داستاني از شيرزاد حسن
برگردانِ بابك صحرانورد

نویسنده : بابك صحرانورد
تاریخ ارسال : بیست و پنجم دی ماه ١٣٩۶


شيرزاد حسن سال 1950در شهر اربيل عراق به دنيا آمد. در سال 1975 از دانشگاه المنتصريه بغداد مدرك ليسانس زبان خود را گرفت  واز همان سال هاي دانشجويي داستان هاي كوتاهش را در نشريات عراق به چاپ رساند. او يكي از نخستين داستان نويسان برجسته کردستان عراق است كه با تاثر از ادبیات غرب و چاپ تعدادی داستان كوتاه ابتكاراتی در فرم، زبان و روايت داستان ها پديد آورد و توانست تا حدودی حركت تازه اي در ادبيات معاصر كردي را رقم زند.پر قدرت ترين اثر او رمان كوتاه «حصار و سگ هاي پدرم» است كه توجه منتقدان را برانگيخت. او در اين رمان با روايت توتم و تابو به اصول پدرسالاري از ديدگاه روانكاو مشهور« زیگموند فرويد» پرداخته است.

 

راز

آن بیوه زن پیر، بي كس و تنهاست. اگر آن راز نبود، تمام مردم محله براي مرگ او جلوي در شكسته اش جمع نمي شدند. قبل از اينكه زبانش بند بيايد، بزرگ و كوچك، زن و مرد، فقير و غنی، التماس کنان به او می گفتند:
- خاله جان، خدا را خوش نمي ياد، بچه هاي محله بدون گز و حلواي شما ما را بيچاره مي كنند،لااقل بذار يك نفر ديگه هم طرز پختن اش را ياد بگيرد.
          - عجله داريد بميرم، اي خدا نشناسا!
          - نه خاله جان، ولي هيچ كس هم عمر نوح نداره...
          - خوب مي شم، نترسيد.
          - خب اگه ...
          - اگه مگه نداره ...
         -سر غروب، وقتي بچه هاي در و همسايه بيان پيشم ، قصه را به برايتان تمام مي كنم.
          غروب، يكدفعه زبانش بند آمد، بعد از تب و لرزي مرگبار، آن راز را هم با خود به گور برد. شب، مردهاي محله كنار جنازه اش كشيك مي دادند. صبح زود به خاكش سپردند؛ تا غروب هم هر چه ارث از او مانده بود، غارت كردند. گز و حلواي داخل سيني و كاسه ها، صندوق رنگ ورو رفته، چند پالتوي نخ نما شده ي نمدي، لحاف و تشك هاي پوسيده و ريش ريش شده، يك ساك سفري، يك ديگ سياه، حلقه و گوشواره ي مسي، شيشه اي پر از آب زمزم  تبرك آقایان سيد، سنگ پا و موچين و ميل سرمه كشي، آينه اي زنگ زده، سه تا پيراهن و چهار قباي آبي رنگ، چمدان خاكستری كه اين آخري نصيب بيوه زني كه غسال پيرزن بود، شد. همان شب قفلش را شكست و واي از آن چيزهاي عجيب و غريبي كه در آن بود، قرآن و يك كلت كمري كه لاي يك تكه پارچه پيچيده شده بود و بعد چند تكه قماش و کلاف نخي هم روي آن. بوي مطبوع و قديمي داخل چمدان، بيوه زن را مدهوش كرده بود؛ اي داد از عمر بر باد رفته. اين پارچه چيت و كودري هاي گل منگلي قسمت پيرزن نشدند، چرا آنها را برای خودش ندوخته؟
            تا غروب چيزي از خانه نماند، جز ويرانه اي خالي؛ آن بيغوله اي كه دم صبح مردم براي گز و حلوا جلوي در لت و پارش صف مي بستند. روز دوم تيرك چوبي و تخته هاي به درد بخور را هم دزديدند. سقفش هم به كلي پايين آمد. دزدكي همه دنبال چيزي مي گشتند، مردهاي محله، زنان، و وقتي بيزار و خسته شدند، بچه ها را به خانه ي ويران شده روانه کردند. داخل حياط و سوراخ هاي داخل ديوار را گشتند، اما گنجي پيدا نشد.از بين چوب هاي پوسيده و تير و تخته ها مي آمدند و مي رفتند، چاله كندند، ديوارها را هم خراب كردند.
            روزها گذشت و خانه پيرزن به لانه ي سگ و گربه هاي محل تبديل شد؛ هر چه آت آشغال و زباله ي خانه ها هم بود، آنجا تلمبار شد. خروس و مرغ و جوجه ها هم جا خوش كردند.
            بعد از يك سال زن ومردي غريبه و تر و تميز، مردم محله را جمع كردند و به آنها گفتند كه ميراث آن پيرزن، اين ويرانه است، همین زباله داني  است!


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :