داستانی از محمود صبورنیا

نویسنده : محمود صبورنیا
تاریخ ارسال : هفتم شهریور ماه ١٣٩۶


 —آخه مادر شما دیگه چرا؟!... چشم دیدن همدیگر را ندارید ،انوقت این همه جانبداری؟!...
 نمیدونم شاید این هم از سیاستهای زنانه ست ، بیخود نیست که مردها دین را اختراع کردند.
 با همین افکار مشوش وارد مطب شدم .اصلا یادم نمیاد خانم منشی را دیده باشم .ولی کولر و لامپها روشن بودند. پشت میز نشستم. سرم بی اختیار میان کف دو دستم قرار گرفت.
—آه... این هم از امروز یک روانپزشک، اونم وقتی با دو زن قهر باشی، حتما حال و روزت نباید بهتر از این باشه...
خودم را راست وریست کردم تا اعتماد به نفس را به مراجعه کنندگا... هه ،خودم بیشتر از همه به کمی آرامش نیاز داشتم .
در باز شد اولین مراجعه کننده خانم میانسالی بود که بعد از سلام  ، ایستاده و بدون مقدمه گفت:
،،آقای دکتر دومین اشتباه زندگیم این بود که عاشق پسرم شدم ، اون منو ترک کرد .،،


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :