شعری از علیرضا الیاسی

نویسنده : علیرضا الیاسی
تاریخ ارسال : هجدهم اردیبهشت ماه ١٣٩۶


شدم از گریه سرگردان شبیه ابرِ باران زا
مرا یادِ تو می اندازد این شهرِ خیابان زا
در این مرداب ها نیلوفری باقی نمی ماند
چه باقی مانده از تندیسِِ بوداهایِ شیطان زا؟
سوارِ کشتیِ نوحم ولی غرقم به تنهایی
مرا جفتیست بی ایمان در این دریایِ طوفان زا
همین آرامشِ محض است اینکه شانه ای باشم
جهان سرگرمِ آشوبِ است چون مویِ پریشان زا
مرا صبری نمانده ! آیه یِ والعصر بر صبر است
به پایان آمده دورانِ آدم، عصرِ انسان زا
به جایِ بوسه هر معشوقه ای لب میدَرَد از من
میانِ صورتِ هَر زن دهانی هست دندان زا
وطن خاکیست آلوده به دود و سرفه و سیگار
کجاراهِ گریزی هست، از این خاکِ تهران زا؟


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :