داستانی از مهیار متولی زاده کاخکی

نویسنده : مهیار متولی زاده کاخکی
تاریخ ارسال : دوم شهریور ماه ١٣٩۶


عصر سنگی


"یک، دو، سه، چهار، پنج. پنج تاش هست بچه ها. بیاین بازی کنیم"
احمد و علی، به سرعت از داخل کوچه به سمت مهدی دویدند. کوچه باریک بود و تنگ به نظر می رسید.جمعیت زیاد بود. کوچه های یک خانه.
خانه ای که خود، پر از خانه است و در هر کدام، کودکی بزرگ شده، تا هنگام کهنسالی نفس می کشد. صداها در همه جا می پیچد. صدای جیغ، جیغ و جیغ. حوضی در وسط، آبش آویزان است. گاهی یخ می زند و گاهی یخش را می شکنند. حوض آرامش ندارد. سنگهایی در کنارش و دُور تا دُور کف ساختمان چیده شده اند که قدم های بچه ها، بر رویشان پرسه می زند. در خانه همیشه کودکان مشغول بازی و مادران،مشغول پختن و پدران، مشغول نبودن اند. هر کدام سر کاریست. یکی در بیرون، یکی در درون و یکی در خود. پشت بام،گاهی کبوتران را می خواند و صدای آن ها را می توان در دستان باد  لمس کرد: جیغ، جیغ، جیغ.
همسایه ها به دور نازنین خاتون حلقه زده بودند ، چرا که دیشب ، به حق کودکی تجاوز کرده و او را به دنیا آورده بود. دیگر جایی برای هیچ انسانی در خانه پیدا نمی شد اما شهوت، زمان و مکان نمی شناسد. پس انسان هم می بایست، همانند دیگر اضافات به بیرون ریخته می شد. به مکان دفع زباله ها. به مکانی که مهیار در آن کار می کرد.
مهیار کیست؟
احمد و علی و مهدی ، مشغول بازی بودند: یک قُل دو قُل.
هر بار سعی می کردند یک سنگ را بالا انداخته و در همان حال، تعدادی دیگر را جمع کنند و سپس سنگ بالا رفته را، در هوا مهار کنند. سنگ ها را از قبرستان کنار خانه جمع کرده بودند. جایگاه خفتگان بیدار.
روزی هم مردی در قبرستان یک قُل دو قُل بازی می کرد و با دستانش، قبرها را می شکافت تا جنازه ها را به بالا پرت کند. دستانش بزرگ بود و سنگ قبرها در هر مرحله ی حفاری، شکسته می شدند. مهیار از میان دستانش، پرت شد و تکه هایش، جلوی پای علی افتاد. علی بلافاصله آن ها را برداشت و هر سه با قدم های بزرگ فرار کردند تا مرگ به سراغشان نیاید. یک ربات و شاید هم خیالات کودکان.
شما جدی نگیرید. بچه اند دیگر. خیال بافی می کنند وگرنه ربات کجا و عصر حجر کجا؟ بله، بله، درست می فرمایید. باز هم می گویم ، جدی نگیرید، همانطور که کسی شما را جدی نمی گیرد.
مهیار شامل پنج قطعه ی سنگ ساییده شده بود. هیچ کدامشان ترکی نداشت. تنها در قسمتی از دُورشان، شکستگی دیده می شد که محل اتصال اندام هایش بود. پس چسب نیاز بود .
اما مهدی گفت: "هممون تف می کنیم توی دستم و من میزنم به تیکه هاش و بعد می چسبونمشون. اینجوری مثل پیمان بستن هم میمونه. مثل توی فیلما".
فیلم؟ عصر حجر؟
علی و احمد گفتند: "آرهههههه. خیلی باحال می شه".
و هر سه بزاق غلیظ دهان خود را در کف دست مهدی ریختند. نفس های هر کدام، بوی سیگارِ آمیختن پدر و مادر را می داد و بزاقشان، آغشته به آب های اضافه ی پدر بود. انسان های اضافه.
مهدی دست به کار شد و در نهایت، به قول علی، مراحل آفرینش مهیار تمام شد. او را پیش مادر احمد بردند تا از او کمک بگیرند. مادر احمد، در حالی که از نحوه ی چسباندن اعضای بدن مهیار در حیرت بود، گفت: "خب دیگه. فقط یک نفس مونده. بچه ها گفتن : "چی؟ نفس؟ نفس از کجا بیاریم؟"
و اینگونه شد که بچه ها، فردای آن روز مهیار را پیش نوزاد معصومی بردند که تازه از نازنین خاتون بیرون اومده بود. نازنین خاتون خواب بود اما بچه ها، بیدار. سنگ ها را در سکوت و با آرامش، یکی یکی به بینی "اکرم" نزدیک کردند تا نفس پاکش را به درون آن ها بدمد. مادر احمد این کار را توصیه کرده بود، چرا که به خون نازنین خاتون تشنه بود.
نفس هایی دمیده شدُ نفسی دیگر قطع. گرد و خاک، کار خود را کرده بود. دیگر کسی دَم بر نیاورد به جز خواب های شیرین خاتون، که ناگهان آشفته شده بودند. بچه ها، آرام آرام بیرون رفتند و دری که وجود نداشت را پشت سر خود بستند. صدای در، همانند سکوت کودک، خاتون را از جای خود بلند کرد و به حقیقتی تلخ پی برد. گرچه نامش حقیقت است اما واژه ی "تلخ" را به دلیل حقایقی اضافی تر ، به کار می برند. روز بعد مهیار به دنیا آمده بودُ اکرم مرده بود. و همان شب ، باز صدای گورکن می آمد.
دُور تا دُور خانه را نوای پارچه های سیاه فراگرفته بودُ نازنین خاتون کمی آنسوتر،روی پله ها، چادر بر روی پاهایش، سینه های پر از شیرش را در ملأ عام قرار داده بود. در درونش سنگساری به پا بود. سنگسار درد. نوک پستان هایش ، حکایت از لب های کبود اکرم داشت. دست های زنان ، مانع از افشای ابعاد و اندازه های برجستگی های شهوانی اش می شد. همه سعی می کردند تا او را بر سر عقل آورند اما کسی پاسخی نمی گرفت.مردی در خانه نبود. شوهرش آمد و باقی زن ها را به داخل سردابه بردُ در را به روی آن ها  بست. مانند همیشه، کودکان در گوشه ای کمین کرده بودند تا فیلم ببینند. دست، پا ، توهین و کمربند و سگگ تسمه ی "مرتضا" کار ساز نشد. ولی در کودکان کار خود را کرد. هر سه با دست، دهن های یکدیگر را گرفته بودند تا صدایی از هیچ کدام خارج نشود.
نازنین در فکر چه بود؟ کودکی خود و از دست رفته ها؟ به فکر خاطرات اضافی؟ به فکر هستی خود؟ هر چه که بود، تمام وجود بچه ها را متوجه خود ساخته بود. چیزی درخشید و چشمان احمد بسته شد. مرتضا ، چاقویی را به سمت گلوی نازنین برد تا او را همانجا ،همانند گوسفندی به هنگام چَرا، زمین بزند. چاقویی که لحظاتی بعد، در میان انزال بزاق اضافه ی تجاوز، نام کودکی دیگر را بر روی پله ها و آن هم بر روی دستان نازنین، حک کرد. تاوان تجاوز به نیستی. تاوان شهوت. او دیگر اضافه بود. قضیه فیصله یافت.
دست و پاهای سنگی اش تکان نمی خوردند. بچه ها نمی دانستند چه بکنند و نمی دانستندکجا هستند.پارچه های سیاه تمام دیدشان را گرفته بود، همانند نی نی چشم ها. نمی دانستند باید به مهیار بنگرند یا که به اکرم.
بدن مهیار سنگین بود و خود نمی دانست که این سنگینی به دلیل جنسش است یا مرگ اکرم. حوض آبش را بر روی هوایی سنگین می ریخت. بر روی جمعیت. بر روی یک نفر. بر روی درد. نازنین خاتون. در کنار حوض نشسته بود و قطرات آب را می شمرد. موهایش را خیس می کرد و باد ، آرام بود و قبرستان، خموش. اما صدایی می آمد. صدای تپش قلب.
بچه ها سرش را بلند ردند. لب ها و دهان و چشمانی سیاه برایش کشیدند. رنگ سیاه پارچه ها اضافه آمده بود. مداد رنگی ها را معلمشان، از آن ها گرفته بود و دلیلش را باز مادر احمد می دانست. معلمشان زن بود.
مهیار بعد از چند روز بار دیگر همبازی آن ها شد. شب ها را کنار حوض می خوابید و روزها را در کنار ندانم ها. اهالی خانه آنقدر ربات دیده بودند که دیگر تبدیل یک سنگ به موچودی زنده ، برایشان همانند قاچ های اضافی هندوانه بود.
روزگار غریبی بود. خارج از خانه، کارخانه ها راه می رفتند و انسان ها ، آن ها را به دوش می کشیدند. فرعون به زیر آمده بود و سگی او را دلقک خود ساخته بود. هوای شهر ها سیاه بودُ دودکش ها، دود نداشتند. قبرها رو به افزایش بود و دیگر جایی برای تولد فرزندی وجود نداشت. سنگ یا که اکرم، هر دو اضافه بودند.آری. اینجا آینده است. آینده ای مبهم که در آن، مهیار چیزهایی را که نباید، می دید. می دید آن گاری های برقی را که هر روز نان خشک را به جای پول معاوضه می کنند. می دید آن پول های ریخته بر زمینی را که رُفتِگران جمع نمی کردند و  همچون شیرابه های زباله ، همه جا پخش بود. پول هایی که ارزششان همانند ارزش یک ذره بود، بی ارزش. مردم با یکدیگر جانشان را مبادله می کردند. ورزش های همگانی جای خود را به نزاع های همگانی داده بودند و دست های زحمتکش، کیسه های خون را . هر بند انگشتشان پینه ی داس داشت.  غلات کم بود و خون ها زیاد و مانند همیشه، اکثریت بر اقلیت برتری دارد. پس مردم خون خوار بودندُ به سختی فرق میان خفاش و انسان قابل بیان بود. از خانه خارج نمی شدند مگر برای کارهای اضافی. مگر برای کندن قبر ها و یا یافتن درد ها.
مردگان زنده بودند و زندگان، میرا. در چنین روزگاری بود که فرقی میان یک سنگ و یک مرد نبود. چرا که رابط ها زندگی می کردند. شهر های آهنین، برجهای بلند و  حکمرانی ترس و تفنگ. در میان هر پرنده، جاسوسی بود و در هر قدم، سنگری. جز پولهای ریخته، مرزی میان عشق و عدالت نبود. گیسوان هر ربات را دختری می دید و سرهای قطع شده ی دختران را، رباتی. دست بالای دست و قامت بالای قامت ، بسیار  بود. دست خدا را کسی نمی خواند چرا که تمام شهر در حفاظی پولادین بود. در هوایی نفس گیر. در اکسیژن های رو به اتمام و سخن این بود: "بچه نیاورید تا زندگی کنید". و چقدر ربات ها راستگو بودند. و کدامین آزادیست که اینگونه برای هدایت بشر تلاش کند؟ قوانین سخت بودند و زندگانی میسر.
هر چه گفته شد را "مرضیه"  می گفت. پدرش را چندی پیش دیده بود به همراه تبری در سرش و میله ای در ماتحت. تاوان پول ها را که می دهد؟ نسل های آینده یا آلت خونین مرضیه؟ تجاوز ها زیاد شده بود چرا که خون ،در کنار شهوت رخت می شوید. مرد ها به دختران کثیف، تجاوز می کردند و زنان حامله، خوراک خنجر برهنه ی ربات ها می شدند. جنازه ها سوزانده می شد و نور خورشید و ماه، تنها با چشم های مهیار مرور می شد.
مهیار، که نامش به زوزه ی گرگ در شب مشابهت دارد، تنها بود. ماه او را شب ها کنار حوض می شناخت. یار و یاوری نداشت جز نوری آبی، که ضدش را هر روز و در هر لحظه و در هر شهری می توان دید، سرخ. همچون بوسه های خون. رنگ سرخ و قرمز و حتی رنگ سیاه اضافه ی اعضای بدنش، در نور ماه ناپدید بودند. عدالت رنگ ها. لباسش سنگین و رنگین بود اما نه رنگین کمانی. چرا که اندام هایش تیز بودند و نه لباسی سالم می ماند و نه قوسی دیده می شد. سنگ های تنش همانند ، نیش و کنایه های نوشته شده بر روی سنگ های گورستان، همه چیز را می دریدند. بعد از شهر ها، تکه هایش همانند قل قل های سماور نازنین خاتون، می جوشیدند و در دست های بچه ها ، بالا و پایین می رفتند. پ همیشه در هنگام بازی، خود را رها شده و آزاد می دید. احمد و علی و مهدی، اعضای بدنش را جدا می کردند و بعد از هر بازی، دوباره بزاقی و دوباره نشانی و دوباره ماه. او نیازمند مرگ و زندگی، هر دو بود.. یک روز دیگر تاب و توانش تمام شد.
وقتی زندگی یک سنگ، این گونه در دنیای آدم ها یکنواخت می شود، پس انسان ها چگونه نفس می کشند؟ به راستی که نفسی نمانده بود وگرنه اکرم زنده می ماند. بلند شد و با بچه ها خداحافظی کرد تا برای پیدا کردن کاری بیرون برود. همه می دانستند چه کاری . برای پول یا نان درآوردن؟ نه. برای جدا شدن از ضرب آهنگ سمفونی سماور مادر احمد. برای جدا شدن از مکان های بسته. برای جدا شدن از خود. برای خود را ساختن.
نمی دانست کجا برود. اصلا  نمی داست کجاست. چند قدمی برداشت و پایش به سنگی خورد. سنگ ، غلتان به پایین رفت و از سراشیبی خانه ها گذشت و در نهایت نشست. شهر نشین شد. مهیار به راهش ادامه داد. تا آن که نور داغ خورشید، هویّت و سایه ی او را فاش کرد. مردم از ربات ها می ترسیدند اما نه از سنگ پاره ها. شاید تنها فرق میان ربات و انسان این است: ترس.  مردی او را دید و گفت:
- کجا میری؟
* دنبال کار می گردم.
- کار؟
* آره.
- این همه کار ریخته توی خیابون. انجامشون بده.
* کو؟ جاست؟
- پولا رو نمی بینی؟

مهیار زبان انسان ها را از مهدی یاد گرفته بود. مهدی هیکلی ورزیده داشت و همیشه او در میان بازی ها حکم می راند و حرف می زد. دستانِ تیز خود را در جارویی فرو کرد و مشغول رُفت و روب شد. بعضی های چرک بودند بعضی همچون خزه ها و لجن های چسبیده به سنگ ها. همانند او که به زمین و زمان چسبیده بود. پول هایی که حتی تفاوت رنگ هایشان، همانند بازی یک قُل دو قُل، بعد از مدتی تکراری می شد. کاملا آشکار بود که حتی خورشید، قصد آن را ندارد که نورش را به بهانه ی بازتاب، به پول های سبز بتاباند. چندین روز بدین منوال گذشت و مرد، هر روز پیرتر می شد. انگار چندین سال گذشته بود و تنها چیز عجیب در این مدت، دیده نشدن آهن پاره ها بود.یعنی به هیچ وجه ، ربات ها به محله های انسانی قدم نمی گذاشتند؟ آخر آن ها که مثل مادر احمد نیستند تا زندگی دیگران را به خاک و خون بکشانند. آن ها که جز اطاعت، کاری بلد نیستند و آن هم اطاعت از چنین انسان هایی. مگر می شود انسان ها از ربات، برای جنگ استفاده نکنند؟ این سؤالات در ذهن یک سنگ هم نقش بسته بود اما انسان ها  از این پرسش ها گریزان بودند. پس شاید فرق میان سنگ انسان نیز همین است: سنگ پابت می ماند و انسان همیشه می گریزد. با خود گفت: "پول، ربات ،جنگ و خون. پول که نباشد، سودی درهیچ چیز نیست جز جنگ و خون. پس دیگر نیازی به ربات ها برای خون ریزی نیست. انسان ها خود ربات می شوند و ربات ها، انسان".
ناگهان حس کرد اشیای ساکن و آن هایی که حرکت نمی کنند، چقدر لذت بخشند. چقدر سکوت دوست داشتنیست. چقدر عجز خوب است. حرکت موجب زندگانی است و جریان. مرا نبش قبر نمی کنند. مرا در جدال دخالت نمی دهند. مرا هیچ گاه نمی نویسند. چه خوب است ناشناخته ها و نادیده ها و نیستی ها. و آرزو کرد تا دوباره سنگی بی جان شود. پول ها را به گوشه ای جاروب کرد. دسنانش کثیف نمی شد و چرک ها بر دستانش نمی ماندند. می گفتند: " پول چرک کف دست است" اما حال در کف خیابان است. آنها را همچون توده ای از گُل، با آتش آب داد. معصوم بود. همانند اکرم، همانند داغ مقابلش، همانند نوری که ابراهیم را از میان شراره های آتش نجات بخشید. بابت آتش زدن پول ها، از مرد تشکر کرد. مرد نگاهی به او کرد. فندکش را در جیبش گذاشت. به دستان مهیار نگاه کرد و سرش را تکان داد.
هر روز عصر به خانه باز می گشت و باز در بازی بچه ها سهیم می شد. عصرهای سنگی. هر روز چیز های عجیبتری می دید: سفینه های پرنده با نور افکن های غول آسایی که حتی در روز نیز روشن بودند، خون های ریخته شده در سطل زباله ها، لباس های سیاه و در حال نالیدن، افراد بی پایاندر نزاع ها، شمشیر های چوبین و دندان های خونین. و دیگر کافیست.

اما این بار آرزویش دست و پایش را بسته بود. این را یار ماه فریاد زد. این صدا برایش تازگی داشت. همانند همیشه عصر بود و عقربه های برج لندن،تنها یک دقیقه به پایان کارش را نشان می دادند. اما به دنبال صدا دوید. بی اختیار و بی نفس. صدا از همه جا می گذشت. انگار تمام شهر مجروح بود. صدایی از میان کوچه های خاکی می آمد و در کوهستان بالای سرش می پیچید. به چپ رفت و بعد به راست و بعد به عقب. گام هایش بر روی گرد و خاک ها باقی می ماند و همه سایه اش را می دیدند. "دیوانست. بکشیمش؟ نه. آدم که نیست. حیفه. نابود نمیشه". نگاهش به دیوار ها می خورد و مردد باز می گشت. گاه نگاهش را کاه و گل، در خود فرو می بردند. او به دنبال چه بود؟ یک صدا؟ به خانه ی خودشان رسید و صدا نیز قطع شد. به داخل رفت و به سوی بچه ها. دید که علی نیست. گفت: "علی کو؟"
مهدی و احمد گفتند: " بیا بازی رو شروع کنیم. میاد". دراز کشید تا مانند همیشه او را کالبد شکافی کنند. کارد را آوردند و آهسته و زنده ، او را از هم گسستند. یکی بود، یکی نبود. بازی تمام شد. دو نفر بودند. آب دهانشان را بر روی دست مهدی چکاندند. همانند زهر یک مار ، خشک بودند. مایع را مالیدند. اشکی ریخته نشد. یکی بود، یکی نبود.

"یک، دو، سه، چهار، پنج. پنج تاش هست بچه ها. بیاین بازی کنیم"
احمد و علی، به سرعت از داخل کوچه به سمت مهدی دویدند. یک قُل دو قُل بازی کردند و بعد از بازی، سنگ ها را به کناری پرت کردند. مهمانی ای در راه بود. مهدی تُفش را به سمت یکی از پنج سنگ انداخت و ترکهایش پر شد. گوسفندی را آوردند و همانجا سر بریدند. چاقو و دستان مرد خونین بود. زنی گوشت های خونین را می پخت. کسی، کمی آنورتر گفت: "کجا میری؟" و مردی از کنارش رد شد. جیبش سوراخ بود و پولش مقابل سنگ و روی زمین خیس افتاد.. سبز رنگ بود. دخترکی آمد. پول را برداشت و سنگ را با پایش به کناری پرتاب کرد. به درون سردابه ی خانه. اکرم بود.

پیر شدن
درد سنگ نیست
جوانی
مسخ درد نیست
نفس یک زن
فانوس چراغی نیست
تنها او نیست
او نیست
او


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : سعيد
آدرس اینترنتی : http://

مهیار جان بسیار عالی بود

تشکر