شعرهایی از علی فردوسی

نویسنده : علی فردوسی
تاریخ ارسال : دهم شهریور ماه ١٣٩۵


1

هرچه ضرب کرد و جمع کرد دید آخرش نمی شود

باز پول کم می آورد، قرص همسرش نمی شود

همسرش که با نداری اش ساخت، گرچه مثل شمع سوخت

آب شد، نه... اشک شمع هم دیده ی ترش نمی شود

او که آخرین النگویش بابت اجاره خانه رفت

غیر چسب زخم حلقه بر دست لاغرش نمی شود

ایستاده پشت ویترین، زل زده به زرق و برق هاش

هی بگو که قرص و زهرمار، بچه که سرش نمی شود

مرد کار کرد و کار کرد، مرد زد به هر دری، نشد

مزد او که پول داروی عشق پرپرش نمی شود

شد خراب سقف آرزوش، هیچ کس که بیش تر از این

- فرض کن به زور زلزله- خاک بر سرش نمی شود

دستگاه و بوق ممتدش، قرص لعنتی نیامدش

زن دگر تکان نمی خورد، مرد باورش نمی شود...

 

2
 

شکست، "یا" و "تا" و "یا" و "میم" شد

هنوز بچه بود که یتیم شد

هنوز بچه... نه که مرد خانه بود

که حال و روز زندگی وخیم شد

برای حمل بارهای زندگی

به قدر شانه های خود سهیم شد

پسر برای اینکه نان در آورد

چقدر از سر کلاس جیم شد

برای نقش تازه ای که برگزید

چقدر مثل مردها گریم شد

چقدر سخت می گذشت زندگی

که شهر بیقرار شد، کریم شد

و هرچه نان میان سفره ها نشست

میان شهر با یتیم نیم شد

که هرچه تندباد بود بعد از آن

دگر به مهربانی نسیم شد

و اشک حلقه زد میان چشم هاش

همین که باز حرف از قدیم شد

 

3

 

به تمسخر گرفته صبرم را، لب و چشمان پسته بادامت

هوس ناب، لذت نایاب، رویهم رفته چند اندامت!؟

تن تو کلبه ای زمستانی، عشق لم داده پای شومینه

سردی دست هام... انگاری برف حالا نشسته بر بامت!

دو لب آلوی تازه ی برغان، یک بغل سیب سرخ لبنانی

کرم دارد همیشه چیدن تو، چه کنم؟ باز می شوم خامت

با همین چشم های بازیگوش، جنگلی را شکار خود کردی

بچه خرگوش گرگ ها ماتت، بره آهوی شیرها رامت

باز بوی کباب ماهیچه به مشامم رسیده از تن تو

کرده وحشی پلنگ روحم را هوس مادیان آرامت

ای خیال همیشه ناخوانده، کار دلخواه بر زمین مانده

ای گناه نکرده در همه عمر، برسانم به فیض انجامت


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :