شعری از علیرضا الیاسی

نویسنده : علیرضا الیاسی
تاریخ ارسال : دهم بهمن ماه ١٣٩۵


سرِ اسبی بریده روی تخت
شیهه یِ زن به ضربه یِ شلّاق
قُل قلِ کتری آن سرِ دوزخ
وَ عذابِ اَلیم رویِ اجاق
ردِّ خون مانده بر کفِ دستم
یالِ اسبی کشیده سمتِ اتاق...

از دهانِ تمامِ دوزخیان
سر _ صداها بریده می آیند

پایِ اسبی شکسته در خانه
به دولولِ پدر نشانه شده
سُمِ اسبی به سقف می کوبد
مثلِ جِنّی اسیرِ خانه شده
اسب، روحِ قبیله ای وحشیست
 که دچارِ تَنی زنانه شده

بعدِ شلّیک سر _صداها با
رنگ و رویِ پریده می آیند


شانه یِ استخوانی این زن
کوه را جا به جا نخواهد کرد
اسبِ من سر به باد خواهد داد
گاری اش را رها نخواهد کرد
ضربِ شلّاقِ زندگی کردن
بر تنِ او صدا نخواهد کرد

گلّه ی اسب های ترسیده
از صداها، رمیده می آیند

سرِ اسبی به راه می افتد
شیهه اش تویِ جاده می ریزد
زیرِ پایِ درختِ ارّه شده
عشق مثل بُراده می ریزد
اسب مست است و جایِ خون از او
سرخ و یکریز باده میریزد

مردها روی تختِ خوابی لُخت
مست و آروغ کشیده می آیند!
با لباسی دریده می آیند...                   
       


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :