داستانی از سارا اسدی کاوان

نویسنده : سارا اسدی کاوان
تاریخ ارسال : دوازدهم شهریور ماه ١٣٩۶


چشم و ابرو


آن روز حس متفاوتی داشت، با ایستادن در کنار جناب سرهنگ از ادارۀ راهنمایی و رانندگی احساسی از قدرت سرتاپای وجودش را فراگرفته بود. هر بار که بیرون آوردن گواهی‌نامه و یا پرداخت شدن جریمه‌ای را می‌دید عمیقا احساس خوشبختی می‌کرد. آرزو می‌کرد که ای کاش افسر، مسؤلیت جریمه کردن یکی از آنان را به او بدهد، اما این کار را نکرد.
معمولا دست کوتاهش را برای اشاره به آنان دراز می‌کرد، ماشین‌ها بدون توجه به اشارۀ او برای عبور هرچه سریع‌تر شتاب می‌گرفتند، همین که یکی از آنان به احترام چراغ قرمز متوقف می‌شد، این ناسزا و لعنت بود که از پشت سر نثار رانندۀ آن ماشین می‌شد.
وقتی به دوست دانشگاهی‌اش ناراحتی‌اش را از ترک کردن پدر و مادر پیر و خواهر و برادر کوچکش ابراز کرد، دوستش گفت که برای من و همین‌طور برای دیگران مایۀ افتخار است که تو مامور قانون خواهی شد. دیگر برایش نگفت این که ماشین‌های لوکس با یک حرکت دست او می‌ایستند دروغی بزرگ است. کم مانده او را نبینند، بارها وقتی او برای متوقف شدن ماشین‌ها سوت می‌زند طوری به او فحش می‌دهند که گویی مرتکب گناهی شده است.
روزی از عمو عارف صول پرسید:
-    چرا به من احترام نمی‌گذارند؟
این‌طور جوابش را داد که آنان به افراد احترام نمی‌گذارند، بلکه تنها از برگ جریمه و ستاره‌های روی شانۀ افسر می‌ترسند.
-    کسی به حسابشان نمی‌رسد؟
مرد خندید و برایش تعریف کرد که چطور در برابر مامور پیگیری راهنمایی و رانندگی می‌ایستند و هرکدامشان از او خواهش می‌کند تا از جریمۀ خلاف‌هایی بکاهد که قسم می‌خورند مرتکبش نشده‌اند.‌
-    مبلغ زیادی پرداخت می‌کنند؟
با چشمک پاسخش را داد.
-    هر کسی بر اساس جایگاهش.
از هوشیاری قانون خوشش آمد، آخر نمی‌شود با صاحب‌منصبانی مثل رؤسا و فرماندهان همانند دلالان و زورگیرهای بی‌عقل برخورد کرد.
هر دو سرشان را به نشانۀ موافقت درمورد آن موضوع تکان دادند.
هر بار که یکی از رانندگان به او فحش می‌داد روز ترخیص ماشین و خواهش‌های راننده برای کم کردن جریمه‌اش را تصور می‌کرد و در خیال‌بافی‌هایش به او حرف‌های تندی می‌زد.
-    هزار جُنَیه برای بی‌تعهدی‌ات، و هزار تای دیگر به‌خاطراینکه در راه به صابر نمایندۀ ما توهین کردی.
صول صدایش را شنید و با تمسخر خندید:
-    بیدار شو صابر.
خجالت‌زده متوجه او شد و با حرکت همیشگی‌اش به ماشین‌ها اشاره کرد.
صدای قاطع سرهنگ را شنید:
-    تغییر بده.
مطابق آموزش‌ها دستش را به نشانۀ بستن راه دراز کرد. ماشین‌ها متوقف نشدند، صدای افسر بلند شد:
-    متوقف‌شان کن الاغ. به صولِ پیر احساس هیجان دست داد، پس دست بلندش را کمی دراز کرد و هم‌زمان صدای تیزی از سوتش خارج شد، راه بر ماشین‌های بعدی بسته شد و او متکبرانه و با گوشۀ چشم به سرهنگ نگاه کرد.
چشمان صابر با دیدن پرواز او در هوا و برخورد صورتش با زمین، گرد شد. پس از صدای ترسناکی که با کشیده شدن چرخ‌های ماشینِ لوکس روی زمین ایجاد شد، با ترس به سوی او دوید، صدای آه و ناله‌اش را که شنید کمی آرام شد:
-    خدا بد نده عمو عارف.
-    انگار پایم شکسته.
کمکش کرد و او را کنار پیاده‌رو نشاند، به راننده توجه کرد که با عصبانیت از ماشین پیاده می‌شد.
-    لعنتی.
به سرهنگ نگاه کرد که با اوقات‌تلخی گواهی‌نامه را می‌خواست. توجهش را از او به سمت ماشین برگرداند. پر از خلافی‌هایی بود که خوب می‌شناخت؛ شیشۀ دودی، نداشتن پلاک. آن مرد را زیرنظر گرفت که با اطمینان در حال گفت‌وگو با افسر بود و سپس به سوی صول آمد. شانه‌هایش را که مالش می‌داد زیر لب چند کلمه‌ای گفت و مقداری پول در جیبش گذاشت.
-    رفت عمو عارف!
مرد سرش را تکان داد، از شدت درد اشک از چشمانش جاری شده بود:
-    او مامور پیگیری راهنمایی و رانندگی بود پسرم.
با تردید از او پرسید:
-    و قانون؟
-    قانون که از مامور قانون بالاتر نیست صابر! مگر چشم از ابرو بالاتر می‌زند؟
ایستاد و با حیرت به عقاب خفتۀ روی شانۀ سرهنگ خیره شد.
از آن روز دیگر خیال‌بافی نکرد. گه‌گاه وقتی نگاهش به صول می‌افتاد که هنوز کمی می‌لنگید، گیج می‌شد. ابهت مامور پیگیری را به یاد می‌آورد و قانونی را که نماینده‌اش بود. به شکلی غیرارادی انگشتانش را به سمت صورتش دراز می‌کرد، گویی می‌خواست از جایگاه چشم و ابرو مطمئن شود.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : سحر
آدرس اینترنتی : http://

تبریک عرض میکنم. بیان مفاهیم اینچنینی در قالب داستانی روان و ملموس از هنر نویسنده حکایت دارد. با آرزوی موفقیت روزافزون★☆☆★☆★

ارسال شده توسط : سحر
آدرس اینترنتی : http://

بسیار زیبا و غم انگیز...