شعری از محمد رضا اميري

نویسنده : محمد رضا اميري
تاریخ ارسال : سیزدهم بهمن ماه ١٣٩۴


شد باز پلك پنجره بستم كتاب را

نوشيده بود چشم تو اندوه آب را

اين بار هم دو ابر كه خط مي زنند هي-

از آسمان دفتر من آفتاب را

ساعت به وقت بارش تو كوك مي شود

هي تيك تيك عقربه هايش شتاب را-

ماننند لاشه روي هم انبار مي كنند-

در هر دقيقه شصت عدد اضطراب را-

تا بلكه ابرهاي تو باران بياورد-

نم نم بشورد از تن من التهاب را

سيگار يا شراب ويا بسته روي ميز؟؟!!!

من هم ميان آن سه عدد قرص خواب را

حل كرده در شراب و هي پك زدن و بعد

مي ...مي كشم به پنجره ها پلك خواب را

حالا به خواب من كه به شكل پرنده اي-

پركرده حجم بال و پرت تختخواب را

روياست ؟!نه.....نه.... نه.... كه اكسير عاشقيست

آورده پيش طعمه نشانده عقاب را

البته احتياج زيادي به فكر نيست

شاعر نوشته جمله ي بعدي جواب را:

در اين مدار بسته فقط عشق قادر است

دريا كند هويت هر منجلاب را

تو حاصل تخيل تنهايي مني

تبديل رود كرده تخيل سراب را

حالا سپيده سر زده از خواب مي پرم

محكم بغل گرفته زمين آفتاب را


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :