شعری از مسلم نجفوند دریکوندی

نویسنده : مسلم نجفوند دریکوندی
تاریخ ارسال : بیستم اسفند ماه ١٣٩۵


1

 

یک سال نحس دردزای رو به تحویلم
با درد بیرون می شوم از تنگی پیلَم
اشک از سر و کولم به بالا می جهد هردم
تبخیر دارم می شوم در حال تحلیلم
تاج از سرم افتاد بر تخت تِروا تا
سر نیزه ای رفته درون پای آشیلم
سر از تن طفل درون خویش می بُرم
من حامل دی اِن اِیِ دندان قابیلم
گُنده ترین اندوه عالم را خودم دارم
افتادم از روی دماغ لوله ی فیلَم
یک خار لیسیده کف پاهای لختم را
با دردهای پا پتی عمریست فامیلم
سلولهای خاک را تا جستجو کردم
سنگست هرجایی که دارم می زنم بیلم
از درد دارم میجوم تا استخوانم را
فقری که دَم کرده میان گود پاتیلم
هم دست خالی هم دلم،چشمی که لبریز است
تعبیر یک گم آیه در قرآن و انجیلم
دیو کریه غم به احساسم تجاوز کرد
یک دختر دامن چروک رانده از ایلم
وقتی شکم از هیچ پُر بود و وَرَم کرده
من حامل مُرده جنینی توی زنبیلم



2

در حنجره ام انعکاس آه را کشتم
فریاد  سر دادم، و عمق چاه را کشتم
افتاد در لیوانِ آبم سر کشیدم تا
در زیر دندان من حلال ماه را کشتم
رویید در زیر قدمهایم علف وقتی
زیر لگدهای صبوری راه را کشتم
وقتی که سرباز و وزیر و شاه خواهانند
با اخمِ بی بیِ دل خود شاه را کشتم
با دردهایی که به روی شانه ام بودند
پهلو گرفتم موج و لنگرگاه را کشتم
لعنت به من قلبم بدون یار جان دارد
با تیشه قلب هرزه ی بدخواه را کشتم
جان می دهم بین حروف این غزل بانو
با سوز شعر مرگ خود مداح را کشتم
همراه من از راه من کج کرد راهش را
بسکه نمی زنگد زدم همراه را کشتم
دنیا که می گرید به روی سنگ قبر او
بین عزاداری زدم تمساح را کشتم

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :