شعری از محمد قائمی

نویسنده : محمد قائمی
تاریخ ارسال : هفتم بهمن ماه ١٣٩۶


برادر
                                                                       براي مصطفي

(قطاري به غار خودسوزي مردگان مي پيچد)

کنارتر از هر چه برادر
مرگ، خودش را به قالب تهي جا مي زند و درجا
زده ام به هيپنوتيزم و پاک کردن ...
در حافظه ام مسجد و قبر
در حافظه ام حلوا را به حلق ِخوشبختيِ زندگان مي ريزند

زبانم در تاريخِ بريده بريده
حلق آويزِ  کلماتيست
که راه همه ي راه ها را
به بستگي می‌ریزد

پاي گريزِ شکل هاي هندسي
از اضلاعي که «بيروحِ» تو را در آن خوابانده اند بيرون زده
از آهوي به شرط کوه
پاي هميشه هاي دويدن را
بريده‌بريده تا انگشت
به صندوق کرده ام

باز شد مي بيني؟
باز شده از وسط
جمجمه ام به شب جمعه ي قبر
باز شده شيرِ غم شويي چشم هام در مستي
در اضلاعي که «بيرونِ» تو را
در آن خواباندند

توُي تو اما امشب
توُي من نگريست و مي گريم
توُي تو دارد آبهاي «بخشکد اي کاش» را
راه مي دهد به جمجمه و شب هاي جمعه
به سنگدلي قبرستان

چرا نبايد پايانِ بايد را ...     چرا؟  
که پايان
پيچيدنِ قطار مردگان
به خودسوزيست


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :