شعری از محمدرضا طاهری

نویسنده : محمدرضا طاهری
تاریخ ارسال : بیست و ششم دی ماه ١٣٩۶


وقتی آن کبریت را بردی میان خرمنت
منتظر بودم که این آتش بیفتد گردنت

خون ما آرام جاری بود در رگ هایمان
خواستی تا لکه ای باشد به روی دامنت

ما دگر آن مردم آرام و یکدل نیستیم
چون دوتا شد فرقمان بعد از فرود آهنت

دست های دوستانت زخم ها بر ما زدند
صد برابر بیشتر از دشنه های دشمنت

ما چرا اینقدر غمگینیم؟! وقتی گفته اند:
شادی ما بستگی دارد به لب تر کردنت!

قفل زندان های ما را بشکن و آسوده شو
شاکلیدش را خودت انداختی بر گردنت

الغرض؛ قربانی دعوای شاهان، مردم اند
بس کن این کبریت بازی را کنار خرمنت


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :