نگاهی به رمان آتش زندان
نوشته ابراهیم دمشناس
مهدی معرف

نویسنده : مهدی معرف
تاریخ ارسال : بیست و چهارم دی ماه ١٣٩۶


سفر درقند فارسی

نگاهی به رمان آتش زندان

نوشته ی ابراهیم دمشناس/نشر نیلوفر/پاییز1396 /قیمت 48000تومان

 

- مهدی معرف :

 

آتش زندان ، زبان داستانی ابراهیم دمشناس با گام‌های بلند است ، نویسنده در قریب هشتصد صفحه هر چه را که می‌خواهد ، می‌تواند با دلی آسوده بگوید. از اسطوره به تاریخ بزند و از ادبیات کلاسیک به ادبیات مدرن. روایت پرتاب رستم است به دوران معاصر و ادبیات امروز ؛ تحلیلی جنوبی ست از روایتی خراسانی. کل روایت ، رفت و برگشتی‌ ست ازسفر میان خوزستان و خراسان . داستان ادیسه‌وار پیش می رود و به عقب باز نمی گردد. حتی بازگشت‌ها هم آن رفتن پیشین نیست.

اسماعیل دهقان به همراه پدر خود رستم سفری را به مقصد مشهد آغاز می کند. او که از مادری عرب و پدری خراسانی ست ، برای نخستین بار پا به خراسان می گذارد.

رستم که رسم پهلوانی و شاهنامه‌خوانی می‌داند ، به گفته خودش از چهل سال ، پیش از شروع جنگ به خوزستان آمده تا از میهن دفاع کند . اسماعیل می خواهد داستانی در شرح  زندگانی پدر بنویسد و او را رستم ادبیات معاصر کند. او که شناختی از زندگی رستم در خراسان ندارد ، در پی آن است که از او بیشتر بداند. پدر اما او را به صبر دعوت می کند. زیرا که برای شناخت نمی‌توان فقط تن پهلوان را دید، سر و قلب را هم باید شناخت.

رمان  سرشار از اشاره به اسطوره و شاهنامه است.همزمان این ارجاعات به عرفان و مسیحیت و اساطیر یونان نیز می رسد. روایت در چند سطح شکل می گیرد و امتداد می یابد و

همگام با روایت اصلی رمان، چند داستان دیگر نیز روایت می شود. مریم، دوست اسماعیل پس از معاشقه‌ای که با او دارد ، داستانی می نویسد که اسماعیل در طول سفرش به خراسان می خواند. طرح داستان مریم در گفتگوی او با اسماعیل و تفاوت نگاه آنها به روایت رستم و تهمینه  شکل می گیرد. داستان مریم ،عکس نگاه اسماعیل که میل به استفاده از آرایه های ادبی دارد و پنهان کردن مضمون در دل نوشته، نگاه و زبانی صریحی دارد. داستان او از ادامه معاشقه‌اش آغاز می شود. مریم در این داستان باردار می‌شود و پسری به دنیا می آورد که نامش را بی پور می گذارد. بی پور که به سرعت رشد می‌کند به دنبال پدر نادیده‌اش ، و به همراه دوازده  نفر از خواستگاران مادرش سفری را به دور ایران آغاز می‌کند. بی‌پور در داستان مریم بر اساس اشاراتی که به داستان رستم و تهمینه دارد و همچنین رشد سریع اش می‌تواند نمادی از سهراب باشد. همچنان که می تواند نمادی از مسیح نیز باشد. بی پور فرزند مریم است و دوازده نفرهمچون حواریون عیسی او را همراهی می کنند.

 داستان مریم را اسماعیل و خواننده نمی توانند به انتها برسانند. اما از آنجایی که یکی از دوازده خواستگار مریم در گفت و گویی با او، بی پور را مرحوم خطاب می کند، می توانیم سرنوشت اش را حدس بزنیم که همچون سهراب و عیسی جوانمرگ شده است. از طرفی بی پور می تواند نمادی از ادبیات مدرن خوزستان نیز باشد که رشدی سریع دارد و کسانی که در پی او هستند،نیتی جز او دارند.

تم رمان آتش زندان هم این روند را پیش می گیرد. اسماعیل که همچون بی‌پور برای شناخت پدر به خراسان آمده ، شاید در ذهنش میل به اتصال و اتحاد با ادبیات کهن  و سرچشمه‌اش را دارد اما در انتها از هم آنجاست که نیرنگ و خنجر می‌خورد. البته نباید فراموش کنیم که نقش اسماعیل در رمان به  طور مرتب تغییر می یابد. گاه همچون سهراب جلوه می کند ، گاه نقشی چو رستم می یابد. گویی او هم گذشته و هم آینده پدر خویش است.

 دیگر داستانی که در رمان روایت می شود، داستانی ست که اسماعیل در قطار می نویسد. داستانی که از خواب پدرش شکل می گیرد و در آن اسماعیل تبدیل به ماهی می شود. ماهی می خواهد از راه آب خود را به خراسان برساند. راهی پر فراز و نشیب و پر دریا و رود و قنات. در این جا زبان نویسنده هوشمندانه با مفاهیم آب و دریا نزدیک می شود و جناس می یابد. داستان ماهی را می توان به شعر بلندی که اسماعیل پیش از این نوشته است پیوند داد. شعری که به مشاعره و مجادله اشتر خراسانی با سبور خوزستانی می پردازد و در آن ، شتر از ماهی می خواهد که برای درمان حاکم خراسان همراه او بیاید تا خونش را به حاکم بیمار دهد.

این روایت هم به روایت اصلی گره می خورد. گویی ادبیات خراسان برای ادامه حیات به خونی تازه نیاز دارد که در خوزستان جاری ست. روایت‌ها پی در پی به هم باز می‌گردند و نقش خود را در رمان می یابند. شخصیت اصلی داستان خود، نویسنده است ، از این رو در این رمان نوشتن و خواندن گستره‌اش تا مخاطب کتاب آتش زندان نیز می رسد و تودرتویی روایت ها خواننده را هم به درون خود می‌کشد.

در آتش زندان ، پیرنگ و طرح‌واره‌ها گویی بر پایه شعر شکل گرفته است. در جای جای داستان شعر نقش پرنگی می یابد آنچنان که گاهی وقایع و روایت‌های رمان را می‌توان  در بیتی خلاصه کرد. گویی نویسنده توالی وقایع داستان را بر اساس ابیاتی که از پیش در نظر داشته ، چیده است. مثلا در فصل آخرین یادداشت های باز مانده از اسماعیل ، اسماعیل بسیار ابراز تشنگی می کند. که این شعر از حافظ را به خاطر متبادر می کند:

 رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت.

 

 یا در فصل در ستایش پاک‌کن ها یا پایان خوش شاهنامه، آنجا که امینه از شدت غم و اندوه گیسوی خود را می‌برد و به باد می سپارد؛ اسماعیل با تلاش در قبرستان می‌گردد و موها را جمع می کند و حاضر نمی‌شود آن ها را به تهمینه در ازای پیشنهاد پول بدهد. گویی این شعر از سعدی را نویسنده در سر داشته است:

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم   که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

 

 یا در همین فصل می توان از کلیت ماجرا این بیت از حافظ را به یاد آورد:

 

 پیراهنی که آید از او بوی یوسفم    ترسم برادران غیورش قبا کنند.

 

سطر سطر آتش زندان  قابل پشت خوانی و سفید خوانی ست. در پس هر خط و روایتی، ارجاعی نهفته است که آگاهی و دانش و اشراف خواننده به ادبیات و عرفان و فلسفه و تاریخ را طلب می‌کند.

در قیاس و موازی روایت شاهنامه از داستان رستم و سهراب و رستم و تهمینه ، رمان به طور مرتب روابط رستم و اسماعیل و مادرش امینه و تهمینه زن پیشین رستم که بعدها می فهمیم نام او خدیجه است را به شاهنامه گره می‌زند. مثلا در راپسودی  بر خود و با... اسماعیل و رستم با یکدیگر کشتی می‌گیرند و رستم رسم  سه بار کشتی گرفتن را اعلام می کند که حاصل اش خونین شدن اسماعیل است. مشابه نبرد رستم و سهراب و نیرنگ رستم به سهراب.

یا در راپسودی باغ در باغ،  قباد نا برادری اسماعیل که نام اش هم سنگ شغادنا برادری رستم است، داستان اسماعیل را به چاه می اندازد. داستانی که در اوایل رمان، اسماعیل آن را رخش خود می خواند. در چاه افتادن داستان هم اشاره ای به در چاه انداختن رستم و رخش توسط شغاد دارد و هم یاد آور به چاه انداختن یوسف توسط برادرانش است.

رمان به سه دفتر بهشت، دوزخ و ورطه تقسیم می شود. دفتر آخر را جهنم اگر بخوانیم، این فصل بندی شکلی دانته وار به خود می گیرد. در راپسودی آنجا، رستم در رویا سفری به بهشت و جهنم دارد که اشاره اش به اثر دانته را پررنگ تر از پیش می گرداند.

 قباد به اسماعیل می گوید که قصد دارد از زندگی رستم بنویسد و پیشنهاد همکاری به او می دهد. اسماعیل می گوید که خود قصد انجام چنین کاری را دارد. قباد با روایت اسماعیل به مخالفت می پردازد. او زندگی رستم را سوای فرودهایش می‌خواهد و به جز شرح قهرمانی‌ها و حماسه‌هایش نمی‌خواهد بنویسد. به اعتقاد قباد این تحفه‌ای ست که نیما و هدایت در دامن ادبیات انداخته اند. مخالفت قباد از جنس انجمن شعر مشهد است. آنها هم با ادبیات و نگاه اسماعیل مخالفت اند. اما شعرش را در نشریه استانی خود به نام اسماعیل  ذوالنون از مشهد چاپ می‌کنند. گویی آن ادبیات مسلط و مقتدر می‌خواهد ادبیات نوپای  معاصر را مصادره کند. هم انکارش می‌کند وهم به نام خودش می‌خواندش. همان گونه که شعر اسماعیل مصادره می شود، روند داستان هم به سوی مصادره شدن پیش می رود: در اواخر رمان پی می‌بریم که قباد هم با مریم رابطه  دارد. در فصل آخر رمان ، همه چیز متفاوت جلوه می کند. رستم که در اوایل داستان می میرد و باز زنده می شود، برای خاک سپاری به خراسان آورده می‌شود. گویی آن ادبیات چیزی جز جنازه رستم نصیبش نمی‌شود  یا نمی‌خواهد و دفتر برزخ جز تصوری از ذهن و تخیل اسماعیل نبوده است. او از نو با آدم‌ها و فامیل خراسانی‌اش آشنا می‌شود و این بار میخواهد سهمش از ارث رستم را باز پس گیرد.

در بخش مندکه ، گویی رمان از جایی خط می‌خورد و دوباره نوشته می‌شود. همان گونه که در عنوان فصل آمده است: در ستایش پاک‌کن‌ها یا پایان خوش شاهنامه. در این دوباره‌نویسی البته چیزهای بسیاری حذف می‌شود. شکل‌ها و آدم‌ها تغییر می یابند و اتفاقات گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد.

 

« توی هر دکّه و مغازه نقشه شهر خود نمایی می‌کند، چیزی برای کشف نمانده. گم نشوید، همین آدم را سرگردان می کند. برای گم نشدن باید نقشه و شهر را انطباق داد و کشف کرد. کشف های ما پنهان شده ست؛ پنهان کاری یعنی آگاهی تاریخ علم دانایی بر بودن هستی چیزی و پنهان کردنش. من و شمارش معکوس از من به پدرانم که تنها کشفی که کرده ایم را مدام پنهان کرده ایم که تعزیر نشویم. مثل پنهان کردن را پشت فعل. کشف آتش و برنکردن آن و این استقبال گرم و آتشین. این جور شد که از آن پس، فقط رازها را کشف کردیم و دست نیازیدیم به کشف مادی، و نشستیم، کشف الاسرار نوشتیم، کشف چیزی که کتم و کشفش یکی ست.»

 

روایت اینجا نقیصه ای بر خودش می شود. همه چیز را خط می زند و ناخوشی‌ای بر خوشی‌اش می‌شود. شاید عنوان پایان خوش شاهنامه دلالت کند بر سرایش بخش تاریخی شاهنامه که همه آنچه  را دستاورد شاهنامه است، ویران می کند: حمله اعراب و سقوط ایران.

این دگردیسی را از آغاز رمان هم می توان شاهد بود. رمان در روند و حرکت خود مدام به دگردیسی و تغییر تن می‌دهد.

در راپسودی سفرار محمد رضا شاه که به همراه همسرش فوزیه به بندر شاپور آمده است، بیتی از حافظ را می خواند:

 

شکرشکن شوند همه طوطیان هند     زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

 

شاه بارها و بارها این شعر را اشتباه و یا دیگر گونه می‌خواند. دیگر آن قندی که به دیار هند می‌رود نه شعر فارسی است ، نه حتی مشخص است که به هند می رود و یا جای دیگر! دگردیسی و در عین حال ، مصادره چنان اتفاق می‌افتد که همه مفاهیم کارکرد پیشین نشان را از دست می‌دهند و تغییر می‌یابد.

رمان آتش زندان همچون دیگر آثار ابراهیم دمشناس تصویری زنده و دقیق از فضای خوزستان و بندر ماهشهر ارائه می دهد. آدم های دیگر داستان‌های او اینجا هم حضور دارند و تاریخ و جنگ و محیط شهری و روستایی و عشیره ای به خوبی در بافت داستان پرداخته می‌شود. تمایل نویسنده به زیست‌بوم جنوب امر تازه‌ای نیست اما دقت نظر و جزیی نگری‌اش قابل ستایش و تحسین است. دمشناس در بخش تاریخی رمان هم تصویری زنده و شفاف از زندگی و محیط و روزمره  گذشتگان را در اختیار خواننده قرار می‌دهد. این علاقه نویسنده را در فرهنگ شفاهی آنجا هم می توان دید. در راپسودی حضر در کاسه‌گیری شب سفر، به خواندن شب نشینی دوستان و آشنایان رستم می نشینیم. آنچه نوشته شده است حالتی مستند از یک شب نشینی ماهشهری را بازنمایی می کند. مثل این می‌ماند که گفتگوهایی از پیش ضبط شده بر روی کاغذ پیاده شده است. این شب نشینی و ادبیات و روایت شفاهی در درون خود، روایات متعددی را همراه دارد و همچون روایتی هزار و یک شبی جلوه می‌کند. در کلیت رمان هم این رویه حفظ می شود و روایات موازی گاه به سرانجامی نمی رسند. نمونه پر رنگ آن را می توان در رمان اگر شبی از شب های زمستان مسافری نوشته ایتالو کالوینو مشاهده کرد. در اینجا خواننده بیش از نوشته و قصه درگیر امر نوشتن می‌شود.

داستان به راحتی رئالیسم جادویی را در خود جای می‌دهد و پهلوان دشتکی را از از دل تاریخ به ماهشهر می‌اندازد که با رستم کشتی بگیرد. چرخش به ادبیات رئالیسم جادویی چنان نرم و آرام در درون روایت اتفاق می‌افتد که باور پذیر و پذیرفتنی می‌شود. ورود پهلوان دشتی به ماهشهر و کشتی او با رستم همچون ادای دین ادبیات معاصر به ادبیات کلاسیک است.

 فرم روایت نیز متناسب با فضا، از طنز و شعر و جادو و تاریخ بهره می گیرد و تغییر می‌یابد. همچنین نویسنده نشان داده است که در ساخت تصویر و فضای دراماتیک چیره دستی دارد و اگر در بخش هایی از رمان از درگیری خواننده با وقایع و روایت امتناع می‌کند ، امری آگاهانه است. به عنوان مثال ، در راپسودی  پوستندوزی، شرح مرگ رستم و مراسم ختم ، چنان زنده و خوش خوان است که خواننده به راحتی می تواند خودش را در آنجا تصور کند و با اندوه اسماعیل و علی و تهمینه، بغض کند و اشک بریزد.

زنان در این رمان بیشتر از همیشه در ادبیات و داستان های ابراهیم دمشناس نقشی آمر می یابند. بی‌جهت نیست انتخاب نقاشی خیال پروری پس از موعظه اثر پل  گوگن روی جلد کتاب. درگیری اسماعیل با دنیای پدرش رستم در احاطه ی زنان شکل می‌گیرد. در میان مریم‌ها و تهمینه‌ها و آذرها.

مریم مترجم زبان فرانسوی ست. دختری در قطار مترجم زبان آلمانی ست. زبان مادر عربی ست. گویی زنان ترجمانی دیگر از نگاه و زبان اسماعیل هستند. شاید به همان گونه که اسماعیل به دنبال ترجمانی دیگر از زبان پدری ست.

دلدادگی اسماعیل به مریم را می توان نماد شوق نویسندگان جنوب به آثار ترجمه از فرنگ نیز دانست.

در خراسان اما اسماعیل با آذر آشنا می شود. او که خواهر ناتنی قباد است، رابطه ای نزدیک با اسماعیل پیدا می کند. آذر همچون شعله ی میل به تغییر در ایستایی و وابستگی به گذشته پیروان سنت و ادبیات کلاسیک است.

رمان نامه نانوشته دیگر اثر ابراهیم دمشناس اگر چه پیش از آتش زندان به چاپ رسیده است، اما نگارش آن به گواه تاریخ درج شده در انتهای هر دو رمان، به بعد از نوشتن آتش زندان باز می گردد. آن داستان خود می تواند دیباچه ای باشد برای ورود به این رمان و بسیاری از مفاهیم چه در نثر و چه در ارجاع، راه گشاست برای خوانش و درک بهتر آتش زندانکه رمانی پر رمز و راز است که در پس سطورش سطرهای نانوشته بسیاری دارد و اسطوره و تاریخ و افسانه و واقعیت را در سفره ای گستره پیش روی مخاطب می گذارد و روایت را در شکلی پیچیده  بازگو می‌کند. اگر چه آتش زندان قطور ترین رمان چاپ شده امسال است، خواندنش برای مخاطب پیگیر ادبیات ایران پر چالش و لذت بخش خواهد بود.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :