شعری از نیلوفر فولادی

نویسنده : نیلوفر فولادی
تاریخ ارسال : بیست و نهم مرداد ماه ١٣٩۶


دیگر ستاره ای از شب نمی افتد
که هیچ روز رفته ای باز نمی گردد
تکرار نمی شود هیچ لحظه ای در برابر اشاره های تو
تکرار نمی شوم
وقتی می روی و باز می گردی
و می شناسی مرا مقابل این در کوچک
 به انتظار رستگاری بزرگ

هر روز برخوردم به این دیوار
و دیدم آن در کوچک را
که می شد گشود
می شد تو را برداشت
و رفت
رفت آنسان که کبوترها به دیدن خورشید می روند
از راه راه تخیل

باید تو می شناختی مرا
باید شبیه بوسه ی کوتاه
جا می شدی در چرخه ی معیوبم

-شنیده بودم که می آیند
شنیده بودم از سیاهی جاده
پدیدار خواهند شد
                         -تمام روز
منتظر
متلاشی
در بند تکه های جدا افتاده


تمام شو
تمام شو پیش از آنکه تمامیت این رویا
در سفره های زیرزمینی غرق شود
و باز تو باشی و باز این شبگرد
که می خواست جور دیگری دوست بدارد
و عشق مگر چه بود
جز خواستن خواستن خواستن
و بازگشتن از نمایش یک نفره
می بینی ام در صحنه
راه می روم    می رقصم
پرده را کنار می زنم
و دست می زنم برای خودم

در من نگاه حرام زاده گان
چون سیلی
بر صورت می سوخت
می سوخت صف های کشیده شده تا آسایشگاه

اما اهالی اینجا به دیدارت نمی آیند
تب داری
روی پشانی ات
ماده گاوی پروار را
می برند به کشتارگاه های پایین شهر
هر نیمه شب
دود می کنند شیب اندوهناک مردهای مسافر را

تو آنجایی
آنجا در تصویر
و دلت می خواهد به چراگاهای دیگر بروی
اما
دو سیخ بزرگ از دو سوی دنده هات پیداست

در خاک های کهنه یونجه نمی کارند
در خاک های مغلوب
که هیچ از سبزی ی انگورها خاطرشان نیست
اما
چه می شود کرد؟


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :