داستانی از احمد رمضان
ترجمه ی مصیب قبادی

نویسنده : مصیب قبادی
تاریخ ارسال : بیست و هفتم آذر ماه ١٣٩۶


خلاف کار
احمد رمضان (نویسندۀ مصری)

ترجمۀ مصیب قبادی


دیر وقت از سر کار برگشتم.. پیش از اینکه به خانه ای که آنجا سکونت دارم نزدیک شوم، چند تا وسیله خریدم.. دیدن ماشین پلیس که ورودی محله را سد کرده بود، غافلگیرم کرد.. چند تا نظامی، دور و بر آن را گرفته بودند، تا مانع پیش روی اهالی محل شوند. پشت دیواری که سربازان ساخته بودند، تعداد زیادی از اهالی ایستاده بودند و با فضولی و کنجکاوی، سرک می‌کشیدند.. سعی کردم با توضیح اینکه من از ساکنیم محله هستم، عبور کنم اما با قاطعیت مانعم شدند.. گفتند که این وضعیت، چند دقیقه بیشتر طول نخواهد کشید.. تنها چاره ام، ایستادن بین حاضران بود.. این بار اولی نیست که این اتفاق رخ می‌دهد.. هر بار که برای دستگیری شخصی می آیند، تکرار می شود.. و معمولا زیاد طول نمی‌کشد..
از کنجکاویِ اینکه این بار هدف شان کیست مثل گربه نزدیک بود بمیرم.. به خصوص که بیشتر ساکنان خبر نداشتند که قربانی –یا خلاف کار- کیست – یعنی آنی که در پی اش بودند- و نظامیان ساده هم هیچ اطلاعی نداشتند و نتوانستیم کوچک‌ترین اطلاعاتی از آن ها بیرون بکشیم، حتی بعد از اینکه به آن ها سیگار دادیم و با صحبت به‌شان نزدیک شدیم.
احتمالا برای دستگیری زاهر السیاب آمده اند.. سوداگری مواد مخدر را از پدرش ارث برده، ولی حوصله و هوش او را به ارث نبرده.. پلیس، با وجودی که او، سال ها به این کار اشتغال داشت، نتوانست حتی یک بار دستگیرش کند.. زاهر کله خر است و بیش از حد لازم، دل دارد.. پدرش پنهانی و با مراقبت بیشتری کار می کرد .. بر عکس او، زاهر بیشتر، به نفوذش می بالد، مخصوصا بعد از اینکه سیطره اش را در منطقه گسترانده .. دعواهای زیادی راه انداخت.. خیلی دشمن تراشی کرد.. بعضی شان با نفوذ بودند.. احتمالا یکی از همان ها زیر پاش نشسته.. آرزو کردم او باشد.. دست کم، محله از دست خلاف-های او و کارهای زیردستانش، خلاص می‌شود.. ولی بعید می دانم او باشد.. با وجود کله خری و ندانم کاری بسیارش، او آنقدر ساده نیست که موادش را در خانه یا دکانش در محله، نگهداری کند.. احتمالا موادش را در جاسازی های دوری نگه می دارد و دور از اقامت‌گاهش، خوب بلد است پخش شان کند.. و از پارچه فروشی بزرگش، به عنوان پوشش استفاده می‌کند.. ولی او سه روز است که سفر رفته.. سرگشتگی ام بیشتر شد.. پس او کیست..
اسم عادل را شنیدم که به نجوا بین مردم جریان دارد.. آیا برای دستگیری عادل آمده اند.. اعتراف می کنم که اندکی احساس ذوق زدگی کردم.. عادل، آخر محله، لوازم-برقی فروشی دارد.. کارش را با خرید لوازم مسروقه و فروش دوبارۀ آن ها شروع کرد.. بعد از آن، همه چیز تجارت می کرد.. معمولا هم اجناس مسروقه.. طلا.. ساعت.. گوشی همراه.. لوازم آرایشی.. آب کردن هر کالای مسروقه ای که معلوم نیست صاحبش کیست کار اوست.. شهرت او با آشنایی با عزمی شروع شد.. مشهورترین و خطرناک ترین لاط منطقه است. هر چه او در ماجراجویی هایی شبانه اش به چنگ می آورد از او خریداری می کند.. سپس شروع کرد به توسعه دادن روابطش.. با افراد زیادی که دل گنده داشتند و دست کج، آشنایی به هم زد.. به ندرت پیش می آید که یک دزد خانه یا جیب بر در منطقه باشد که عادل را نشناسد.. مغازۀ قدیمیش را آن چنان که بود، بدون تغییر نگه داشت تا حفظ ظاهر کرده باشد و محله را ترک نکرد.. خانۀ کلنگی اش را سر و سامان داد و پول بسیاری خرجش کرد.. هر کس وارد خانه اش شود از شیک بودن داخلش زبان به سخن می گشاید.. و فرزندانش را از مدارس فرسوده، به پیشرفته ترین مدارس خصوصی منتقل کرد.. همۀ اموالش را در خانه نگه می دارد و در بانک نمی گذاردشان.. روی پنجۀ پاهام ایستادم و نگاهم را سمت دکانش در آخر محله به گردش در آوردم.. دیدم که باز است.. چند تا نظامی دیدم که به دور از دکان او در وسط محله، جمع شده-اند.. محال است که او باشد.. گمانم از بین رفت وقتی کمی بعد، جلو مغازه اش پیداش شد، برای اینکه ببیند چه پیش آمده .. از داخل دکانش صندلی ای بیرون کشید و به آرامی جلو دکانش نشست.. با تأسف سر تکان دادم.. اندکی احساس نا امیدی کردم..
به ذهنم فشار آوردم.. در گذشتۀ سیاه محله ام بسیار جستجو کردم.. اسم ها را کاویدم تا اینکه اسم یکی از آن ها به ذهنم هجوم آورد.. می دانم که اگر این اسم گشوده شود، شیطان وارد میدان می شود.. ولی اگر او باشد.. حتما در محله جشن می گیرم.. بی تردید منظورم عزمی المجاهد است.. به نظرم، من تنها کسی نیستم که به خاطر خلاص شدن از دستش جشن می گیرد.. از زمان تأسیس این محله، اهالی محله بر روی چیزی بیشتر از تنفّر از عزمی المجاهد و آرزوی خلاصی از دستش متّفق القول نبوده اند.. خلاف هاش همۀ مرزها را در نوردیده.. او تجسّم خطر است.. بارها زندانی شد ولی هر بار سریع از آنجا آزاد می شد.. بار آخر دو ماه به زندان افتاد.. خیال کردیم از دستش راحت شده ایم.. برخی اهالی محله به مناسبت این شادی، شربت پخش کردند.. بدبختانه انتخابات نزدیک بود.. چند روز پیش از آن، آزادش کردند.. طبیعتا نامزد دولتی که او حامیش بود پیروز شد و پس از آن، رقیبش برای مدتی غیبش زد.. به دشواری می توان در مورد عزمیِ خلاف کار، انصاف به خرج داد.. و اینجا پاتوق اوست.. اگر صرفا به یک کار اکتفا می کرد، چه بسا می‌توانستیم با او همزیستی مسالمت آمیزی داشته باشیم.. او واقعا با استعداد است.. دزد.. بی سروپا.. کلاه‌بردار.. ساقی مواد مخدر.. آدم کش.. دایره المعارف زندۀ خلاف-کاری که بین ما زندگی می کند و نفس می کشد.. کارش با زدن خانه ها شروع شد.. و بعد از گرفتار شدن به اعتیاد، که اعصابش را ضعیف کرد.. دنبال راهی آسان تر گشت.. کیف-قاپی.. موتوری خرید و همراه یکی از همکارانش برای دزدیدن کیف خانم ها و گاه جواهرات شان از آن استفاده کرد.. سپس یاد گرفت که سلاح حمل کند و شب ها در جستجوی یک قربانی بخت‌برگشته بیرون می رفت و تهدیدش می کرد جیب هایش را از هر چیز با ارزشی که دارد خالی کند.. افراط در مصرف مواد مخدر باعث شد گاهی هم به تجارت آن رو بیاورد.. و سپس هر کس پول بیشتری می داد، حاضر بود به نفعش ضرب شستی نشان دهد.. کارش که گرفت، باج ماهیانه ای را بر مغازه داران.. و سپس اهالی خانه ها تعیین کرد.. عده ای اوباشِ هم‌تیپِ خودش را جمع کرد تا اهل محل نتوانند در مقابلش بایستند.. سلاح‌هایش را به خبرگی یک جرّاح ماهر به کار می برد.. هر کس باهاش مخالفت می کرد برای همیشه یک یادگاری روی صورت یا بدنش باقی می-گذاشت تا هیچ وقت فراموش نکند.. و هر به چندی هم قتلی مرتکب می شد تا قدرتش را به رخ مردم بکشد.. از خدا خواستم که خودش باشد.. احتمال می دهم که این همه نیرو برای دستگیری او بسیج شده تا در برابر خطرات او احتیاط کرده باشند.. لحظاتی با این فکر احساس خوبی داشتم.. تا اینکه با دیدن خود عزمی در پشت سرم غافلگیر شدم.. اگر لحظه ای در چهره ام دقیق می‌شد، آثار وحشت را به وضوح در صورتم می دید.. خوشبختانه این کار را نکرد.. خیلی ساده در میان حاضران قرار گرفت تا پرس و جو کند..
دیدن عزمی، برای لحظاتی فکرم را مختل کرد.. با سرگشتگی بیشتر، برگشتم به کار زیر و رو کردن تصاویر و مرور احتمالات.. نکند برای دستگیری امین، تنها نانوادار محله آمده‌اند که آرد دولتی را در زیر چشم همگان قاچاق می کند تا در بازار سیاه بفروشد.. یا محسن مکانیکی، بعد از شکایت یکی از مشتریانش، هدف دستگیری است.. همه می‌دانستیم چه مهارتی دارد در دزدیدن لوازم یدکی اصلی ماشین هایی که تعمیرشان می‌کند و آن ها را با لوازم بنجل و ارزان عوض می کند.. یا نوبت زیزیِ رقاص است که بوی مشتریان آخر شبش استشمام می شود.. چه بسا عباس قهوه چی باشد که شب ها درها را از داخل قفل می کند تا پاتوقی شود برای دود کردن موادّ.. سرگیجه گرفتم.. دستم درد گرفت از حمل وسایلی که مدت زیادی بود خریده بودم.. لعنت.. فکر کردن خسته ام کرد.. چرا این همه خودم را سرگرم دانستن اسم کنم.. به هر حال، امروز دست عدالت یکی را گرفتار خواهد کرد و محله از دست یکی از اوباش ساکنش خلاص خواهد شد.. و این برایم مهم است.. درست است که به خاطر دستگیر نشدن عزمی شوکه شدم.. ولی امروز، کار یک سگ یکسره خواهد شد.. و چه بسا از دست کسی خطرناک تر از او نجات پیدا کنیم..
سکوتی سنگین  بر همۀ محله حاکم بود، پیش از ملاحظۀ جنبشی در کوچه.. نظامیان، وسط کوچه جمع شدند.. یکی را از خانۀ آنجا بیرون آوردند. دو تا سرباز، شخصی را محکم گرفته بودند.. نمی شد او را شناخت؛ چون پیکرها مانع دیدمان بودند ولی آن ها، آنقدر محکم گرفته بودندش که می شد فهمید چقدر خطرناک است.. چند ثانیه بعد، نفر دوم و سومی را به همان شیوه بیرون آوردند.. پس سه نفر را دستگیر کرده بودند.. آرزو می کردم یکی را دستگیر کنند اما به یک بار، سه نفر را دستگیر کرده بودند.. خوشحال شدم.. نزدیک مان شدند.. چند متر بعد به وضوح، قیافۀ دستگیر شدگان پیدا شد.. نگاه های پرسش گرانه به تعجّب سپس سریع به انزجار مبدّل شد.. محمود، در بین نظامیان، با سرشکستگی راه می رفت.. حتما اشتباهی پیش آمده.. محمود، پسر حاج حسین، کارمند اداره برق.. همگان گواهِ اخلاق خوب و خوش نامی او هستند.. یکی از معدود ساکنان محله که بهره مند از احترام و اعتماد همه است.. کارمند ساده دولتی که بچه هاش را خوب تربیت کرده و با وجود ناملایمات زندگی، خوب آموزش شان داده.. از او و خانوادۀ ساده اش جز خوبی سراغ نداشتیم.. محمود در دانشکدۀ حقوق درس می-خواند.. طبق شناختی که ازش دارم، دانشجوی متعهدی بود.. حتی یک بار کار اشتباه یا احمقانه ای از او سر نزد.. خبرش را دارم که با استعداد است و گه گاه برای برخی روزنامه های کوچک مقاله می‌نویسد.. دیدیم که حاج حسین از خانه بیرون آمد و پشت سر پسرش قرار گرفت اما سربازان مانع رسیدنش به او شدند.. سپس مادر محمود، با وجود بیماریش، به شوهرش محلق شد و برای تنها پسرش گریه سر داد.. سریع آن ها را در صندلی عقب ماشین جا دادند.. سپس نظامیان از بین مردم، کوچه باز کردند تا ماشین بتواند عبور کند.. تنها چند روز بعد دانستیم که او و همکلاس هاش متهم به اخلال در امنیت عمومی بودند.. در تظاهراتی داخل دانشگاه شرکت کرده بودند و او در یکی از مقالاتش حرف های تندی زده بود.. وکیلش به ما این طور گفت.. ولی برامان نگفت که آن حرف تند را به کی زده بود.. فرصتِ در خانه بودن او و دو تا دوستان شرکت کننده در تظاهرات را، برای دستگیری شان غنیمت شمرده؛ پس از اینکه جاسوس دائمی شان در محله، خبرش را به مأموران ابلاغ کرده بود.. هر بار که خاطرۀ آن روز را به یاد می آورم ترش می کنم.. عزمیِ کلاه بردار پشت سر ماشین پلیس که با قدرت در حرکت است ایستاده.. دستانش را با ذوق زدگی به هم می‌مالد.. نگاهش به سمت محمودِ جای گرفته در گوشۀ ماشین و همکلاسی‌هاش است.. با تأثّر، این حکمت جاودان را بر زبان می راند: دیدید.. ظلم پایدار نمی ماند..



 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :