شعری از سعید زارع محمدی

نویسنده : سعید زارع محمدی
تاریخ ارسال : نوزدهم بهمن ماه ١٣٩۵


محشر به پا شد از غزلم خاک جان گرفت،آتش شتافت سوی خدایان ،سلام کرد
اینبار شاعرانِ دو عالم به صف شدند،صاحب عزا به شیوه ی مستان سلام کرد

حافظ رسید،شاخه نباتش به یک طرف، گوته گرفته کنج عبا سمت دیگرش
جمعی به پای حضرت حافظ به پای خواست،حافظ فقط به حضرت سلمان سلام کرد

"دنیا خوشست و مال عزیزست و تن شریف" ، سعدی ادامه اش... نه ! نگاهی به جمع کرد
رفت و نشست زیر درختی کنار حوض،تنها به بوستان و گلستان سلام کرد

اسطوره ی وجود گرایی رسیده بود، کنج اتاق چند کتاب و دو خم شراب
ناباورانه از جلوی شاعران گذشت،خیام ناشیانه به قرآن سلام کرد

مردی رسید سینه اش از درد عشق ،چاک، ترس از نگاه های همه روی فرش ریخت
"وحشی مگو،بگو سگ کو، بلکه خاک راه" سگ با زبان فاخر انسان سلام کرد

بر گرده ی شکسته ی سیمرغ آتشین، از هفت شهر عشق مسافر رسیده بود
چون معتقد به مام زمین بود، تا رسید عطار، اولش به خیابان سلام کرد


شاه قصیده بود که از غرب می رسید،با اینکه پهنه ی ادب فارسی به خود-
-هرگز کسی مشابه او را ندیده بود، عمدا ولی به لهجه ی شروان سلام کرد

مشرق زمین ز هستی "نی" مطلع نبود،تا لحظه ای که ذات حکایت شروع شد
تا لحظه ای که شمس به بودن اراده کرد،ملای روم تازه به عرفان سلام کرد

"امروز کرده اند جدا خانه کفر و دین، زین پیش اگر نه کعبه صنمخانه بوده است"
درهند شعر مصرعی از آفرینش است،صائب رسید و رو به سپاهان سلام کرد

پاییز بود، شاتقی از کنج محبسش،دختر عموی ساده ی خود را نگاه  کرد
از این نگاه شعله به آفاق هم رسید،پاییز مُرد، صبحِ "زمستان" سلام کرد

مردی به روشنایی "ما هیچ،مانگاه" ، از حجم سبز خاطره هایش دلش گرفت
یک قطره اشک از تهِ چشم خدا چکید، سهراب عارفانه به باران سلام کرد

اما غزل حضور یکی را سلام گفت،مردی که از جنون و تغزل عصاره داشت
"لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد" ، و پیرمرد خسته به زنجان سلام کرد

اینها همه به عشقِ تو اینجا رسیده اند
ای عشق! حال و روز مرا هم به هم بریز


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :