهومی انضمامی و مشخص اند . بی یکی دیگری هم علت وجودی خود را از دست می دهد . همچون نظام زبان که بر تقابل های دوتایی استوار است و جهان واقع و زبان ؛ و نیز درون و بیرون که در سایه هم چیزی را می سازند یا می پاشند « در » هم این دوگانگی را در ذات خود دارد ، علت وجودی « در » در این است که فقط بسته نماند   بسته شده ، که در هنگامی دیگر باز شود . و باز می شود ، در هنگامه ای دگر بسته شود ، پس سرشت « در » ، این چکاچاک ِ بسته شدن ها و باز شدن ها را در خود   دارد . در حالیکه مثلا در « دیوار » فقط یکی از این دو وجه حاضر است نه هر دو – یا مثلا در معنای « پرواز م یا « افق » یا « آسمان » یکی از معنا ها حاضر است اما در حضور این دوگانگی و این « درّیت » هم افق هم آسمان هم پرواز هم دیوار هم بند هم زندان ، هم غیاب هم حضور هم محصور خویش بودن ، هم به دیگری گشوده بودن ، سیال می شوند . زنده می شوند حضوری به شدت مشروط و زمان مند و مکان مند   می یابند . بستگی پیدا می کند به اجزا پدیده ها و واژه ها اطرافشان تا معنی شوند . برای یک زندانی که رویایی دارد ، رهایی صرفا آزاد بدن نیست . می توان در بند بود و آفق و آسمان و آبی و رهایی را به « احساس درونی » بدل کرد و ازادانه و آزاد وار با هر چه بستگی و وابستگی و دلبستگی می آورد و مواجه شد ، در حالیکه بیرون از بند هم می توان بی افق ، بی آبی ، بی آسمان ، بی رویا بودن و در واقع « زندان را به درون خویش منتقل کرد » . پس در حضور « امید » ، رویا و ارمان است ، در حضور نور است ، که می توان محاط بر زندان بود : بنفشه ای بر کجایی بود بر عکس ِ بنفشه هایی که سازنده بی در کجایی اند و از آنند و در میان آنند . 

اما چه فرقی است میان « در های رها » در میانه ی متن با « دری » که در پایان نوشته معلق و منتظر است ؟

در های رها در میانه ی « ماتریس » [ ماتریس ؟ آن جا که جوهر ها به هم بدل می شوند و سیال است سرشت هایی که هم می شوند و هم می شوند و هم نمی شوند ، چیز می شوند و چیز نمی شوند و می خواهند که بشوند و شده / ناشده ، دیگر می شوند ، اگر ساحت ماتریس نیست پس چیست ؟ ] پس یکبار شاعر درون ِ منِ

راوی متن را توپوگرافی کرده است و یکبار ما با خوانش ، درون ِ راوی ی شاعر را توپوگرافی کرده ایم در « موقعیتی فرضی » - که واقعی یا تخیلی ، « زیست شده و درونی شده ی شاعر است » ، بیان شدنی ی به بیان در نیامده ی تجربه هایی ست که لحظه هایی از زبان و زندگی و زمان و زمانه شاعر را همچون جوهری شاعرانه در خود نهفته است کالی گرامی از ساختار بندوار ِ درها و سلول ها و زندان هایی که در هم باز می شوند و در کابوس ها – منِ متن – باز می شوند و در رویاهای او باز وب سته می شوند و حرکتی موج وار را رد سراسر شعر همچون خونی که درون رگ ها و در جریان است پدی می آورند . فضای شعر – همچون شعر راستینی – تجرید و محض کردن دریافت هاست ، قدر مطلقی از تابع ها و متغیر ها در قالب کلیتی انضمامی . فاکتور گرفتن از تنهایی [ تنهایی بنفشه هایی که با هم بی هم در جوار هم و هر یک به شکل جزء مکمل یک ترکیب اضافی که به حرفی اضافه ختم می شود : در ، از ، بر ( بنفشه های در بی کجا ، بنفشه های از بی کجا و بنفشه های بر بی کجا ) ، برای بر بی کجایی در مکان / زمانی که در آن انگار فعلی واقعی در کار نیست ] [ یا جنبه ی اسنادی دارند : است ، بود که بیشتر برای « وصف کردن » به کار می روند ، گویی تنها فعل ممکن همین است : کاری که شعر در کلیتش در حال انجام آن است یا قصدش را دارد . ] و یا افعال در وصفی دیروزانه ، همچون وصف گذشته ای سپر می شده اند : زدوده شد . و فرا رسیدن تاریکی دیروزی است و درواقع فعل کاذبی را می بینیم چرا که فی الواقع تاریکی فرا نمی رسد بلکه نور می رود . نور عامیانه فرا می آوردش . هر جا که نور است تاریکی نمی تواند بزدایدش . این نور است که کنش مند و فاعل و قادر است و هر کجا که حضور یابد تاریکی را محو می کند . تاریکی صرفا منفعل است . و بقیه هم کاربرد مصدری و اسم مصدر است : از تو نبودن و وزش و گرایش و تابش .

تنها حضور قاطع از جانب « بیرحمی » است . زبان ِ بیرحمی . که اگر چه فعل ماضی استمراری به ظاهر به کار رفته است اما کلیت جمله و معنای آن ( جمله واپسین ) که مفعول ِ الان حاضر و منتظری به جا گذاشته است     در منظری « نقلی » [ = و صفی ، روایی و در عین حال ، ماضی نقلی ] شکل می گیرد .

و « در » ( که می باید در این متن در پایان رها و منتظر و معلق رها می شد ) فاعلی می طلبد .

اما دو بند شعر می توانست جابجا هم باشد و همچون روایتی سرراست از ابتدای بند دوم و کروشه ای که باز شده است شروع می شد – اما در آن صورت جنگ امید و یاس  به ضرر امید تمام می شد و شعر با آخرین کلمات بند اول تمام می شد یعنی با : چشمی برف . و این نقض غرض شاعری چون « راحا » بود . برف و زمستان در میانه کارند . در جایی که برای تابش فام جایی نیست و سخن از « آسمانی زودرس » است  [ که شاید بواسطه همین زودرس بودن ، در متن میان این آسمان و صفت وجودی اش یعنی آبی ، فاصله افتاده است و دوپاره اش کرده ، همچون چند پاچگی همه چیز و فضای کلی شعر . باز شاید از همین رو آبی انبوه انبوه در غیاب و جدا از آسمان ، اینچنین به شدتآبی به نظر می رسد . و در صورت نبودن ِ « نبودن تو » [ = بودن تو ، حضور تو ] و نبودن جدایی [ = وصال = رهایی ] و در صورت جریان داشتن افعال و کنش ها [ نه توصیف صرف ] جایی برای صفت های چنین شدید : انبوه انبوه – باقی نمی ماند . اما همه این پستی و بلندی های متنی که توپوگرافی می شود انگار یک خیال یک رده جانشین واقعیت شده و « وزش ها » [ فصل پنجم ] قرار است واقعیت را دگر باره جانشین  و جایگزین رویا کنند : و این یعنی امید : نفی آشویتس چیزی جز سرودن آشویتسِ نیست . تنها با بیان کردن و محاط شدن بر آن می توان از آن جدا شد : با خلق دوباره اش در معنایی واقعی . در شعر .

زودرس بودن آسمان ، زدودن حاشیه را گلگون می کند ، اما گلگون ، نشانه تابش فام نیست . فرا رسیدن گاهانی است نامساعد و ناسازگار . گلگونی رایحه ای ندارد و « فام » رابا خود ندارد : « گلگونی » است ، کاربرد پساوند شباهت به ساختگی و کاذب بودن   [ مثلا صبح ] اشاره دارد ؟ یا مناسبتی بینا متنی با شعری دارد که از قضا در آن شعر هم تنها یک فعل یک بار کاربرد می یابد و بقیه شعر را « وجوه اسنادی و وصفی » قوروق کرده است : گلگون کفنان به خستگی در گور گرده تعویض می کنند . یک جابجایی ساده ، تمام کنشی است که گستره وصفی شعر صبح بامداد را معطوف به خود کرده است . شعری که در یک گورستان می گذرد . در یک صبح بارانی . با آبدانه های چرکی ولرم و کاهلانه ای بر برگ های ختمی . اما حال که به دین نقطه رسیده ایم ، در تعامل و مشارکت با افق شعر و خوانش دقیق ، بحر دقیق برای دِکُده کردن ِ متنِ رمزگذاری شده ای [ که در ناخودآگاه شاعر نطفه بسته بود و نه صرفا در آگاهی ِ انباشته شده ی او ] آیا به توصیفی از آن دست رسیده ایم که مدعی شویم از قطعیتی « تبین وار »   می توان برآسود ؟ قطعا نه ! قطعیتی در کار نیست . هم قرائت حکایتِ در هم تنیدن افق هاست ، اگر ناظر و منظر و نظر دیگری فراز آید ، یقینا منظره وصف و تاویل و مبناهای تازه و چه بسا متفاوتی پدید خواهد آمد – و دقیقا در همین نقطه و معنا است  که توانمندی و امکانات شعر اثبات می شود . شعری که با هر بار خواندن تازه خواهد شد .

 

 

4

پنجره ای گشودن در پنجره ای

 

احمد نام کوچک شاعر است و شاعر ، زندگی شاعر هویت شاعر بخشی از « من » است . از منِ ما . من های ما . چرا که شاعر به صدایی عمومی دست یافته است که تنها از آن اوست .

و احمد هایی که من می شناسم را چطور می توان در خبره ای مختصر کرد ، جز   شعر ؟

احمد های من و شعر و سینما و کیارستمی و مهدوی و فلسفه و سیاست و بوم و بر و سرزمین و زمین و زندگی را هم زمان و در زمان     در این سکوت انبوه انبوه که سال ها فشرده شده و شنیده شده ، و شنیده نشده ، چگونه در فرصت ویژه نامه ای می توان باز آورد ؟

میان ِ بی کجایی ها : بنفشه ای . وزش بنفشه ای . وزش بنفش . آبی . آسمان . وزش ِ « در » . « میان » بی کجایی ها ، « در » بی کجایی ها ، « بر » بی کجایی ها : لکه ای آتش گون در انحصار برف . همچون آب دادنِ پسرک « ایثار » است به درختی خشک و بی بار و بر آنهم پس از پایان جهان . همچون دستانی که یک تهی را در بر گرفته اند تا از ژرفنای یک تهی از تاریکنای یک هیچ ، معنایی ، رنگی پدیدار شود . همچون دستانی که در تاریکی به طلب فیض دراز شده اند . و هنگام فرذا رسیدن هنگامه  ، هنگامه ی فرا رسیدن ِ « ناله آدمی »  واپسین ناله ی آدمی در واپسین دم از حیاتِ این سیاره تاریک . سیاره ی تاریکی که متمدن نمی شود . ...

احمد را نوشتن که احمد خواندن است  . احمد های خواندن . خواندن های احمد ، احمد بی نوشته . حا ها و میم های در الف مانده    در صاد مانده     در حاق مانده    در محاق مانده  .

احد های در کثرت او . نقطه نون . نون القلم . و نون و قلم را گذاشتن و در پی ما یسطرون ...   مد های او در جز و شعر . ریشه های او در جذر و زندگی . حمد های شعر در ضجر های زندگی . شعر عریان – وانهاده پیش مرگ . مرگِ دست و دهان گشاده بر غمشادی ِ زیستن ، مرگاغم زندگی مرگازیِ شاد ، شادازیِ مرگ چون ابر . به رغم   سنگ . به رغم نام . به رغم ننگ . به رغم آن چیز لزج و چسبنده و همه جاگیری کع در هوا بین دهان ها . بین دست ها و دهان ها . پاها و دست ها ، چشم ها و گوش ها در گذر است و راکد . در گذر است و مسری  . حیران در بای بسمل ِاحمد . حیران الف . تا تای تمّت .

درسکنجی های ناگزیری . پرپر شدن بی کجایی در بنفش . پرک پرک شدن مرگ در بنفشه . بنفشه ی پرپر زمین . بی حتا چند خار پرپری . آه  ای گل بی حباب ! که هر روز هفته هر روز سال برای تو چهارشنبه ایست آرام و آبی . ای پنجره ناگشوده انگار

 باز : به ایِّ ذنب قُتلَت ؟ باز شدن فرمی در قابی . پنجره ای در فرمی . چشمی در چشمی در چشمی .

چهار شنبه روزیست برای جوانه زدن هسته خرما در قنداب و گرما . صبحانه مشترک

 « من » و دانه خرما است خورشید . جانب آبی شعر را چگونه باید گرفت در غیاب شعر ای بندی ِ زندگی !

دیونیزوس ! ای هم سلول یک سلوک من ،  دیونیزوس ! دیوژن ! که خوابهایت را در بساط پر از خنزر و پنزر این گورکن ، آن پدر ، این عمر به سکه ای قلب بر می کشند؟

گزلیک را چه می کنی اگر پاره ای تنت را درسفره ی خرخاکیان ، طعام نکند ؟

چه چیز دشوارتر از نوشتن « من » ؟ نوشتن پاره های من ؟ نوشتن « آن » . آنِ من ، در چشم من در چشم در . دری که آنسویش تویی . اینسوی آن هم . در نوشتن ات . در آنسوی شبی که این سوی آنهم آنِ توست ؟ چگونه دشوار نیست به لفظ بدل کردن « در » ؟ به لفظ در آمدن معنایی که تو زیسته ای ؟ اما براستی چه چیز سهل و ساده تر از نوشتن من . نوشتن از من ؟ از « از » ؟ از من های من ؟ منِ « پدر » ، من ِ

« همسر » ، من ِ « فرزند » ، منِ « مومن » ، من « خانه » ، من « برف » ؟ حتا اگر برف دیروزی است و فرصت چشمی ، گفتگویی است و آن روی آن ؟ هنگامی که برف ، جهانی است . و هر چیز جان و جهان : که برف می بینیم و برف می گوییم و برف می گرییم .

خانه ای برای سکونت ، برای ناسکنایی . ناسکنایی مسکون و سکنای نامسکون .

چه چیز ساده تر از قلم را گذاشتن و رفتن . رفتنش . بدنبال قلم و بدنبال رفتن سر در هرکجا و بی کجا    گذاشتن و گذاردن و گزاردن ؟

و چه چیز دشوارتر از قلم و رفتنش ؟ بدون ِ  ایستادن و چشم شدن . بی نرفتن   رفتن :که باید در الف ماند و در با ماند در نون قلم به انحنای هر پله و پاگرد و چرخیدن و چرخش و چرخ ِ دیده دوخت ، تماشا کرد ، تماشایی شد ، اندیشید در هر واژه ، هر واژ ، هر واژک که چیزی به انتظار ایستاده ، چیزی است که می درخشد ، ظرفی که مظروفش را . لفظ که معنایش را چنانکه در لبخند آن گُلک شش پر رسته در فرصت چهار کاشی یا دو آجر نمور در دیواری که صد سال ، سیصد سال ، هزار و سه صد سال . چنانکه در همسفره گیِ شعر و دانه خرما . چنانکه در فرصت روزی ، ساعتی ، دمی پیش از پایمال شدن آن برگچه ی سبز ، آن سبزچه ی نورسته ، زیر پایی که چشم ندارد و چشمی که بر پا بسته است و چشمی که بر پا بسته نیست . چنانکه بر آن    فتاده ؟

 اما می توان نوشت . از « من » . در پیشگاه تاریکی . دمی پیش از پیوستن . در پیشگاه خواب . دمی پیش از گسستن می توان نانوشته خواند . در زدودن رایحه ، فام ، نام و گاه در زمینی ناسازگار که « من » خو نمی گیرد به « نه تو » . « نبودن تو » . به زبان بیرحمی . به بیرحمی   نبود تو . و در است از هر سو که فراز می باید شد . و انّ یکاد نمی سُرَد بر زبان . در به پله ها مجزاست . پله ها به درها ممتد است . سمت ها بهم می گشایند . در هم می گشایند . همچون « اِشِر » . در زدودن رنگ در زدودن ثقل . در زدودن هر حاشیه ی نابهنگام و گلگون و زود رسیده ای . دیر رسیده ای . در غیاب صدا ، بو ، طعم . آه ای نابهنگامی که سرنوشت شاعر بوده ای ! چگونه فریادت کنم ؟

غثیانت کنم ؟

کجاست  « جامعه » . کجاست « کتاب » ؟ کجاست « مدد » ؟ در غیبت جامعه «من » گور زاد می نماید . « من » ریخته می شود . در وهم و ابر و اشک . در خواب و سرعت و شک . و ریخته می شودم در خویش . پاشیده در پیش رو . در فردا . در ورا . در قفا . افشانده ی خویش ، پاچیده خود و خویش به خدا پشت می دهم . خویشی بی جامعه، بی همگانیت و هویت . این همان است . تا در خاکستر خویش هیچیده شوم ، پیچیده شوم ، نطفه بردارم از آتش سیاهی آتش . سرخی آن . سرخی ابر . ابری که در باریدن می سازد و می سازاند . به هنگام . به آهنگ : اما در جهانی « اشر » وار . که چشم انداز بشر به نا افق به دیوار می گشاید . نا دیوار   بر جای دیوار   پله وار باید .

اکنون و فردا را باید به گذشته خواند . فرا خواند . « بر شدن » همان « در شدن » است . و همان « از شدن » . و همان شدن به سمت « نشدن » . فرا رفته متعالی . ورا .

والا . همچون چیزی زیسته . خلاصه در سرشت خود . آزمودنی اما : درون مانده ی بیرون شده . برون شده ای واگشته به ریشه ، به خویش ،  به مسکنت ، مسکن ، خانه .

و بین نمانی . و روبرو همان پشت سر است . شمال جنوب . شرق زادن   همان غروب خاکساری . و چه باک از زاده شدن  که اگر من ناپدیده روم تو پدیداریده ای :" سیاهی آتش که همان سرخی ابر است " *(از رُنه شار ). پس افق رهایی نیست فقط . پله هم هست . راه و پا و رفتن و دیدن هم . در ذره ذره ی راه وجان و جسم و اصل و نسل است .

اگر چه دانم وهمی است یقین : راه نبردن غریب ، اما « دمیدن در وزیدن » به بوی زلف پریشان است ، افق . امید جمعیت و بر ساختن « جامعه » . از « احدی » کثیر .

و « واحدی » آشوبیده .

همان حدیث نهشتن بهشت است . در هاویه وهنی که حشمت را می سازد و می ریزد آدمی و آن حفره آن خلا آن سرگشتگی انحنای ثقل و انحنای جاذبه ، حفره ی         « آن ِ این » .

غیبت پرشده از نا غرب . ناسوت لهیده ، ناسوت کنده از لاهوت  و آکنده از آن . ونشانه های سرگشته  ،  « شبان پذیر » ند . « جهت گیرند » و راه می شوند و راه می گیرند و راه می برند و راه می بُرند و چیز می شوند : بزرگراهی بر آزاد راهی . و آزاد ، رها نیست . رها سرگشته است . و آزاد ، همان رضا به « نا آزاد زادن ِ  زن / مردِ   سرشته در     سروده های زرتشت نو » . که بر گسستن زنجیر ها مرثیه می خواند در قفس آهنین . « یشتن » است و پروردن و آفریدن و خواندن تا در فرصت ِ نژاده ای که رها و آزاد هشته اند و شبان مرده برقرار . بی قراری در روزان و شبان و روشنان و تاریکنای این ژرفا ژرف .

اینجا لجه ی شطحیات و کابوس هایی گشوده بر رویای شاعر بودن ، غریق این لجه بر تخته پاره معجزتی از درون ، همچنان در انکار ساحل است ...

خوشا در او زیستن . خوشا لمحه ای از آوای او در گوش جان ما

به حکایت   نمی برد    این طغیان آهنگین کلمات گداخته ، حکایت چه کس .

و پارو می کشی    پارو می کشی    پارو می کشی  ، بی دمی غنودن ، بر آسودن همان شدن است ، حکایت بماند برای بعد و برای دیگران . دراین میانه چه جای بر آسودن . ولی بگذار ای شاعر جهان به هر سو که خواست ، بشتابد ، میراث راستین تو را انکار نتوان کرد و تو را بگذار آخرین پاره این بند هم گفته ای باشد در حدیث دیگران :

آنچه دوست داری برای تو باقی خواهد ماند

هرچیز دیگر تفاله ای بیش نیست

آنچه دوست داری از تو گرفته نخواهد شد

و آنچه دوست داری میراث واقعی توست

                                                           « شروع کانتوی  81         ازرا پاند »

عشق می ورزم و امید که این فن شریف / چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

                                                                                               « حافظ»    

 

 

 

 

 

 

 

  

5

« تنها راه شناختن یک نفر دوست داشتن او بدون هیچ امیدی است »

والتر بنیامین

و من او را می شناسم ، شناخته ام ، خواهم شناخت . شاعر را .

او به صدای عمومی خویش دست یافته است . به خویشتن . به دیگران . به منش یکه .

همچون هر جهان بدیعی ، انتظار قرائتی تازه را می کشد : چنین است تولد شاعر . که با او نوید خوانش تازه ای از هر آن چه احاطه مان کرده است ما را دلبسته ی نوشته هایش می کند . و انگیخته و نگرانِ نانوشته هایش . ساحتِ نیندیشیده هایش هر هویت اصیلی را به وجد و اندیشه می سپارد . زیرا این بار « نوبت کوچه هاست ، دیده از باد بگیرند به تماشای تو » .

جهان نیز آماده خوانشی مدام از جوهری سیال باقی خواهند ماند  . دو گشودگی در ازای هم . و کرانگی ، بی نهایت بودن . این آینه ها دو برابر هم قرار نگرفته اند که بیقرار تصویر هایی ثابت ، صفت ها ، استن ها و هستن ها باشند . آنها منتظر تلالو های مدام رودهای درهم گره شده اند . شدن های مکرر . باز نمایش فعل های درهم دویده . باز نمودِ فرآیند های هستیت و دگردیسی آن : اینجا جزء کل را بر می تابد و کل آینه دار اجزاست دیگر .

اما « هویت » اینجا معنای تاریخی نوینی را قالب می زند . این همان « اینهمان» جهان مدرن نیست که روند فروپاشی و گسیختگی و پاره پاره شدنش در همه جا مدبّرانه و مصممانه تبدیل به یک پروژه اجرایی و مفهوم عام شده است : قالبی ثابت برای « مونادی » بسته در بستاری که باید معنایی یکه را علیرغم تاریخ و ضرورت در خود عمل کند . نه ! « در زمانی که با آدمیان زیستن دشوار است که خاموش ماندن بسی دشوار است » [ بویژه در شاعر که بیم جنونی بزرگ در اراده اش خانه کرده است ] هویت رفتامد و شد آینده است بین سکوت و کلمات ، بین تامل و عمل ، و « تامل در خود » و    « در تلاش خود و دیگری  » به بوی حاضر کردن ِ آینده : دست بر چراغ جادوی کلمات سائیدن و فرو آوردن ِ آینده و گذشته در پیشگاه اکنون          [ = ادبیات ، شعر ] و آفرینش ادبی : رهاندن آدمی از ذهنیت لحظه ای . آنچه ویرانگر است در دم زیستن است . فرانهادنِ « آنِ » لحظه .

باید « آن » را بمثابه « فرآیند ی » زیست ، لاینقطع در « خواب زمان /  زبان » تا زمان و دم را در برانگیختگی آفرینندگی از یاد برد . جهان لحظه ای از نگریستن آفریدگار است در خویش . تاملی در عشوه ای از خود و تجلی آن در هیئت پاره هایی شایسته ی دیدن ، مستحق دیدار ، دیداندن دیدانیدن و دیده شدن : از ماده ی لایشعر و فی نفسه ماده ای شعورمند و لنفسه و مشعر و شاعر را فرآوردن .

اما شاعر را از سکوتش باید شناخت . که شعر رفتاری است میان گفتن و نگفتن . از نگفته هایش . از تراکم و انباشت « چشم شدن » در شرایطی که هستی ماوایی ندارد . در بی کجایی به دنبال مسکن و ماوا [ ادبیات مناسب حال پس از آشویتس ، پس از گولاک ] در تنهایی و خویش تپیدن . بی شاهدی هیچ . در مشهد و مسلخ و سفر و حضر ، سطر سکوت را سرودن و همچون سرکشیدن شوکران . شوکرانی از آتش که ققنوس در خاکستر خویش . در محضر اشیاء و آدم های چیز شده در شبکه ای از مناسباتِ « چیز شده » بی منظری از تو [ و زبان بیرحمی از تو نبودن ] .

" در عصر غیبت شعر ، شاعرانه می ماند و بس .  نیایشی بلند و بی واژه در مهلتی کوتاه . نه در ستایش زندگی و محض شاعرانگی . نه کران گرفته چون تماشایی کناره ها از بی کرانه گفتن . بل چون غریقی در لجه تاریک و بی امید  به زندگی عشق ورزیدن و مومنانه به تخته پاره معجزتی در خویش دل بستن و یافتن کرانه ها چشم انداز و نگاه در افق جان خویش . و خویش چه بود   جز دیگری  ؟ "

پس بر خلاف خرف فروش و مدعی و زاهد نما و آن صُم های بکُم ، شاعر در تمام این سالها وفادار به میثاقی که با خود ، زیسته است . شاعرانه . در شعری که بدن و خانه و پا و ریشه را فرا می خواند در سرگشتگی ها [ سرگشتگی آسمانی زودرس – چشمانی پیش رس ، سرگشتگی دست و بالی منگول وار در واپس مانده ، سرگشتگی ِ دست از پا ناشناسی خیالگردانیِ آبی ، یک آبی انبوه و دلخواه و ابروار و سرگشتگی سی پاره شدنِ اسافل و اعضایی که هر یک به سمتی دیگر در گریز است و سرگشتگیِ سوادِ سایه ها و سیاهی لرز ها و دیوار ها در گرگ و میش پیش از صبح صادق ، خویش را می نهد در پسِ دیواری که می کشد پیش دیگری یا دیگری را پس دیواری که چه کس ]

و شاعر درها را همه زد . با انگشت اشاره چیزی را در ما دو نیم کرد . با دستی سفید . در هیاهوی غوغا سالارانه ای که چشم چشم را نمی شناخت با جانی خسته و تنها و بزرگ مسیح وار گذاشت و گذشت تا یهودایش بخوانند ، یهودا و پیلات و کوفیان .

اما چراغش اینجا سوخت . آبش در این کوزه ایاز  خورد و نانش را در همین سفره ترید خونش کرد . تشریفِ ارغه هایی که گزک داشتند بر بالایش کوتاه بود پس فرشی را که گسترانیده بودند وانهاده و به عرش حشمت انسانی اش گوشه ای گرفت . زاویه ای .

 تیغی در مشتم نبوده اید داغی بر پشتم چرا ؟ شرحه شرحه از مثنوی هفتاد من هم هیچ نگفت و غول را در دود پیماند و دود را دوباره به چراغ جادو . بی آنکه هیچ دست بساید و دریا را دو نیم کند یا درخت دو نیم شده را به هم آورد . به تارتنکان دلخوش بود که رازش را پاس می دارند . و بزرگی کرد و سینما هم بزرگی اش را نادیده نگرفت . او بهترین فرزندش را به دیدار شاعر خواند .

« هنرمندِ بی همتا » در معتبرترین مکان و زمانی که مقصور است در دل نوشته اش از شاعر [ =  زولا ] و از بی نیازی او به مدافعه متعرف بود : من دریفوس اویم * ( نوشته کیارستمی در کایه دو سینما در دل نوشته ای از میر احسان که اتفاقی بود و هیچ در این سو از آن گفته نشد . )

و متولیان دارلعداله [ محکمه ] از اینکه شهادت هنرمند را به مستمع و نظر بینندگان برسانند [ بینندگان عزیز ] تن زدند [ شاید به جرم شریک جرم متهم بودن ! ] . باکی نبود !

شاعر انتظار این همه را می کشد اما : « توهم بروتوس ؟ » بروتوس برادر نامی یاگر و نابرادری ملکه نابکار و عموی برادر کش  به خنجر زدن بسنده نکرد . هیمه هم گرد می آورد برای آتش که بعدا گلستان شد . و خود چون گربه آلیس در آینه ناپدید شد تا تنها خنده اش از او بماند : خنده  پیرمرد خنزرپنزری [ عمو ، گورکن ، درشکه ران ] تا کابوس های شاعر ؛ قفلی که تاریخ بر آن زد    مرز میان خواب و زندگی را بر دارد و پلی شود که رویاهایش را به هم می رساند .

و      از نوشته ها که همچون دود سیگار از خانه شاعر    بیرون تراوید     پشته ای شد بر انباری از نانوشته ها .

میدان سیاست به کنار که حکایتش جداست و بماند ...ولی از حجم و سینما و رنگ و نقش و کلمه تا بوطیقا و جامعه و روان و تاویل و ترتیل و شعری که بیش از سی سال در اصرار بی انکار به بی اعتنایی تبعیید شده بود و شده است ...

پاره آتش هنوز به زمین نرسیده است ، رسیده ؟ ولی جگر شاعر طعمه خوشگوار و هر روزه ی کرکسان است انگار . و هر روز روئیده می شود بر این ساقه های نیمه جان که همچون بُنی خشکیده در شوره زار آب می پذیرد  نور می پذیرد  محال را می پذیرد و محال را جوانه می زند پیش طعنه و تسخر تماشائیان : صخره ای است که سیزیف ، این بار دشوار .

اما در دل این ضخره داوودی نهفته است ، قندیلی از داوود را می توان در آن

 نقر کرد !

پس زنده باد « رودن » [ پیکر تراش ] که انسانی فکور و مدرن را به الگوی تنانی ِ نیمه خدایان المپ تراش داده ، زنده باد هنر ، زنده باد هنرمند که اینچنین ونوس و آناهید و ژاندارک و فروغ و مادر  ترزا و هلن کلر و ماری کوری را در سردیس و تندیسی واحد گرد هم آورده است تا ما [ مدعیان ِ تماشایی ] همچنان در ستایش زیبایی ، سفید ها را سیاه کنیم و جهان را از گند خویش بیازاریم    از صداهای مطنطن خود در « ستایشِ دیگر ها » و    « انکار اینها » پر کنیم ! اضطراب تمرد اندیشه ور [ مجسمه ی رودن ] از همینروست : حجم آتشی که برای ابراهیم تدارک دیده شده چنان دیر و دور پاشیده است که تنها نه ژاندارک که فروغ که گلستان که کیارستمی که شاملو و نیما و  هدایت که " موید " که " راحا " که هر آن گوهر اصیلی که در این برهوتِ تبلیغات و رسانه و هالیوود و بالیوود و کالا شدن و چرخه سوداگری و باز یافت و باز تولید و باز انباشتِ مصرف و دروغ و ابتذال و حقارت و میانمایگی و هرزگی و فراموشی و صحنه سازی و توطئه و وهن و وحشت و عریانی و سکون و خون و تجحر و کوته نظری و بت پرستی و ... به دیگرگونه خدایی می اندیشند که به زبان آورد این معنای عظیم و انباشته و نهفته و فشرده و افسرده را که باروت وار منتظر شعله ای است برای حفره ها     و خلا ها و می خواهند به سوختبار و آتش تهیه این دوزخ بدل کنند ... اما اگر عشق و امید میراثشان باشد با آن چه می کنند ؟

و من هنوز در الف مانده ام از آنچه که می باید شهادت دهم ، « زندگی    شاعری » که می باید دوباره شناخت . شاعری که از تمام فصل ها با عصای شعر عبور کرده است و برای تمام فصل ها و نسل ها ، حرف اصیلی آورده است از جنس عشق . که باقیمانده ای از بهشت است در آدمی ... از جنس    « امید » ، « که آن را برای نومیدان » آفریده اند .

و شاعر اینها همه هست و هم نیست . من یک ناظرم . این منظره با هر ناظر ، منظری دیگر است ، ولی این سعادت را داشته ام که گاه " منظور " او باشم . شاعر بخشی از من است . چگونه می توان درباره پاره ای از من بنویسم . نه ! این در عهد و عُهده ی من نیست . من قادر نیستم جز گزاره ای باشم که    بی نیاز از جز است . آن سوخته را جان شد و آواز نیامد . این مدعیان در طلبش بی خبرانند . آن را که خبر شد خبری باز نیامد . ای مرغ سحر ! شاعر نام کوچک عشق است . نه ! عشق نام کوچک شعر است . و متنهای هر قلم اینست که نوشته شود ، نویسانده شود .

جهان از فراز برج بابل رسم دیگری دارد .

چنانکه واژگونه بر دکلی نیمه جان در کشتی شکسته . من در شاعر نشانه ای به رهایی دیده ام . شما آنجا که ایستاده اید چطور : زمین گرد شعر  می چرخد آیا ؟

 

 

 

 

كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله ادبي پياده رو مي باشد و برداشت مطالب با ذكر منبع بلامانع است

"پیاده رو فارغ از هر گونه مسائل سیاسی دغدغه اش تنها قدم زدن در جهان متن است"