داستانی از اميررضا بيگدلي

نویسنده : اميررضا بيگدلي
تاریخ ارسال : بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴


این وقت شب و این همه سروصدا
صبح که از خواب بیدار مي شوم سمانه روي تخت نيست؛ رفته به آن يكي اتاق. پيش از اين كه از خانه  بیرون بروم بيدار مي شود. بالشتش را مي زند زير بغل و به اتاق  خوابمان برمي گردد. مي گويد که شب خوب نخوابیده و امروز کمی دیرتر سرکار مي رود. وقتي دليل بد خوابي اش را مي پرسم مي گويد: «جايي تصادف شد؛ صدايش بدخوابم كرد.»
شب بعد زودتر از هميشه مي رويم روي تخت. او سرش را كه روي بالشت مي گذارد خوابش مي برد و من هم تن  به  خواب  مي دهم؛ اما نيمه هاي شب كه بيدار مي شوم باز او را روي تخت نمي بينم. به آن اتاق مي روم. روي زمين جا پهن كرده و خوابيده. صبح كه مي روم بالاي سرش از خواب مي پرد. خواب-آلود بلند مي شود و مي گويد: «دیشب خوب نخوابیدم. امروز سرکار نمي روم.» بالشتش را مي زند زير بغل و به اتاق خواب مي رود تا بخوابد.
عصر وقتي از بدخوابی شب گذشته مي پرسم، مي گويد: «اين همسايه اي كه دارد خانه مي سازد، انگار ديشب آهن خالي مي كرد.»
 شب كه مي شود يك قرص خواب را نصف مي كند. نصفش را خودش مي خورد و نصف ديگرش را با ليواني آب به من مي دهد. مي گويد كه من هم تكان مي خورم و بهتر است قرص بخورم. مي خواهد هر دو خوب بخوابيم. تازه خواب آمده سراغمان كه صداي زني آن را برايمان حرام  مي كند. خودم را مي زنم به نشنيدن و سعي مي كنم كه دنبالۀ خواب بيايد دستم؛ اما نمي آيد. بالشتم را مي گذارم روي سرم؛ اما صداي زن رفته رفته بلندتر مي شود. چندبار اين سمت و آن  سمت مي چرخم. بعد كه از روي تخت بلند مي شوم سمانه هم رو به من برمي گردد و مي گويد: «اين وقت شب و صدا به اين بلندي؟»
هر چند نصفه شب نيست، اما ساعت يازده-دوازده براي زن و شوهر كارمند وقت خواب است. اما زن كاري ندارد كه مردم خوابيده اند يا نه. شال و كلاه كرده و گوشي تلفن همراه به گوش، چهارپنج قواره خانه را مي-رود و برمي گردد و با كسي صحبت مي كند كه اسمش فريباست. اسم خودش فرشته است. اسم شوهرش هم كيوان است. يك بچه هم دارند كه اسمش پدرام است. او به پدرام گفته مي رود تا آشغالها را بگذارد بيرون و براي همين نمي تواند زياد صحبت كند. از اين حرفش خوشحال مي شوم.
سمانه مي گويد: «بگو مردم خوابيده اند.»
مي گويم كه الآن حرفشان تمام مي شود. زن فقط مي خواهد به دوستش بگويد كه او هم مي دانسته كار اشتباهي مي كرده؛ اما همۀ اين ها تقصير كيوان بوده كه اين كار را باب كرده. همين  الآن هم باز با اين و آن مي پرد. نمونه اش هم زني ست به نام سودابه. به دوستش مي گويد تا پدرام نترسيده بايد برود خانه؛ اما اين را بداند كه او هم مي خواهد دوباره بپربپر را از سربگيرد. چه كمتر از اين و آن دارد؟ در خيابان كه راه مي رود هزار تا چشم دنبالش مي كنند. پدرام هم وقتي بزرگ شود خودش مي فهمد چه كسي مرد خانه بوده و چه كسي نامرد.       
سمانه مي گويد: «چرا گوش ايستادي؟ بگو دهانش را ببندد.»
از حرف هايش پيداست كه اين آخرين باري باشد كه كوچه را سرو ته مي-كند. اين بار كه برمي گردد و از جلو ساختمان ما رد مي شود كم كم دور مي-شود تا كه ديگر صدايش به گوش نمي رسد. برمي گردم روي تخت و دراز مي كشم.
سمانه مي گويد: «كه بود؟»
مي گويم: «يك فرشته.»
مي گويد: «حالا بگير بخواب.» و خودش تن به خواب مي دهد.
مي خواهم بخوابم اما فكر فرشته اي كه در همسايگي ماست و به زودي مي خواهد بپر بپر را شروع كند خوابم را با خودش  به اين سو و آن سو مي برد و همين مي شود كه چند غلط به اين طرف مي زنم و چندغلط به آن طرف. اين بچرخ بچرخ ها بعد از آن بلند بلند حرف زدن ها براي بدخواب كردن سمانه كافي ست. بالشتش را برمي دارد و به آن اتاق مي رود.
فردا وقتي به خانه مي آيد از داروخانه براي خودش صداگير مي خرد. پنبه ها براي گوشش بزرگ است. آنها را مي برد و در گوش مي گذارد تا شب بتواند راحت بخوابد؛ من هم فکر می کنم او خوابيده است؛ اما صبح كه بيدار مي شوم باز كنارم نيست. مثل هميشه رفته است به آن يكي اتاق و مثل هميشه براي خودش روي زمين جا پهن كرده و خوابيده؛ من هم مثل هميشه پيش از بيرون رفتن، مي روم بالاي سرش. بيدار مي شود. خواب آلود و عصبي ست. مي-گويم: «چرا آمدي اينجا؟»
مي گويد: «هي خودت را مي خاراني. هي از اين رو به آن رو مي چرخي. هي با مشت مي زني توي صورت من.»
مي گويم: «من؟»
مي گويد: «بله، تو.» از جايش بلند شده، بالشتش را زير بغل مي زند و مي گويد: «وقتي از اين پهلو به آن پهلو مي چرخي انگار زلزله آمده است.» مي-رود روي تخت و پتو را مي كشد روي سرش. امروز نمي خواهد برود سركار.
راستش از همان اول خواب سمانه سبك بوده و دست من سنگين. نيمه هاي اولين شبي كه كنار هم خوابيديم سمانه با هوار از خواب پريد؛ من هم بيدارشدم. گفت: «زدی توی صورتم.» وقتي چرخيده بودم سمت او، مشتم خورده بود توي صورتش. این عادتم است. به هرطرف كه بخوابم دستم را دراز مي كنم همان طرف. از ان شب به بعد هر وقت بخواهم بچرخم سمت او بيدار مي-شوم و دستم را جايي دراز مي كنم كه به صورتش نخورد و همين كار بدخوابم مي كند؛ طوري كه تا بخواهد دوباره خوابم ببرد، چندين بار از اين رو به آن رو مي چرخم و همين تكان تكان خوردن ها او را هم بيدار مي كند. مي گويد: «انگار نه انگار يكي كنارت خوابيده.» مي گويد: «انگار نه انگار زن داري.» مي گويد: «وقتی تکان می خوري دنیا زیرورو مي شود.» از دست من شکار است؛ اما خواب خودش هم سبک است كه با کوچکترین صدا یا تکانی بیدار و بدخواب مي شود؛ مثل زوزۀ بادي كه از درز پنجره تو مي آيد يا قطرۀ آبي كه از دوش حمام خانۀ همسايۀ طبقه بالايي ساختمان كناري مي چكد يا مسافري كه نيمه شب از فرودگاه به در خانۀ همسايه اي مي رسد يا دزدگیر ماشینی كه به-خاطر گربه هاي محل به  صدا در مي آيد يا دعوای شبانۀ زن و شوهر واحد شمارۀ چهار ساختمانمان؛ و به تازگي به اين صداها صداي ماشينهايي كه نيمه شب براي پروژۀ زيرگذر اميرآباد خاك برداري مي كنند هم اضافه شده. اگر هيچ-كدام اينها هم نباشد، تخت خوابمان هست كه جيرجير  كند؛ هر چه هم جلوتر می رویم جيرجيرش بیشتر مي شود. از یافت آباد خریدیمش و وقتي آن را به خانه آوردند خودم سرهم كردمش. شب اول سمانه با کف دست روی تشك فشار آورد. از یک جایی صدای جيرجير درآمد.
گفت: «این كه صدا مي دهد.»
شانه بالا انداختم؛ به هر حال چوب است و يك مشت ميخ.  
اما  اتاق به  اتاق  شدن ها، با همۀ جريانهايي كه شب ها پيش مي آيد، از زماني شروع مي شود كه آن خانۀ يك خوابۀ سهروردي  جنوبي را مي فروشيم و از آن كوچۀ بن بست اثاث كشي مي كنيم به اين خانۀ دوخوابه در آميرآباد؛ خانه-اي كه چندده متر بيشتر با بازار تره بار و فروشگاه شهروند قزل قلعه فاصله ندارد. روز اثاث كشي سر شب خوابمان مي گيرد؛ اما همين كه سرمان را روي بالش مي گذاريم و چشمهايمان مي خواهد بسته  شود صداي آكاردئون مرد آوازه خواني كه، به زور و با سوز، «سلطان  قلبها» را مي زند و مي خواند، بيدارمان مي كند.
به سمانه مي گويم: «براي خوش آمدگويي ما مي زند.»
مي گويد: «اين وقت شب؟»
مي گويم: «تازه اول شب است.»
مي گويد: «صدايش بزن و بگو نزند.»
بلند مي شوم و از پنجره كف كوچه را نگاه مي كنم. مرد همچنان مي زند و مي خواند.
سمانه مي گويد: «يك چيزي بگو.»
سر شب است و چراغ خانۀ همۀ همسايه ها روشن. پنجره را باز مي كنم و از او مي خواهم ادامه ندهد. به روي خودش نمي آورد. همچنان كه مي زند و مي خواند، آرام آرام قدم برمي دارد و خودش را به چپ و راست تاب مي دهد. به پنجرۀ خانه هاي دو سمت كوچه نگاه  مي اندازد. طولي نمي كشد كه راهش را بكشد و برود. از آن شب به بعد اين برنامه را داريم. هميشه سر شب مي آيد و همان «سلطان قلبها» را مي زند و مي خواند.
اما نيمه هاي شب بعد ماجرايي پيش مي آيد: صداي گريۀ دختري در كوچه هر دومان را بيدار مي كند. من بلند مي شوم و از پنجره بيرون را نگاه مي-كنم. كسي را نمي بينم. فقط هق هق دختر به گوش مي رسد. پنجره را مي بندم و برمي گردم روي تخت و بالشتم را مي گذارم روي گوشم. اما صدايش در سكوت شب به گوش مي رسد. سمانه هم بيدار مي شود. مي گويد: «اين وقت شب و زارزار به اين بلندي؟» از من مي خواهد پنجره را باز كنم و به او يادآورم شوم كه نيمه شب است. خودش از اين رو به آن رو مي چرخد و مي گويد: «ديوانه است.» و تلاش مي كند تا بخوابد. پنجره را باز مي كنم و نگاهي به بيرون مي اندازم. يكي دارد با تلفن همراه حرف مي زند. صدايش به گوش مي رسد؛ خيلي هم نزديك-است؛ اما از خودش خبري نيست. با گريه وزاري حرف مي زند و وقتي مكث مي كند صدايي جز هق هق به گوش نمي رسد. به خانه هاي روبه رويي نگاه مي كنم. چراغ همۀ خانه ها خاموش است. به پذيرایي مي روم تا از پنجرۀ آنجا نگاه كنم. ساعت دوی نيمه¬شب  است و هنوز به اين خانه عادت نكرده ام. پنجرۀ پذيرايي را باز كرده، به بيرون نگاه  مي اندازم. دختر  مي گويد: «كاري نمي شود كرد.» هق هق مي كند. مي گويد: «درمان ندارد.» باز هق هق مي كند. كسي چيزي -نمي گويد و دختر همچنان دارد با تلفن حرف مي زند. مي گويد كه حرف زدن درباره اش ساده است اما اگر به جانت بيفتد راه فراري نداري. او از اين-كه نمي شود كاري كرد مي ترسد. به يكي آن سوي خط مي گويد كه مي ترسد و هق هق مي كند. از اينجا هم نمي توانم او را ببينم. با اين حال داد  مي زنم: «اين وقت شب كه با صداي به این بلندي حرف نمي زنند.» لحظه اي بعد در تاريكي كوچه دختري از پشت چنار روبه روي خانه بيرون مي آيد و همان طور كه گريه-كنان با كسي آن سوي خط حرف مي زند، به سمت سر كوچه مي رود و صدايش كم كم در تاريكي كوچه گم می شود و ديگر به گوش نمي رسد. به اتاق برمي گردم. سمانه كلافه است.
 مي گويد: «كدام احمقي بود؟»
 مي گويم: «دختري كه مي ترسد.»
مي گويد: «من هم اگر اين وقت شب بروم خيابان مي ترسم.» و اضافه مي-كند كه انگار زمين و زمان درد بي درمان گرفته اند. فردا صبح كه شنبه است هر دو كمي ديرتر سركار مي رويم. بهانه مان خستگي اثاث كشي ست. اما نيمه شبي كه ديگر در خانۀ جديد سروسامان گرفته ايم، خواب  خواب هستيم كه سروصدايي از ساختمان خودمان بلند مي شود. هر دو بيدار مي شويم. بلند مي شوم از چشمي در بيرون را نگاه مي كنم. راه پله تاريك است و همچنان دادوبي داد به گوش مي رسد. مي روم كنار پنجرۀ آشپزخانه كه به روشنايي بازمي شود گوش مي-ايستم. صداي دادوبي داد بیشتر مي شود. سمانه هم مي آيد كنار من. چراغ آشپزخانه را روشن مي كند. مي گويم: «خاموش كن.» خاموش مي كند. هر دو كنار پنجرۀ آشپزخانه گوش ايستاده ايم. مرد و زني كس وكار همدیگر را گذاشته اند وسط خانه و از بالا و پايين و پشت و رو دارند خدمتشان مي رسند. بچه شان هم زار مي زند و جيغ مي كشد.
مي  گويم: «بايد همين همسايۀ واحد چهار باشد.»   
سمانه مي گويد: «برو زنگشان را بزن و بگو بقيه هم آدم هستند.»
اما وقتي مي شنويم كه زن يك چيز درست وحسابي را حوالۀ همۀ كس وكار مرد مي كند، از گوش ايستادن پشيمان شده، به اتاق خواب مي رويم و در را هم مي بنديم تا شايد صدايشان به گوشمان نرسد. اما تا پاي پليس به ميان كشيده نمي شود، همچنان خواب بي خواب. از پنجرۀ اتاق خواب بيرون را نگاه  مي كنم؛ سمانه را هم صدا مي زنم. مأمورها يكي را سوار ماشين مي كنند. همۀ همسايه ها از پشت پنجره هايشان به كوچه خيره شده اند. سمانه مي گويد: «خداي من، اينجا ديگر كجاست؟» وقتي ماشين پليس با چراغهاي گردانش به سمت خيابان راه مي افتد چراغ خانه هاي كوچه يكي يكي خاموش مي شود. صداي بسته شدن در واحدهاي ساختمان خودمان به گوش مي رسد و ساختمان آرام مي-شود. سمانه نفس راحتي مي كشد و مي گويد كه فردا بايد كمي بيشتر بخوابد و براي همين شايد يكي دو ساعتي ديرتر سر كار برود. من هم درازمي كشم و تلاش مي كنم تا بخوابم. اما سمانه ديگر بدخواب شده و فردا هم قرار است كمي ديرتر بيدار بشود؛ اين خانه هم كه دو اتاق خواب دارد. او نمي خواهد من را هم بدخواب كند؛ و اين طوري است كه درست در همان شبهاي اولي كه به خانۀ جديد آمده ايم، به آن يكي اتاق  رفته، براي خودش روي زمين جا پهن مي كند و مي خوابد؛ و از آن شب تا همين امشب، اين ماجراها و اين جابه جا شدنها هست كه هست.
سمانه خوابيدن در شب را بيشتر از بيداري روز دوست دارد؛ شايد براي اين كه هيچ شبي خوب نمي خوابد. او خوابش سبك است و شبي نبوده كه تا كلۀ صبح بخوابد. هر شب با کمی پس وپیش به اتاق خواب مي رويم. سمانه دوست دارد قبل از خوابیدن تخت را مرتب کنيم. وسواس عجیبی برای انجام دادن این کار دارد. پتو و بالشها را می اندازیم کف اتاق. روتختی را از دو طرف گرفته و آن قدر می کشیم تا چین وچروکهای آن دیگر به چشم نیاید. می-گوید: «همین چین وچروکها شب لای دست وپا گیر می کند و نمی گذارد آدم درست-وحسابي بخوابد» بالشتها را در هوا نگه  داشته، از هر دو طرف با دست به آنها ضربه می زنیم؛ بعد رواندازمان را مرتب کرده، آماده می شويم برای خوابیدن. سمانه می گوید: «حالا می توان یک خواب راحت كرد.» اما من بعید می دانم. بالشت کوچک را بین دوپایم جا می دهم تا زانوهایم به هم مالیده نشود. دراز کشیده، روانداز را روي خود می کشم. سمانه می رود روبه روی آیینۀ میز آرایشش و موهایش را شانه می کند؛ بعد مي آيد روي تخت. تخت جيرجير مي كند تا سمانه بگويد: «باز هم اين تخت صدا مي دهد.» و خيره به من منتظر شنيدن حرفي بماند. اما من همین که روی تخت ولو می شوم چشمهایم را به زور هم كه شده باشد می بندم تا خوابم بگیرد. سمانه می گوید: «انگار یک عمر بی خوابی کشیده. » لبخندی روی لبم می نشیند؛ اما می دانم کمی که بگذرد به من خواهد گفت: «پرده را بزن کنار.» تا هم نور بیرون، اتاق را روشن کند هم او بتواند به آسمان نگاه کند. این را دوست دارد؛ همچنان كه دوست دارد خودش را بکشاند سمت من و سرش را روی سینه ام بگذارد و به آسمان خیره  شود. کمی حرف می زنیم و کمی ساکت می مانیم تا خواب یقه مان را بگیرد؛ بعد تن به خواب مي دهيم. سمانه برمی گردد تا من در آغوشش بگیرم. پاهایم را کنار پاهایش دراز می کنم و یک دستم را می گذارم زیر گردنش و دست دیگرم را جایی روی بدنش رها می¬کنم. او دوست دارد این طور بخوابیم. شبی نیست که این کارها را نکنیم؛ اما فقط یکی از ما تا صبح روی تخت مي ماند؛ يكي ديگر همیشه نیمه های شب به آن يكي اتاق مي رود.
شبي ديگر وقتي مهمانها پايشان را از خانه بيرون مي گذارند خودم را مي رسانم کنار پنجرۀ اتاق و به بيرون نگاه می اندازم. نگاهم براي لحظه اي روي چراغهاي چشمك زن فروشگاه شهروند مي ماند و وقتی دوباره جلو در مي رسد مهمانها را مي بينم كه از ساختمان بیرون  آمده، عرض کوچه را رد مي کنند تا سوار ماشین شوند. خيره مي مانم تا اگر نگاهي کردند برایشان دست تکان بدهم؛ اما بدون این که سري برگردانند يا نگاهی به ساختمان ما بیندازند، سوار ماشین  شده، راه می افتند. سر كه برمي گردانم چشمم مي افتد به ساختمان روبه رويي. همانجا كه خانۀ يك مرد مجرد است. يكي داد می زند: «مهمانهايت كه رفتند؛ آن صدا را خفه کن. نصفه شب است.» بايد همو باشد كه پشت پنجره ايستاده است. از خانۀ يكي از همين همسايه هاي نزديك صدای بلند آهنگ به گوش می رسد. پنجره را می بندم و برمي گردم. سمانه بیشتر ظرفها را جمع كرده، لباس خواب به تن روی مبل روبه روی تلویزیون نشسته و به دندانهايش نخ  مي كشد. به پيشخوان آشپزخانه تكيه مي دهم. مي گويم: «خوش گذشت. نه؟»
سرتكان مي دهد. نخ را در مشتش جمع مي كند و بلند مي شود.
مي گويم: «دير وقت است.»
شانه بالا مي اندازد و مي رود تا مسواك كند. چراغ پذیرایی را خاموش مي كنم و مي روم كنار پنجره. كمي بازش مي كنم و چند نفس عميق مي-كشم. چشمم می افتد به خانۀ روبه رویی. مرد همسايۀ هنوز پشت پنجره ایستاده و دارد نگاه می کند. باز يكي داد  می زند: «مهمانهايت كه رفتند؛ چراغها را هم كه خاموش كردي. چرا آن صدا را خفه نمي کني؟ مردم می خواهند بخوابند.»
مهمانهاي ما تازه رفته اند و چراغها را هم همين الآن خاموش كرده-ام؛ اما اين سروصدا از خانۀ ما نيست. صدا از خانۀ ديگري به گوش مي رسد؛ من هم نمي دانم كدام خانه. نگاهی می گردانم به خانه های دور و اطراف. سمانه می گوید: «پشت پنجره نایست؛ خوب نیست.»
خودم را پشت پرده پنهان می کنم. همان آدم داد می زند: «چرا خودت را پنهان می کنی؟ آن صدا را خفه کن.»
پرده را مي كشم و از كنار آن نگاهي به خانۀ روبه¬رويي مي¬اندازم.
سمانه می گوید: «پنجره را ببند؛ هوا سرد است.»
پنجره را می بندم و به اتاق خواب می روم. سمانه تخت را مرتب كرده، مي رود زير پتو. چراغ را خاموش مي كنم و پرده را كنار مي زنم. چشمم می-افتد به پنجرۀ خانۀ روبه رویی. کسی پشت پنجره نیست. صدا همچنان به گوش مي رسد. روي تخت دراز می کشم. سمانه خودش را می کشاند سمت من و بی  آن که بداند در چه فکری  هستم، سرش را می گذارد روی سینه ام.
می گوید: «چرا ساكتي؟»
مي گويم: «هيچي.»
«در فكر آنها هستي؟» مهمانها را مي گويد.
چيزي نمي گويم. او را محكم تر در آغوش مي گيرم. کمی که می گذرد برمي-گردد و تن به خواب می دهد؛ من هم به این  پهلو می چرخم و رو به پنجره، همین طور که به آسمان خیره شده ام، به زن سبزه روي مو بلندي فكر مي كنم كه تا يك ساعت پيش در خانه مان بود. اما وقتی نور چراغهای گردان ماشین پلیس روی درودیوار خانه هاي اطراف می افتد، کم کم نگران مي شوم و از فكر زن بيرون آمده، به ياد مرد مجرد خانۀ روبه رويي مي افتم كه بيشتر روزها لخت پشت پنجرۀ خانه اش مي ايستد و در حالي كه سيگار مي كشد، به خانه هاي ديگران خيره مي شود. از تخت كه بلند می شوم سمانه می گوید: «باز ذوق زده شدي؟ چرا نمي خوابی؟»
مي¬گويم: «چيزي نيست.» و از پنجره بیرون را نگاه می کنم. همسایۀ روبه رویی از همان پشت پنجره با مأمورها صحبت  می کند. صدایش مفهوم نیست. با دست به سمت ساختمان ما اشاره می کند. يكي از مأمورها سر برمی گرداند و نگاه می اندازند به ساختمان ما. آن صدای آهنگي که همسایۀ روبه رویی  را کلافه کرده هنوز به گوش  می رسد؛ اما چراغ خانۀ ما خاموش است و همۀ پنجره-ها هم بسته. همان مأمور سر  مي گرداند و نگاهی به خانه هاي دور و اطراف مي اندازد و دوباره به ساختمان ما نگاه  مي كند. سپس سربلند  كرده، به پنجرۀ ما خيره مي شود. خودم را كنار مي كشم و بی اين كه به سمانه چيزي بگويم تا كنار درباز کن رفته، خاموشش می کنم. چند بار كه زنگ بزنند و کسی جوابشان را ندهد راهشان را مي كشند و مي روند.  برمی گردم روی تخت.
سمانه مي¬گويد: «باز چه شده؟ چرا نمي خوابي؟»
 تا بخواهم برايش جوابي پيدا كنم از راه پلۀ ساختمان صداهاي آرامي به گوش می رسد و کمی بعد زنگ واحدمان را می زنند. سمانه می گوید: «این دیگر کیست؟»
من می دانم چه كسي بايد باشد؛ اما او نه. از او می خواهم ساكت باشد.
می روم پشت در و از چشمی که نگاه  می کنم همسایۀ واحد چهارمان را مي بينم. همان جا بی صدا می ایستم تا دوباره صدای زنگ می آید. از همان پشت در می گویم: «بله؟»
همسايۀ واحد چهار از من می خواهد كه در را بازکنم. گوشۀ در را باز می کنم و همان طور که پشت لنگۀ آن خود را پنهان كرده ام چشم به چشم همسایه مان می دوزم. خودم را خواب آلود نشان می دهم. مي گويم: «اين وقت شب؟ بفرمائيد.»
همسايۀ واحد چهار می گوید: «ببخشید.» و به گوشۀ دیگر اشاره می کند. نگاه نکرده می دانم چه کسی باید آنجا ایستاده باشد. در را می بندم تا چیزی تن  کنم. اين بار كه در را باز می کنم، همان طور خواب آلود سرم را می-چرخانم به گوشه ای که همسایۀ واحد چهار اشاره کرده بود. مأمور را می-بینم.
می گویم: «بله؟»
مأمور می گوید: «اینجا چه خبر بوده؟»
می گویم: «اينجا؟»
می گوید: «بله در اين خانه چه خبر بوده؟»
می گویم: «چطور؟»
می گوید: «همسايه ها زنگ زدند و گزارش دادند.»
شانه بالا مي اندازم.
مأمور می گوید: «این وقت شب كه این همه سروصدا نمي كنند.»
مي دانم از چه سروصدايي صحبت  مي كند؛ اما آن سروصدا از خانۀ ما نبوده. مي گويم: «این همه سروصدا؟ چه سروصدایی؟»
همسایۀ واحد چهار رو به مأمور می گوید: «اینجا سروصدایی نبوده.»
مأمور رو به من مي گويد: «اگر یک بار دیگر سروصدا راه بيندازيد بازداشتتان می کنم.»
برمي گردد تا راه پله را پايین برود. دو پله نرفته مي ايستد و به من خيره مي شود.
مي گويد: «كاري نكنيد كه دوباره بيايم اينجا. آن وقت برايتان بد مي شود.»
اين بار بي هيچ حرفي پایين مي رود. همسایۀ واحد چهار هم شانه بالا می اندازد و پشت سرش راه  می افتد. در را كه مي بندم سمانه مي گويد: «چه خبر شده؟»
به اتاق می روم و روی تخت دراز می کشم. دوباره می گوید: «كه بود؟»
ماجرا را نصفه نيمه برایش تعریف می کنم.
سمانه می گوید:  «این همسايۀ روبه رویی آدم آشغالی ست. در خانه اش هزارتا کثافت کاری می کند؛ تازه به پليس هم گزارش مي دهد. خودش آنتن ماهواره اش را گذاشته روي نرده هاي بالكن. برو نگاه كن. روزها هم لخت مي آيد توي بالكن و سيگار مي كشد. موهاي سينه اش حال آدم را به هم مي زند. مردك آشغال!» كمي مكث مي كند و بعد به من مي گويد: «حالا با خیال راحت بگیر و بخواب.» خودش دوباره تن به خواب می دهد. اما بی خوابی می زند به سر من. از تخت پایين آمده، به پذیرایی می روم. ساعت سۀ نیمه شب است. مي-روم پشت پنجره و از لاي پرده به بيرون نگاه مي كنم. هنوز صدای آهنگ به گوش می رسد. نمي دانم اين صدا از كدام گوري مي آيد. شايد كار همين همسايه روبه رويي باشد. به روبه رو نگاه مي كنم. همان همسايۀ پشمالو پشت پنجره ايستاده و خيره به خانه هاي روبه رو، دارد سيگارش را دود مي كند.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :