شعری از محمد حسن زاده

نویسنده : محمد حسن زاده
تاریخ ارسال : نوزدهم بهمن ماه ١٣٩۵


عشق درگنجه ی چشمان زنی مستتر است
که از احوال دل خون شده ات با خبر است

خوب می دانم و باز آمده ام تن بدهم
عشق رفتار کج و رابطه ای پرخطر است

هرچه من می کشم از منطق چشمان تو نیست
بلکه از سفسطه ی تلخِ دلِ بی پدر است

دلخوشم خستگی ام پیش تو در خواهد رفت
حیف٘! لبهای تو آلوده به زهر قجر است

هر کجا عشق تعارف شده سهمم سنگ است
جنس این دوره،مدرنیته ی عصر حجراست

بر سرِ دارم و چشمم به دو دستِ شِب٘لی ست
زخم سنگ از طرف همنفست سخت تر است

باز یوسف شدم و  صاف به زندان رفتم
برده را هرچه گرانتر بخری دردسر است

                                                  


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :