شعری از شهرام میرزایی

نویسنده : شهرام میرزایی
تاریخ ارسال : بیست و ششم دی ماه ١٣٩۵


جدا شدند دو تا ابر در به در از هم
دو رودخانه ی عاشق! دو چشم تر از هم

جدا شدند نه این گونه استخوان از پوست
جدا شدند نه مثل دو گوش کر از هم

شبیه به دوقلوهای از سر آویزان
جدا شدند، جداتر،  دو دردسر از هم

دوتا کبوتر عاشق جداجدا  مردند
که دل نمی برد اینجا دو نامه بر از هم

دو کوه شن! به دوتا گردباد تکیه زده!
دوگریه_شانه! ولی هر دو خسته تر از هم

دوتا درخت که از چشم جنگل افتاده
دوتا بریده ی با بوسه ی تبر از هم

قدم زدند، نه با چتر، زیر باران ها
جدا شدند دو کبریت بی خطر از هم

کجاست آن ور دنیا!؟ دلم گرفته، نگو
دل گرفته ندارد دو بی خبر از هم .
.
جدا شدند لب مرز لکه های خون!
دوتا گلوله که باهم، دو کولبَر از هم .
.
جدا شدم به تو از مرزهای جغرافی
به گریه های پس از گریه کردن کافی

جدا شدم به تو از منطق ارسطو کش
به عقل سرخ تر از هر چه فلسفه بافی

دل مرا بفشار از تو بگذرم ای عشق
نه مثل خوشه ی انگور قرمز  از صافی

که مثل رد شدن چرخ گوشت از انگشت
که مثل خنجر از قلب رد شده از پشت

چگونه قلب خودم را به دست تو بدهم
که مثل تکه ی یخ آب می شود در مشت

دل مرا بفشار _ این سیاه نکبت را _
که زندگی ما را مثل سوسک خواهد کشت

پ.ن:
کولبرها به کارگران مرزی در نقاط صعب العبور نیز گفته می شوند که جانشان را در ازای پول ناچیز  و جهت تامین خانواده ی خود، کف دستشان می گذارند و اکثرا طی تیراندازی نیروی های انتظامی کشته می شوند.

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :