شعری از فرناز فرازمند

نویسنده : فرناز فرازمند
تاریخ ارسال : پانزدهم شهریور ماه ١٣٩۶


ماندن
رماندن آهوی تو از چشم
و نگاه پَری
را پراندن
که لمس ﻣﯽکند ﺗﻨﻬﺎیی‌ام
از سوراخ کلید
از مگسک تفنگ
بزن
چرا ﻣﺎﻧﺪﻩای؟
خنجر ﺁﻭﺭﺩﻩای؟
این رگ که کار من ﻣﯽکند
ﻣﯽشود با سوسوی سوزنی برید
ببین ﻣﺎﻧﺪﻩام زیر باران
 چشم به ﭼﺎﻟﻪها
که بیاید یکی
از آن‌همه ماهی
با سوزن طلا در ﺩﻫﺎﻥشان٭
نشان بدهم به خودم
بیهوده نراندمت ای آهو
وگرنه خارخار تنم بودی
ﻣﮋﻩهایی که ﻣﯽباری از ﻫﻤﻪجا


٭ اشاره به یکی از کرامات ابراهیم ادهم


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :