شعری از هادی صفری اقدم سراب

نویسنده : هادی صفری اقدم سراب
تاریخ ارسال : نهم بهمن ماه ١٣٩۵


 فکر می کردم که دنیا پهنه و پا کوچک است
 بعد رفتن ها مشخص شد که دنیا کوچک است

تا خدا با آن بزرگی در نگاهم جلوه کرد
تویِ چشمم هر بزرگ و ریز، حالا کوچک است

چون هزاران صف فرشته هم نمازم میشوند
بر صلایِ ما محیطِ این مصلا کوچک است

داد و فریادِ من از جا صخره را بَر میکند
شورشِ موجم ... برایم کلِّ دریا کوچک است

طاقتِ دیدارِ تو ممکن نشد، معلوم بود...
چشم های من برایِ این تماشا کوچک است

آرزویِ مرگ دارم، گر چه با این آرزو
در مزارم هم برایِ مردنم جا کوچک است

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :