به دنبال نشانه ها
عبدالکریم قیطانی فرد

نویسنده : عبدالکریم قیطانی فرد
تاریخ ارسال : بیست و سوم مرداد ماه ١٣٩۶


بدنبال نشانه ها

عبدالکریم قیطانی فرد

 

فکر نمی کنم بتوانم به چیزی اشاره کنم و بگویم این یک نشانه نیست چرا که دقیقا همین عملکرد من خود یک نشانه است، مثلا این خود میتواند نشانه ای باشد که بر وجود حس بینایی من دلالت میکند. به تعبیری می توان گفت هر چیزی در حقیقت خود یک نشانه نیز هست، نشانه ای که در ابتدایی ترین نوع خود باعث میشود وجود خود را در هستی نشان دهد، پس می توان اینگونه استدلال کرد که شناخت ما نسبت به کوچکترین جزء از جهان هستی بر اساس شناخت نشانه ها شکل می گیرد و اگر اینگونه نباشد ما نمی توانیم اجزای هستی را بشناسیم و با آنها ارتباط برقرار کنیم . بعنوان مثال ما براحتی آب آشامیدنی را می توانیم از طعم، رنگ و بوی آن که از نشانه های حقیقی و طبیعیش هستند بشناسیم و مفهوم آب آشامیدنی بودن آن را درک کرده و از آن برای رفع تشنگی خود استفاده کنیم اما اگر من یک لیوان بعنوان آب آشامیدنی به شما بدهم درحالی که رنگ و بوی دیگری داشته باشد قطعا از خود خواهید پرسید که این چگونه آبی است که نشانه ای از رنگ و بوی آب آشامیدنی در آن وجود ندارد؟

شناخت نشانه ها یا نشانه شناسی کاربردهای بسیاری در روابط ما دارد، مثلا از نشانه هایی گرفته که یک پزشک توسط شناخت آنها یک بیماری را تشخیص می دهد تا نشانه هایی که شناخت درست آنها در علوم جنایی منجر به دستگیری یک مجرم می شوند یا نشانه هایی که بر خرابی وسیله نقلیه مان دلالت میکند و...که تمامی اینها اهمیت شناخت نشانه هایی را نشان میدهند که خود از روابط طبیعی میان اجزا یک ساختار بوجود آمده اند. بدیهی است ابتدایی ترین نشانه هایی که بشر نسبت به آنها شناخت پیدا کرده، همان نشانه های طبیعی اند که در طبیعت موجود هستند. اما بشر چگونه از نشانه های طبیعی الهام گرفته و خود نشانه را خلق می کند؟ از آنجایی که نشانه خارج از ارتباط هیچ معنا و مفهومی ندارد تنها دلیل خلق نشانه ها بدست بشر، همان اجتماع و ارتباط نوع بشر با یکدیگر است. پس بشر برای ارتباط با انواع خود چاره ای جز خلق نشانه ندارد، مثلا از صدایی که با زدن دست های خود به هم ایجاد می کند، حضور خود را اعلام می کند و کف زدن را نشانه ای برای حضور خود قرار می دهد. یک نشانه ی قراردادی از پیوند دال و مدلول بوجود می آید که از ابتدای خود می تواند با اشاره به یک شی و نشان دادن یک صدای خاص و بی مفهوم در آن هنگام شکل گرفته و تکامل یابند تا نشانه های دیگری از ترکیب آواها برای نشان دادن چیزهای دیگر را بوجود آورده و به آن مفهوم بخشیدند تا امروز که ما با مجموعه ای بسیار پیچیده از نشانه ها بعنوان زبان رو به رو هستیم که در آن دال ها همان صورت گفتاری یا نوشتاری یک واژه و مدلول ها مفاهیم ذهنی آنها هستند. زبان یک نشانه نیست بلکه مجموعه ای از نشانه هاست که با کنار یکدیگر قرار دادن آنها به معنا می رسیم.

به عقیده ی من عقل محدود به شناخت ها و مفاهیم اولیه ی  بشر، چیزی را یافت که بوسیله آن توانست نوع دیگری از اندیشیدن را در خود خلق کرده و مرحله ای از کمال را پشت سر بگذارد، که آن یافته ی بسیار گرانبها چیزی جز زبان، همان ساختار دلالتی نبود. پس از آن ذهنِ بشر توانست پا را از محدودیت مفاهیم غریزی فراتر بگذارد و در قلمرو زبان حدود مفاهیم ذهنی خود را نظم بخشیده و گسترش دهد تا بهتر از پیش  برای یافتن مجهولات خود تلاش کند. زندگی امروز بشر بمفهوم حقیقی اش چیزی خارج از زبان نیست چرا که انسان بوسیله ی زبان اندیشید و قوانین ، فرهنگ ها، مذهب ها، هنرها و دوران های مختلف اندیشیدن جوامع خود را مانند رسانس، مدرنیته و پست مدرن وغیره  راخلق کرده و بر جهان حاکم کرد و با تابعیت از اندیشه ی خود، متن زندگی و سبکهای آن را وضع کرد. پس می توان استدلال کرد که زبان ما ماهیت زندگی ما را تشکیل می دهد و تردیدی نیست که تفکر محصول زبان است، فلسفه محصول زبان است، اجتماع محصول زبان است، رابطه در اجتماع محصول زبان است، اقتصاد محصول زبان است، سیاست محصول زبان است، جنگ و خونریزی محصول زبان است، تاریخ محصول زبان است، علم محصول زبان است، اصلا درون ذهن ما چیزی جز زبان وجود ندارد. به بدو تولد انسان توجه کنید؛ هنگامی که ما بعنوان یک نوزاد انسان متولد می شویم دارای ذهنی خام و تهی از هرگونه معنا و مفهوم هستیم اما کم کم پس از آنکه چشم به جهان گشودیم بوسیله منشاء های اولیه شناخت که همان شناخت های حسی مانند صور محسوسات،رنگ ،اشیا، شنیدن صدا، بوکردن و غیره، که از طریق حواس پنجگانه به درکی از آنها رسیده ایم و دیگر شناخت های ذهنی یا عقلی، مانند زبان ، ذات، منطق ، ریاضیات و غیره،نسبت به واقعیت خود و جهان آگاهی کسب می کنیم. اما زبان چگونه می تواند واقعیت جهان را بیان کند؟

روزانه ما عادت داریم در یک ساعت خاص مثلا هفت صبح از خواب بیدار شده، صبحانه ای صرف کرده و سپس آماده رفتن به سر کار می شویم.  ما یک مسیری را طی می کنیم تا به محل کار خود برسیم. در محل کار خود با یک سری وسایل سروکار داریم که امور شغلی ما بوسیله ی آنها انجام می گیرد و پس از اتمام وقت کاری خود، مثلا ساعت دو بعدازظهر جهت استراحت به خانه باز می گردیم.

 ما از هنگام بیدار شدن تا هنگامی که محل کار خود را ترک کرده و به خانه برگشته ایم، با واقعیت های گوناگونی سروکار داشته ایم، در اینجا منظور از واقعیت همان ذات اشیاء و نفس امر است. مانند خودِ فعل بیدار شدن ، خودِ صبحانه، خودِ فعل رفتن به سر کار، خودِ وسایلی که در محل کار با آنها سر و کار داشته ایم، خودِ فعل برگشتن به خانه، و حقیقت همان چیزی است که ما از طریق حواس و ادراکات خود با واقعیت تطبیق داده و آن را فهمیده ایم. مانند فهمیدن حقیقت اینکه ما از ساعت هفت صبح تا ساعت دو بعدازظهر چه اموری را انجام داده ایم. امروزه بسیاری از افراد ماهیت واقعیت و ماهیت حقیقت را یکی می پندارند، در صورتی که اینچنین نیست. تفاوت واقعیت و حقیقت را اینگونه می توان آشکار کرد که دانشمندان علوم تجربی براساس واکاوی نفس واقعیت به حقیقت آن دست می یابند اما مخترعین بر اساس کشف یک امر حقیقی ، واقعیت را پدید می آورند. نکته بسیار مهمی که کلیه ی نوآوران عرصه علم مشترک می باشد، این است که نوآوری ها در عرصه ی علم تنها و تنها از رهگذر واقعیت نشانه های بیانی و زبان بعنوان مجموعه ای از نشانه ها قابل فهم و انتقال به غیر است، که گفتمان ها، کتاب ها، مقالات، مجله ها و غیره، بعنوان وسایل ارتباطی و رسانه های زبانی بخش عظیمی از عملکرد زبان را تحت تاثیر خود قرار می دهند. حال در اینجاست که باید به صداقت عملکرد نشانه های زبانی و صداقت محصول آن، یعنی معنا تردید کرد که آیا حقایقی که بعنوان مثال دانشمندان علوم تجربی بدان دست یافته اند همان حقایقی هستند که کاملا با واقعیت جهان قابل تطبیق می باشند؟ آیا چیزهایی که بعنوان حقیقت در علم نو توسط دانشمندان کشف شده است دقیقا همان چیزی است که بوسیله زبان و متن بیان شده اند؟ و آیا معنایی را که ما از زبان و متن  برداشت می کنیم همان حقیقتی است که با واقعیت جهان قابل تطبیق می باشد؟ خیر، تصور نمی کنم که امروز اینگونه باشد. اندیشه های برخی از نظریه پردازان پست مدرن غربی باعث شد، بدون آنکه متوجه شویم حقیقت بخشی از واقیت های جهان را گم کرده و  مدت ها بیراهه ها را سیر کنیم.

 فردینان دو سوسور  پدر زبانشناسی نوین، در درسهای زبانشناسی عمومی خود می گوید زبان نظامی از نشانه هاست، در صورتی که زبان نمی تواند نظامی از نشانه باشد چرا که صداقت این امر مستلزم به وجود نظم غایی میان روابط نشانه ها در زبان است، اما امروز شناخت من از زبان نشان می دهد که نشانه ها در ساختار زبان گاهی عملکرد منظمی جهت دستیابی به نتیجه ای مشخص و هماهنگ ندارند، این امر باعث می شود که ساختار زبان در نتیجه عملکرد خود، یک معنای مشخص را به ما نشان ندهد، بلکه ما را به سمت چند معنایی در زبان هدایت کند. نظام مندی زبان هنگامی میتواند صداقت خود را نشان دهد که زبان نتیجه ای مشخص و دقیق را از معنا در پی داشته باشد یا اینکه زبان دلالتی معلوم بر معنا داشته باشد. اما بدیهی است که زبان گاهی معنا را پشت سر گذاشته و در ورای معنا بصورت یک دال تهی همزمان پدید می آید، بدین گونه  که کثرت معنا باعث می شود ما دیگر قادر به تشخیص هیچ معنای مشخصی در زبان نباشیم. در اینجا مصداق مشخص بودن معنا آن است که زبان خاصیت معمایی بودن نداشته باشد و در مقابل آن نیازی نباشد از خود بپرسیم که این متن چه معنایی می تواند داشته باشد. اما اگر بنا به گفته برخی از زبانشناسان و نظریه پردازان پساساختار گرا و پست مدرن مانند رولان بارت که برای اولین بار مفهوم دال تهی را پیش کشید و بر اساس آن نظریه مرگ مولف خود را بنا ساخت، دال می تواند هر معنایی که مخاطب زبان از آن مراد می کند داشته باشد، پس در اینجا تکلیف واقعیت و حقیقت چیست؟ آیا معنایی را که من از یک متن برداشت می کنم واقعیت آن متن است؟ اگر معنای حقیقی یک متن را من برداشت کرده ام، پس آن معنا هایی که دیگران از همان متن مراد کرده اند چیست؟ و اگر معنای حقیقی متن همان چیزی است که دیگری مراد می کند، پس معنای دیگری را که من از آن متن برداشت کرده ام چیست؟ در اینجا چه کسی است که می تواند بدرستی قضاوت کند معنای حقیقی متعلق به برداشت چه کسی از زبان است؟ بدیهی است که صادق بودن اینگونه قضاوتی در مورد زبان تقریبا غیر ممکن می باشد، و این استدلالی است که بر نظام مند نبودن زبان دلالت می کنند. پس درست ترین تعریفی که امروز می توانیم از زبان ارائه دهیم این است که زبان مجموعه ای از نشانه هاست، از آن جهت که همزمان بخشی از اجزاء یک مجموعه ی غیر نظام مند مانند {...,ق,ک,12}=A  می تواند نظام مند بوده، و بخشی دیگر از آن فاقد یک نظام مشخص باشد.

واقعیت جهان هستی، حامل متن واحد و حقیقی جهان است، و شناخت حقیقی آن مستلزم این است که ما ادراکات حسی را بوسیله ادراکات عقلی خود بسنجیم. اما انسان پسامدرن ادراکات حسی خود را بجای آنکه با عقل قضاوت کند با زبان تطبیق می دهد، زبانی که نظام مند نیست و بر مفاهیم اعتباری و غیر حقیقی دلالت می کند. تصور اشتباه نظام مند بودن زبان، انسان را به سمت حقیقت های کاذب و چندگانه از واقعیت واحد هستی کشاند، حقیقت های کاذبی که مصداق علم و معرفت برخی از دانشمندان، فیلسوفان، اندیشمندان، روشنفکران، نوآوران و مخترعین شده بودند و براساس ایجاد رابطه میان آن حقایق کاذب، مصنوعاتی را خلق کردند که با طبیعت جهان هستی کاملا در تضاد هستند.

استدلال من در مورد وجود تضاد میان صناعات پسامدرن و طبیعت جهان هستی این است که  اجزای ساختار طبیعت بر اساس میل تکامل خود (نه بمعنای میل انسانی) که خارج از علم و معرفت ماست، رشد کرده، و هر جزء، جزء دیگری را بوجود آورده است. بدین سبب است که ما هرگز نمی توانیم بفهمیم چرا انسان ها بدین شکلی که هستند تکامل یافته اند، اما اندیشه های پسامدرن باعث شد، انسان بیش از پیش اجزای مصنوعات خود را از طبیعت استخراج و جدا کرده، و بوسیله آن مجموعه ای از اجزا را مثلا با عنوان تکنولوژی صناعت کند، صناعتی که با میل تکامل طبیعت یکی نیست، و این همان مفهوم تضاد میان طبیعت و صنایع پسامدرن است. بر این اساس، با توجه به محال بودن اجتماع ضدین، هر جزء از واقعیت کاذبی که به تدریج صناعت شده و رشد می کند، در مقابل آن جزئی از طبیعت و واقعیت حقیقی بتدریج فروکاسته و محو می شود. پس این ضدیت با هر آنچه که رو به رو شود، آن را آنقدر ساده می کند تا جای آن را بگیرد.  بعنوان مثال فقط انسان محض دویست سال پیش را با انسان محض امروز، از آنجایی که کلیه صناعات او چیزی جدای از ماهیت و وجود او قرار دارند، مقایسه کنید. حال ببینید که در وجود فیزیکی انسان امروز،  چه تغییراتی نسبت به دویست سال پیش بوجود آمده است؟ و اینکه آیا انسان محض امروز به ماهیت واقعی خود نزدیکتر است یا انسان محض دویست سال قبل؟ آری، وجود فیزیکی انسان امروز علاوه بر آنکه هیچ پیشرفتی نکرد، بخشی از توان خود را با خلق برخی از مصنوعات، بعنوان پیشرفت بشری از دست داده است.  انسان چیزی را اختراع کرد که بوسیله آن اجسام جا به جا می شوند، پس با این اختراع خود، توانایی جا به جا کردن اجسام را در خود سرکوب می کند. تکنولوژی را اختراع کردو ذخیره اطلاعاتش را به آن سپرد، در مقابل همه چیز را در وجود خود به فراموشی می سپارد و از طرفی دیگر سهولت امور تکنولوژی انسان راحت طلب را به سمت تنهایی و انزوا کشاند و افسرده کرد. سلاح های قوی را اختراع کرد، در مقابل افراد جنگجو و غیر جنگجوی بیشتری در مدت زمان کمتر کشته شدند،  و صدها و هزاران مثال دیگر وجود دارد که مصداق این ضدیت هستند. این ضدیت میان طبیعت و اندیشه پسامدرن جزء به جزء بر تمامی اجزای طبیعت ما انسانها و طبیعت بی جان چیره خواهد گشت و میانگین عمر طبیعی آنها را کاهش می دهد و از وجود محض انسان موجودی ضعیف و ناتوان خواهد ساخت. حتی اموری مانند هنر و ادبیات که حاصل تکامل طبیعی عقل هستند از قاعده ضدیت با اندیشه های کسانی که در دوران پسامدرن می خواستند خود را با هنر و ادبیات تعریف کنند، خارج نیست، که ساده شدن بیش از حد ماهیت چیزهایی مانند نقاشی های پست مدرن و شعر امروز بر اثر تضاد میان اندیشه های پسامدرن و تکامل های طبیعی عقل، نیز دلیلی بر اثبات این ادعاست.

امروز دیگر می توان اثبات کرد که اندیشه های پسامدرن غربی، توهمی جمعی را به عنوان پیشرفت انسان بوجود آورده اند، که رسانه های زبانی مانند متن، کتاب، مجلات، و از طرفی دیگر اینترنت و فضاهای مجازی در گسترش آن نقش بسزایی دارند.  این دوران یک دوران تاریخی است که با کسب هر چه بیشتر شناخت و آگاهی های دقیق نسبت به واقعیات و حقیقت های کاذب حاصل از نظام مند نبودن زبان، و آشنایی با مضرات و آسیب های آنها، با تاکید بر تطبیق زبان و متن، و قضاوت آن بوسیله عقل و منطق، آن را پشت سر خواهیم گذاشت.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :