داستانی از احمد خلفانی

نویسنده : احمد خلفانی
تاریخ ارسال : بیست و یکم بهمن ماه ١٣٩۶


بازی                

احمد خلفانی

آن روز ما نارنجی پوشیده بودیم و تیم مقابلمان سبزرنگ بود. هم ما و هم آنها در جاگیری، مهار بازیکن حریف، کنترل توپ، خنثی کردن نقشه های تیم مقابل و پی ریزی حمله های بعدی و شوت‌ها و گلهای بعدی کارآمد بودیم. هیچ کداممان از آن دیگری چیزی کم نداشت، و همه اینها به هیجان بازی می‌افزود. حلیمه، که از آن دورها چیزی پرسیده بود و ما توجهی نکرده بودیم، نزدیکتر آمده بود، خیلی نزدیک؛ او حالا از خط رد شده بود و وارد محوطه زمین شده بود: "شما سلمان را ندیدین؟" اشکهایش را دیدیم که در نور آفتاب برق می‌زد. یک صدا جواب دادیم: "نه ندیدیم." و به دنبال توپ دویدیم. تیم ما یک گل دیگر زد. تیم حریف جری‌تر شد و حملاتش را سنگین‌تر کرد. به دروازه ما چند حمله برق آسا شد. حلیمه همانطور که دور می‌شد سلمان را صدا می‌کرد: "سلمان کجایی؟ سلمان کجایی؟" دورتر و دورتر شد و صدایش را با خود برد.

سلمان نابینای مادرزاد بود. به تاریکی، به ندیدن، عادت کرده بود. و تا آن روز شاید تصور همه چیز را کرده بود جز اینکه به ته یک چاه سقوط کند، همان چاه بی‌حفاظی که در چند متری زمین ما بود. ولی ما هم به چاه فکر نکرده بودیم. هیچ کس به چاه، و اینکه چاه یک روز طعمه‌اش را بالاخره خواهد یافت، فکر نکرده بود.

بعد که حلیمه دور شده بود، مدتی به دور خودش گشته بود و سلمان را صدازده بود و او هم بالاخره صدای حلیمه را شنیده بود و از ته چاه جواب داده بود: "من اینجام حلیمه جان. من اینجام." حلیمه صدای ضعیف شوهرش را شناخته بود که از همان حول و حوش می‌آمد. دورو برش را نگاه کرده بود و ندیده بودش. "اونجا کجاست سلمان جان؟ من نمی‌بینمت. اونجا کجاست؟ تو کجایی؟ کجا قایم شدی سلمان جان؟" و سلمان باز با همان صدای ضعیف جواب داده بود: "اینجام حلیمه، اینجام ته چاه." حلیمه برگشته بود، آمده بود سرچاه و نگاه کرده بود و  در تاریکی چاه چیزی ندیده بود. از آنجایی که ایستاده بود، از حاشیه چاه، رو به ما، انگاری که ما می‌توانستیم کمکی بکنیم، داد زد: "سلمان ته چاهه، سلمان ته چاهه." ما که این را شنیدیم هر کدام یک لحظه، در مخیله خود، افتادن مردی نابینا به ته چاه را تصور کردیم. همه مان، یکی بعد از دیگری، باورمان شد، کاملا باورمان شد، که آن چیزی که آنجا، در ته چاه، بوقوع پیوسته، از بازی پرهیجانی که ما داشتیم، از آن گلهایی که می‌زدیم و می‌خوردیم، از آن شوت ها، از تمام شوتهایی که تا به حال زده بودیم، هیجان‌انگیزتر است. توپ را به گوشه‌ای انداختیم و زمین بازی را ول کردیم و یک راست آمدیم سر چاه. دور چاه حلقه زدیم، سبز و نارنجی، و نگاه کردیم. خوب نگاه کردیم و سلمان را ندیدیم. هیچ چیزی ندیدیم. چاه تاریک بود. انگار تا به حال هیچ آفتابی، هیچ نوری بر آنجا نتابیده بود.

گرداگرد دهانه تاریک حلقه زدیم. حلیمه با چشمان گریان ملتمسانه نگاهمان می‌کرد. فهمید که از ما کاری ساخته نیست. هق‌هق‌کنان گفت: "من می‌روم آدم بیاورم کمک." بلند گفت، نمی‌دانم با ما بود یا با سلمان. نگاهش به ما بود. سلمان، آن زیر، در تاریکی، ساکت مانده بود. ما هیچ چیز نمی‌دیدیم. سلمان همان اول ندا داده بود که کجاست و بعد ساکت شده بود. ایستادیم منتظر، منتظر نتیجه بازی جدید، و فوتبال را پاک فراموش کردیم. دیگر به پشت سرمان، به آن جایی که زمین فوتبال بود، نگاه نمی‌کردیم. نگاهمان  یا به پایین بود یا به آن سمتی که حلیمه رفته بود آدم بیاورد. از بس نگاه کردیم چشمان‌مان از حدقه زده بود بیرون. و با وجود این چیزی نمی‌دیدیم. نیم ساعتی گذشت وچیزی ندیدیم. ولی، تصور اینکه حالا می‌آیند، و اینکه چه بشود و چه نشود، هیجان‌انگیز بود و می‌توانست ما را ساعتها بلکه روزها به خودش مشغول کند. تا اینکه سروکله حلیمه پیدا شد. با قدمهایی تند و سریع می‌آمد و با دستهای لاغرش به طرف حلقه ما اشاره می‌کرد. چهار تا مرد سفیدپوش پشت سرش بودند. آنها هم به سرعت آمدند. یکی از آنها طناب کلفتی در دست داشت. دستور دادند که از چاه فاصله بگیریم. ما هم طوری فاصله گرفتیم که بتوانیم صحنه را خوب ببینیم. سه تا مرد طناب را گرفتند و چهارمی‌ حلقه‌ی سر طناب را به بازویش انداخت و پایین رفت. مردها کم کم شل می‌کردند و او می‌رفت. باز نزدیکتر شدیم. مرد را می‌دیدیم که می‌رفت، همانطور که می‌رفت خاک و سنگریزه از دیواره چاه به پایین می‌غلتید. نفسهامان را حبس کردیم. مرد پایین و پایین تر می‌رفت، کوچک و کوچکتر می‌شد تا اینکه در سیاهی گم شد. حلیمه اشک می‌ریخت. یکی از مردها دلداری‌اش داد. دومی ‌گفت: "چند دقیقه دیگر سلمان میاد بالا." سومی‌گفت: "بیچاره سلمان." از چهارمی‌ خبری نبود، انگاری که رفته بود و در سیاهی حل شده بود. ما ساکت نگاه می‌کردیم. سه تا مرد هم لب به دندان گزیده بودند و چیزی نمی‌گفتند. اشکهای حلیمه، چاه و مردها. و آفتابی که آن بالا بود و چاه را روشن نمی کرد. آن که پایین رفته بود گویا از جایی، از قلب تاریکی، علامتی داد و صدایش را هم شنیدیم که داد ‌زد طناب را بکشند. صدایش بم، گرفته و تاریک بود طوری که انگار صدا از حنجره خود چاه می‌آمد.

مردها آرام آرام ولی سفت و محکم کشیدند. ما هیجان زده بودیم و منتظر که ببینیم چه می‌شود. کشیدند. مرد اولی گفت: "آرامتر!" دومی ‌گفت: "مواظب باشین!" سومی ‌گفت: "پاهاتون، مواظب پاهاتون باشین." چهارمی ‌در تاریکی بود. دهان چاه، همچنان ساکت مانده بود، و حالا که سلمان و آن مرد چهارم در حنجره اش بودند ساکت تر شده بود. ساکت‌تر و تاریک‌تر. و شن و سنگریزه همانطور می‌رفت. ما نگاه می‌کردیم که ببینیم چه می‌شود. باز گفتند فاصله بگیریم. فاصله مان را بیشتر کردیم ولی صحنه را همچنان زیر نظر داشتیم. مردها سر طناب را گرفتند و آرام آرام، ولی محکم و مصمم، همچنان کشیدند... باز نزدیکتر شدیم، سبز و نارنجی، و خوب نگاه کردیم. همان مردی که پایین رفته بود حالا آمده بود بالا. سفید رفته بود و حالا خیس و گل آلود بود. رفته بود ته چاه و سلمان را محکم با طناب بسته بود و خودش برگشته بود بالا که چهارتایی بکشند. با احتیاط ولی محکم کشیدند. دقایقی طول کشید. خاک و سنگریزه همچنان می‌ریخت. ما نگاه می‌کردیم و نفسمان در سینه حبس بود. وقتی سلمان بالا آمد دیدیم که چهار دست و پا، از چهار طرف، سفت و محکم بسته شده است. تا شده بود و خونین بود و گردنش کج شده بود و نایی نداشت و چشمهایش که نمی‌دیدند بسته بود و صدای ناله خفیفی از دهانش می‌آمد و خون، قطره قطره، همچنان می‌چکید. رنگش هم سیاهتر شده بود و من احساس کردم که لایه کلفتی از تاریکی ته چاه را با خودش آورده است.

صدای چهار مرد هنوز در گوشم است.

اولی گفت: "ببریمش دریا"

دومی‌گفت: "دریا؟"

سومی‌گفت: "دریا"

چهارمی ‌که خیس و گل‌آلود بود گفت: "حالا چرا دریا؟"

اولی گفت: "پس می‌گویی به کجا ببریم؟ به کوه؟" و با دستهای عصبی‌اش به طرف کوه اشاره کرد.

دومی ‌گفت: "دکتر تو شهره، خیلی دوره از اینجا. ماشین نیست. خرج داره." و همه با سر تأیید کردند.

چهارمی‌ گفت: "برای دریا هم وسیله نداریم."

اولی گفت: "بله، وسیله نداریم. با چه ببریم؟"

دومی‌گفت: "بله، با چه ببریم؟"

سومی ‌گفت: "اسب عبدالله. اسب عبدالله"

چهارمی ‌گفت: "اسب عبدالله"

و خودش، خیس و گل‌آلود، راه افتاد به طرف خانه حاجی عبدالله. ما می‌دیدیم و می‌شنیدیم و مملو از تماشا بودیم و توپ و بازی را فراموش کرده بودیم. آفتاب همچنان می‌تابید. با خودم فکر کردم که شب، بندوبساطش را در این مواقع روز جمع کرده و در ته چاهها می‌خوابد. شب که تا به حال در درون سلمان جا خوش کرده بود، حالا او را در بر گرفته بود و او ساکت شده بود. چشم از او برنمی‌داشتیم. به سئوالهای پی در پی مردها هیچ جوابی نداد. سرش به پایین بود و انگار چیزی نمی‌شنید. پرونده ای پرپرزنان آمد، بر بالای سر ما چرخی زد، به ما و چاه نگاهی انداخت و رفت.  ربع ساعتی نگذشته بود که مرد سفیدپوش برگشت. افسار اسب عبدالله را در دست داشت و لباسهایش هنوز خیس بود. اسب، سفید و چالاک، پشت سرش می‌آمد. وقتی رسید ایستاد. اسب هم ایستاد. ما همه بی حرکت و منتظر ایستاده بودیم و نفس در سینه مان حبس بود.

هر چهار مرد یکصدا گفتند: "یالله"

به همدیگر کمک کردند، دست و پای توده مچاله شده را از چند طرف گرفتند، بلند کردند و گذاشتند روی اسب. محو تماشا بودیم. شاید همان موقع بود که به ذهنم خطور کرد ایکاش، ایکاش می‌توانستیم، چیزی را، شیئی، اتفاقی، حادثه ای را که این قدر تماشایی است، از چهار طرف و از چهار زاویه ببینیم، طوری که حتی یک ذره اش هم بی تماشا هدر نرود. ولی ما، این توده مچاله شده را تنها از یک زاویه می‌دیدیم و قانع بودیم. قانع بودیم و پلک به هم نمی‌زدیم که همان هم برای ما غنیمت بود و یک دنیا تماشا داشت.

بعد که جسم درهم کوفته سلمان بر پشت اسب قرار گرفت دو نفر در دو طرف اسب ایستادند و او را محکم گرفتند که نیفتد. مرد سوم جلوتر رفت و افسار اسب را محکم گرفت. مرد چهارم پشت سرشان. اسب عبدلله که معمولا چموش بود تمام مدت آرام ایستاده بود، آرام و منتظر. انگاری که دلش برای سلمان سوخته باشد. و بعد که افسارش کشیده شد آهسته آهسته راه افتاد. دو مرد سلمان را از دو طرف گرفته بودند و آهسته و با احتیاط پیش می‌رفتند. مرد چهارم پشت سرشان. ما  نگاه می‌کردیم. کم کم دور شدند. دور شدند و ما ماندیم و دهان گشوده و تاریک چاه. و حلیمه که بیقرار آنطرفتر ایستاده بود و اشکریزان به مردها و اسب که دور می‌شدند نگاه می‌کرد. ما مانده بودیم و حلیمه و چاه، و اسبی که دور می‌شد. هنوز نگاه می‌کردیم. وقتی به جایی رسیدند که چشممان بسختی می‌دید احساس کردیم که آنجا، در آن دورها، اتفاقی، حادثه ای، چیزی افتاد. و درست دیده بودیم. توده مچاله از روی اسب سرخورده و افتاده بود. و چهار مرد سعی می‌کردند که آن را از روی زمین بلند کنند و سر جایش پشت اسب بگذارند. اسب گردنش را کج گرفته بود و نگاه می‌کرد. خیلی ناراحت و اندوهگین شدیم که آنها را تا آنجا بدرقه نکرده بودیم که این افت و خیز را از نزدیک ببینیم. از دور ـ از آن نقطه‌ای که ایستاده بودیم ـ چندان جذابیتی نداشت. دوان دوان رفتیم. وقتی که رسیدیم، سلمان را باز بر اسب گذاشته بودند و دو تا مرد در دو طرف اسب ایستاده بودند و سلمان را نگه داشته بودند که نیفتد. و مرد سوم جلو رفت و افسار اسب را کشید و اسب آرام آرام راه افتاد، و مرد چهارم پشت سرشان. ایستادیم و نگاه کردیم. و بعد که خیلی دور رفتند و پشت تپه ها گم شدند، دوان دوان برگشتیم. حلیمه هنوز کنار چاه ایستاده بود، انگاری که شوهرش را از آن می‌خواست. از کنارش گذشتیم و به طرف زمین خاکی فوتبال رفتیم. توپ را برداشتیم، در وسط شوت کردیم و به بازی مان ادامه دادیم. سبز یک طرف زمین، نارنجی طرف دیگر. تاریکی در درونمان بود.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :