با رویکرد "پسا-استعماری" در
وقت جنگ، دوتارت را کوک کن "یوسف قوجُق"
جواد اسحاقیان

نویسنده : جواد اسحاقیان
تاریخ ارسال : بیست و پنجم بهمن ماه ١٣٩۶


با رویکرد "پسا-استعماری" در

وقت جنگ، دوتارت را کوک کن "یوسف قوجُق"

جواد اسحاقیان

 

من در مقاله ی پیش با عنوان "با رویکرد نقد فرهنگی" در وقت جنگ، دوتارت را کوک کن "یوسف قوجُق" (1394) کوشیدم تا اندازه ای خواننده را با سویه هایی از خوانش فرهنگی اثر آشنا کنم. در این نوشته می کوشم همین رمان را با رویکرد "پساـ استعماری" مورد بررسی قرار دهم. اهمیت مسأله از دیدِ من این است که معاهده ی ننگین "آخال" در روزگار "ناصرالدین شاه" ـ که به موجب آن، روسیه ی تزاری در سال 1881 (1260 خورشیدی) آن را بر مردم "ترکستان" ("ترکمنستان") و "ایران" تحمیل کرد ـ درست شبیه همان دو معاهده ی "گلستان" (1813) و "ترکمان چای" (1828) بود که در روزگار "فتحعلی شاه قاجار" پس از شکست سپاه ایران از ارتش مهاجم روسیه بر کشور ما تحمیل گردید و به موجب آن علاوه بر جدا شدن بخش های مهمی از "قفقاز" ایران ده کرور نیز غرامت جنگی از ایران مطالبه شد. تجزیه ی پیوسته ی بخش هایی از سرزمین ما از جانب همسایه ی متجاوز شمالی، انگیزه ی اصلی در گزینش این رویکرد مهم در خوانش متن است. معاهده ی "آخال" ادامه ی پیشروی کشورگشایی روسیه ی تزاری در آسیای میانه در روزگار سلطنت "الکساندر سوم" بود. پس از عقد "قرارداد پاریس" (1857) ـ که مطابق آن واپسین بخش های باقی مانده ی دیگر از "افغانستان" از ایران جدا گردید ـ "قرارداد آخال" به سلطه ی کشورما بر بخش هایی از "ترکستان" (مرو، خیوه، خانات) نیز پایان داد. پس میان ما و ترکمن های ساکن در "گئوک تپه" و "ترکستان" همانندی هایی تاریخی و فرهنگی هست که در برابر تجاوز سیستماتیک روسیه تزاری، تقدیری یگانه داشته ایم، با این تفاوت که روس ها نسبت به ملیت و فرهنگ ما ادعای برتری نداشته اند؛ در حالی که قوم "ترکمن" را در قیاس با فرهنگ خود بسی، فروتر می پنداشته اند. این گونه تحقیر قومی و نژادی، بر اهمیت تحلیل اثر پساـ استعماری می افزاید.

    برخی از منتقدان دو تلقی غالب بر "نقد پساـ استعماری" را همسان می دانند: نخست، "نقد پساـ استعماری" است که وظیفه اش تحقیق در شیوه هایی است که متضمن ایده ئولوژی استعمار و تفسیر متونی است که باعث پیشرفت مقاصد و سلطه ی استعمارگران می شود. کار این گونه منتقدان ادبی، توجیه و تحلیل اثر از دیدِ استعمارگران است. دوم، "نظریه ی پساـ استعماری" است که کارش از حد مطالعه ی ادبی فراتر می رود و به تحقیق در زمینه های اجتماعی، سیاسی و ملاحظات اقتصادی کشور استعمارگر و سرزمین استعمارزده می پردازد. حال بر حسب این که تحلیلگر نظریه ی پساـ استعماری تابع و مدافع کشور استعمارگر یا استعمار زده است، شیوه و نگاهش با هم فرق می کند. منتقدی که در یک کشور و فرهنگ استعمارزده زندگی می کند، باید به سه پرسش زیر پاسخ دهد یا به قولی، موضع خود را در قبال این سه پرسش مشخص کند:

·         من کی ام یا چه هویتی دارم؟

·         در حال حاضر، من چگونه می توانم هویت خود را حفظ کنم یا ارتقا دهم؟

·         من به کدام کشور و فرهنگی تعلق خاطر دارم؟ 

    در پاسخ به نخستین پرسش، نویسنده ی استعمارزده به ریشه های تاریخی خود نظر می کند. در پاسخ به دومین

پرسش، نویسنده به بحران و تنشی نظر دارد که میان این ریشه های تاریخی و فرهنگ نو و سلطه ی کنونی غالب بر او وجود دارد؛ تنش و سلطه ای که کشور فاتح و غالب بر او تحمیل کرده است. در پاسخ به سومین پرسش، نویسنده با این واقعیت روبه رو می شود که خودش هم به یک ساختار فردی، هم به ساختاری اجتماعی تعلق دارد که قبل از هر چیز دیگر، ساخته و پرداخته ی یک فرهنگ غالب استعماری است که فاتحان سرزمینش بر او تحمیل کرده اند. آثاری که چنین نویسندگانی می نویسند، طبعاً شخصی و همیشه  سیاسی و ایده ئولوژیک خواهد بود. طبعاً آثاری که نویسندگان استعمارزده می نویسند و افزون بر این، خوانشی که از این آثار می شود، هم مایه ی تأثر خاطر هم روشنگرانه است. نتیجه ی خلق چنین اثر ادبی ای و شیوه ی خوانش آن هم هرچه باشد، باز به همان "امپراتوری" ای مربوط می شود که سرزمین استعمارزده را اشغال کرده است. آنچه در این آثار ادبی مطرح می شود، سیمای استعمارگران و کوشش آنان برای استعمار و برقراری سلطه ی غربی و زیانی است که متوجه ایده ئولوژی کشور تصرف شده و فرهنگ مردم آن را مورد سرکوب قرار داده است " (برسلر، 2007، 243-242) .

    گونه ای رویکرد به مسأله ی استعمار و آثاری که در این زمینه چه از دید استعمارگران یا استعمارزدگان نوشته شده، تلقّی دکتر "ادوارد سعید" به این گونه آثار است. او در مقاله ی نژاد در مجموعه مقالات خود با عنوان فرهنگ و امپریالیسم (1993) پیشنهاد می کند آثاری که در رابطه با یک قدرت استعمارگر و اشغالگر و غالب نوشته می شود، باید هم ازدید استعمارگران مورد بررسی و داوری قرار گیرد، هم از نگاه استعمارزدگان و ملت و قوم مغلوب. او به طور مشخص به آثار نویسندگانی مانند "دیکنس" و "کامو" اشاره می کند که نگاهی منحصراً اروپایی داشته اند و نگاهشان به مردم ماورای بحار (کشورهای استعمارزده) نگاهی "اروپایی مدارانه" است و ادامه می دهد:

    " ما اکنون می دانیم که مردم غیر اروپایی، هرگز حاکمیت تحمیلی اروپاییان را نمی پذیرفتند. . . بنابراین، ما باید متون مهم و شاید بایگانی کامل فرهنگ مدوّن و پیشامدرن اروپایی ها وآمریکایی ها را بخوانیم و به ویژه بر صداهایی تأکید کنیم که مسکوت مانده یا حضوری حاشیه ای داشته یا با دیدی ایده ئولوژیک خوانده شده و من به طور مشخص به شخصیت های ادبیات داستانی هندی در آثار "کیپلینگ" نظر دارم " (مک کیلان، 2000، 286).

   یکی از مسائلی که در رویکرد پسااستعماری مورد بررسی قرار می گیرد، تحقیر و تخفیفی است که استعمارگران به اعتبار نژادی در قبال استعمارزدگان دارند و به کار تحلیل ما در رمان ضد استعماری "یوسُف قوجُق" می آید. یک نمونه ی جالب را "چینوآ آچه به" در مقاله ای با عنوان نقد استعماری در گزیده ی مقالات: امیدها و دشواریها نقل می کند. او می نویسد وقتی نخستین رمانم با عنوان همه چیز فرومی ریزد (1958) انتشار یافت، یک نفر زن انگلیسی به اسم " هانور تریسی" ـ که تنها یک روزنامه نویس بود و نه هرگز منتقد ادبی ـ تحلیلی گذرا از این رمان نوشت که به راستی مایه ی شگفتی من شد و هرگز آن را فراموش نخواهم کرد. او خطاب به من نوشته بود:

    " این وکیل مدافعان سیاهپوست ـ که این همه در باره ی فرهنگ آفریقایی دادِ سخن می دهند ـ گویا یادشان رفته که تا همین چندی پیش یک لباس سنتی و ابتدایی داشتند که عبارت بود از یک دامن کوتاه از پوششی گیاهی. چگونه کسانی چون این نویسنده ی نیجریه ای می خواهند به همان فرهنگ روزگاران آبا و اجدادی پیشین خود بازگردند، در حالیکه دارد؟ " (آچه به، 1974). نویسنده ی همین رمان امروزه شغلی آبرومند و مدرن در یک بنگاه سخن پراکنی واقع در "لاگوس" (پایتخت نیجریه) دارد " (آچه به، 1974).

     "تریسی" نویسنده را به "نمک نشناسی" یا "ناسپاسی" منسوب می کند و می افزاید:

     " حکومت بریتانیا نه تنها زنان نیجریه را از ستم اربابان سابقشان رهایی بخشید، بلکه اکنون همین زنان در کمال امنیت می توانند مسافرت کنند و به هیچ هراسی به مزرعه و سوپر مارکت ها بروند و از آزار همسایه های خود ایمن باشند. داستان نویسان امروز نیجریه، فرزندان همان زنان کارگر و زحمتکشی بوده اند که امروز تحصیلات عالی دارند. محیط اجتماعی کودکان امروز این کشور از وجود هر گونه الکلیسم و فضاهای خونین و انگل روده و سایر بیماری ها، مصون شده اند. رمان نویسان این کشور در جست و جوی منابع مورد مطالعه ی خود، از همان منابع انسان شناسان انگلیسی بهره می جویند " (آندرسکی، 1971، 26).

     در این که در گفته ی "تریسی" واقعیاتی هست، تردید نیست. اما دو خرده ی اساسی بر نوشته ی او وجود دارد. نخست این که پدران و نیاکان "آچه به" را به خاطر بی بهرگی از "فرهنگ" و "تمدن" به سبک غربی می نکوهد. مطابق نوشته ی "سعید" جوامع انسانی در نقاط گوناگون جهان به دلیل وضعیت جغرافیایی، اقلیمی و تاریخی، رشدی ناموزون دارند و همه ی ملل و جوامع به دلایل گوناگون، یکسان پیشرفت نمی کنند. بنابراین بهر است به جای به کار بردن واژان تحقیر کننده ای چون "وحشی" و "بدوی" از اصطلاح "روایت تاریخی" استفاده کنیم که ناظر به رشد ناموزون جوامع انسانی در طی تاریخ است؛ مثلاً کشور ما به اعتبار پیشینه ی تاریخی، یکی از قدیم ترین و پیشرفته ترین فرهنگ ها و تمدن ها را داشته اما به دلایل مختلف تاریخی ( هجوم مداوم اقوام بدوی )، وضعیت جغرافیایی، تهاجم استعمارگران، خودکامگی و نرسیدن به مرحله ی رشد بورژوایی واقعی، از بسیاری از کشورهای نوپدید تاریخی، عقب افتاده است.

    اما دومین انتقادی که بر خانم روزنامه نگار انگلیسی وارد است، این است که او تنها یک رویه ی سکه را می بیند و آنچه را از ستم و بهره کشی دولت فخیمه ی متبوعش بر مردم آفریقا و به طور مشخص "نیجریه" آمده، بی خبر افتاده است. در آغاز ورود استعمارگران بریتانیا به این کشور در آغاز دهه ی 1880 بسیاری از روزنامه های پایتخت مانند Lagos Weekly Record ,Observerو Lagos Timesدر 1884 از برکت تمدن و فرهنگ انگلیسی دفاع می کردند و آن را به سود مردم محلی می دانستند اما با آغاز قرن بیستم، موج انتقاد مطبوعات محلی و نویسندگان آگاه و مخالف حاکمیت انگلیسی شتاب بیشتری گرفت. موج انتقادات روزنامه نگاران محلی و بومی تا آنجا شدت یافت که در سال 1909 دو ماده ی قانونی از جانی حاکمیت بریتانیا در "لاگوس" به مورد اجرا گذاشته شد تا بر میزان محدودیت مطبوعات آزاد بیفزاید. "فردریک لوگارد" کمیسر عالی استعمار انگلیس می گفت این آزادی نامحدودی که در مطبوعات "لاگوس" وجود دارد، کل حاکمیّت دولت انگلیس را به مخاطره می اندازد (ایبهاوو، 2007، 74-73).

    با برقراری قانون محدودیت رسانه ای در نیجریه، مقاومت منفی مردم بر ضد مقامات اداری بریتانیا تشدید شد؛ به گونه ای که مقامات اجرایی مجبور به اِعمال خشونت نسبت به بومیانی شدند که با کم کاری و تن زدن از کار برای کارگزاران بریتانیایی، دشواری هایی در روند اقصادی و اداری وابسته به استعمار به وجود می آوردند. دکتر "جان راندل" به عنوانصاحب امتیاز یکی از روزنامه های انگلیسی زبان در این کشور آشکارا از مخالفت همه ی مردم از بیسواد و باسواد بر ضد دولت بریتانیا سخن گفت. روزنامه های پایتخت به تدریج در دست کسانی قرار گرفت که معرف موضعگیری توده های معترض جامعه بودند و بر ضد محدودیت های قانونی جدید، مطلب می نوشتند (همان، 74). یک افسر انگلیسی به نام و عنوان "کاپیتان هیوگس" دستور داد یازده نفر نیجریه ای را به خاطر طفره رفتن از کار به شلاق ببندد. همزمان با دنبال کردن این گونه خشونت جسمی، بیست جوان آفریقایی دیگر در ناحیه ی "آگبور" به دستور یک کمیسر محلی به نام " کِرِو-رید" به جرم خودداری از کار، شلاق خوردند (همان، 80). در دهه ی 1920 سیاست توسل به شلاق زدن بومیان به گونه ای خشونت رایج و سیستماتیک تبدیل شد تا آنجا که یکی از نمایندگان پارلمان اعتراف کرد که خشونت به سبک و سیاق قرون وسطی به حیثیت انگلستان در نیجریه لطمه ی زیادی زده است " (همان).

    آیا خانم روزنامه نگار انگلیسی ـ که مدعی آوردن تمدن و فرهنگ انگلیسی به "لاگوس" و نیجریه است ـ از آنچه بر مردم، نیروی انسانی و طبیعی و نهادهای مدنی این سرزمین آمده است، چیزی می گوید؟ در "نظریه ی پسااستعماری" نویسنده ی استعمارزده و اقوام سرکوب شده، فرصتی می یابند تا بلندگوی صداهای خاموشی شوند که پس از تحمل دهه ها سکوت تحمیلی، آنچه را بر آنان رفته است، بازگویند.

***

    تاریخ روابط روسیه چه در روزگار خاندان منفور "رومانوف" و تزاری و چه پس از انقلاب شوروی با نیروها و ملیت ها، اقوام و همسایگان نزدیک و سرزمین های زیر نفوذش، به راستی تاریخ سرکوب پیوسته ی آن ها است. اگر برخی از کشورهای پیشرفته ی اروپایی در برابر غارت بی اندازه ی خود باری به هر جهت نمودهایی از فرهنگ و تمدن داشتند تا به سرزمین های استعمارزده ارائه دهند، خرس های سفید و سرخ روسی، جز سرکوب سیستماتیک ملیت های زیر ستم، خیانت و عهدشکنی ره آوردی برای همسایگان خود نداشتند. اگر از برخی دستاوردهای هنری، ادبی و علمی ـ که ربطی به زمامداران و نظام سرکوبگر روسی نداشته است ـ صرف نظر کنیم، به واقع تاریخ کشور روسیه تاریخ سرکوب در داخل و خارج کشور خویش است و تعبیر رسای "دوستی خاله خرسه" ی "جمالزاده" در یکی بود، یکی بود (1300) معرّف تاریخ سرکوب نظامی در این کشور بوده است. "جمالزاده" به هنگام فعالیت ادبی خود در نشریه ی کاوه در "برلن" به ویژه از شماره ی بیست و هشت (سال سوم) یک رشته مقاله با عنوان روس و ایران منتشر کرد که بعدها آن ها را با عنوان تاریخ روابط روس و ایران جداگانه و به صورت کتاب چاپ کرد. "سید حسن تقی زاده" در محرّم 1338 در مقدمه ای بر این کتاب به عنوان پیوستی بر شماره ی سیزده این مجله، یادآوری کرده است:

     " این ملت ـ که فرنگی ها از آن به "خرس شمالی" تعبیر می کنند ـ از وقتی که دیوارهای زیادی را برانداخته و سرش از پشت ایران بیرون آمده و با ما سر و کار پیدا کرده است ـ درست تاریخ روابط سیاسی ایران با او، مضمون "در یک جوال رفتن" است " (اسحاقیان، 1393، 18-17).

     سال 1881 در تاریخ روسیه، سال تعیین کننده ای است. "الکساندر سوم" در سیزدهم مارس این سال به عنوان امپراتور روس، پادشاه لهستان و دوک بزرگ فنلاند، بسیاری ازدستاوردهای دموکراتیک و سیاست آشتی ملی و پیشرفت اجتماعی پدر خود "الکساندر دوم" را به باد داد. او بر این باور بود که آیین ارتدوکس روس، خودکامگی فردی و ملیت پرستی افراطی از نوع روسی، همان ایده ئولوژی شایسته ای است که از پدربزرگش "نیکلای اول" به میراث رسیده و روسیه را از آسیب هر گونه ناآرامی سیاسی و انقلاب، ایمِن می دارد. آرمان سیاسی این امپراتور خودکامه، بر پایه ی تحمیل یک ملیّت، زبان، خط، و مذهب با شکلی خاصی از مدیریت و حاکمیت مطلق بود. او کوشید برای رسیدن به اهداف پلید خود، زبان روسی را به تنها زبان رایج امپراتوری عطیم روسیه تبدیل کند که میلیون نفر از جمعیت لهستانی، آلمانی و سوئدی با آن بیگانه بودند؛ چنان که پس از استقرار نظام شوروی، تزارهای جدید سرخ نیز زبان و خط روسی را بر همه ی جمهوری های تابع خویش، تحمیل کردند تا هویت ملی پیشین خود را فراموش کنند. از سوی دیگر در 1882 فشارهای فرهنگی و سیاسی و اجتماعی بر جمعیت یهودی مذهب کشور افزایش یافت و آنان از زندگی در مناطق روستایی محروم شدند و حق انتخاب آزاد برخی مشاغل از ایشان سلب گردید. او قدرت تصمیمگیری "زِمِستوا" (انجمن های ایالتی خودمختار) را ـ که پدرش "الکساندر دوم" بنیان نهاده بود ـ به شدت کاهش داد و زمینه را برای ضعف بیشتر اشرافیت و تمرکر قدرت در دست خود فراهم ساخت " (ویکی پدیا).

   او پس از ترور پدرش در 1881، با تقویت قدرت دیوانسالاری و نیروهای پلیس و انتظامی، همه ی قدرت را از مجلس "دوما" گرفت تا بتواند انقلابیون و ناراضیان کشور را ـ که شماری فزاینده یافته بود ـ به راحتی مورد پیگرد قرار دهد و به اقتضای موقعیت، وضعیت فوق العاده اعلام کند؛ مدارس و دانشگاه ها را تعطیل سازد و هرکسی را به جرم شرکت در کنش سیاسی و به خطر انداختن امنیت ملی، محاکمه و زندانی کند (شاتز؛ زیرمن، 1994، 112). در همین سال، شهریه های مدارس و تحصیلات متوسطه و عالی افزایش یافت تا طبقات پایین جامعه نتوانند به آگاهی اجتماعی دست یابند، زیرا تصور دولت این بود که روستاییان با تحصیلکردگان همدلی نشان می دهند؛ در حالی که روستاییان و دهقانان خود هیچگونه فعالیتی سیاسی بر ضد تزار نشان نمی دادند اما نیروهای اجتماعی نو ـ که نسبت به تضادهای آشتی ناپذیر در جامعه حساس بودند ـ به میان روستاییان می رفتند تا آنان را به کنش سیاسی برانگیزند (ملوین و دیگران، 2005). او درست مانند "محمد علی شاه قاجار" ـ که زیر تأثیر آموزه های معلم روسی سرِ خانه اش "شاپشال" قرار داشت ـ از آموزه های ارتجاعی معلم سرِ خانه اش " پوبدونوستسف" برخور دار شد و به اشاره ی او قانون اساسی کشور را هم به حال تعلیق قرار درآورد. او بر خلاف پدر ـ که نظام "سِرواژ" (نظام وابستگی رعیت به ارباب) را بر انداخت تا با رفورمی از بالا، مانع از پدید شدن انقلاب از پایین شود ـ (اوکسلی،2001، 26) شروع به مبارزه ی علنی با نیروهای مخالف بالنده ی اجتماعی کرد که اصطلاحاً " پوپولیست ها" خوانده می شدند (همان، 52). در فاصله ی سال های (1894-1881) یک دوره ی کوتاه صلح در کشور برقرار شد تا به امپراتور فرصتی بدهد که روند صنعتی کردن کشور عقب مانده ی خود را عملی سازد (وِستوود، 1980، 45). آنچه در رمان "یوسف قوجق" در مورد حمله ی ژنرال های ارتش امپراتوری در "گئوک تپه" و "ترکستان" می گذرد، ادامه و تحقق همین سیاست است و نشان می دهد که روسیه دارد به مرحله ی انباشت سرمایه و اقدامات لازم برای کسب مناطق تحت نفوذ، بهره برداری از منابع عظیم و بکر پنبه ی "فرغانه" در ترکستان، نیروی انسانی ارزان و رایگان ترکمن و یافتن بازارهای تازه برای فروش کالاهای تولیدی رسیده که برای جمعیت بزرگ این مناطق پس افتاده، جاذبه داشت.    

***

1.      نخستین نکته در نظریه ی پسااستعماری، تحقیر و تخفیفی است که فرماندهان ارشد نظامی روسیه در

راستای قوم ترکمن ابراز می دارند. این تحقیر و تخفیف نه تنها در سطح پایین مدنیت ترکمن ها ریشه داشت، بلکه این قوم به خاطر نظام غالب ایلیاتی یا عشیرتی، پیوسته برای یافتن چراگاه های تازه برای احشام خود از مناطق اصلی خود کوچ می کرده و وارد سرزمین های آبادی می شده اند که قدرت مرکزی در آن کشور ضعیف بوده است؛ مثلاً "ناصرالدین شاه" از تجاوزات پیوسته ترکمانان به مرزهای خراسان به شدت بیزار بود و از سرکوب آنان از جانب قشون روسیه، کاملاً خشنود بود. ژنرال اسکوبلف" یک بار به آجودان مخصوص خود می گوید:

     " اگر نمی دانی بدان که شاه قاجار بدش نیامده ما به اینجا قشون کشیده ایم. بدش نیامده این ترکمن ها را گوشمالی حسابی بدهیم؛ حتی حاضره این بخش از کشور را همین طوری ببخشد به ما اما ترکمنی نباشه تا موی دماغش بشه " (قوجق، 1394، 248-247).

   با این همه، باید دانست که اقوام ترکمن، یکدست نبودند. اقوامی مانند "تکِّه" گذشته از زندگی ایلیاتی و شبانی، به

کشاورزی و یکجانشینی نیز می پرداخته اند. این گونه طوایف معمولاً رغبتی به حمله به شهرهای آباد ایران نداشته اند. قراینی در رمان هست که نشان می دهد بر اثر حمله ی ژنرال "لوماکین" به "گئوک تپه" بسیاری از اراضی زیر کشت این قوم از میان رفته و به بیابان تبدیل شده است:

    " تا چند سال پیش یعنی پیش از اولین هجوم روس ها، همه ی زمین های آنطرف، زمین های کشاورزی بود. مردم هر آبادی از لب رودخانه ی آلتی یاپ، کانال کشیده بودند سمت زمین هاشان. جنگی اگر نمی شد و خطری اگر تهدید نمی کرد، حالا آن اطراف، خشک و بی حاصل نمی افتاد " (153).

    این قرینه نشانمی دهد تا پیش از نخستین یورش ددمنشانه ی ارتش روسیه، مردم قبیله به کشاورزی می پرداخته اند و برخلاف ترکمن های بیابان نشین یا کوچنده، نیازی به غارت داشته های دیگران نداشته اند. با این همه، ژنرال "اسکوبلف" اصرار دارد با توجه به شبیخون های ترکمن ها، به آجودان خود بقبولاند که :

     " به نظرم این ترکمن ها، هیچ بویی از انسانیت نبرده اند. صد رحمت به انسان های بدوی! اگر بگویند که این ها گوشت همدیگر را می خورند، من اصلاً تعجب نخواهم کرد " (245).

    سرهنگ "تیموفی" ـ که بیست و پنج سال پس از انقیاد ترکمانان در "آخال تکّه" وارد شده است ـ هنوز هم باور دارد که ترکمن جماعت، تنها به طفیل غارت دیگران زندگی می کند:

     " فکرشان فقط به غارت و چپاول قد می ده. زینت آلات زن و بچه هایشان هم لابد از همین طریقه " (246).

    فکر وحشی بودن ترکمن جماعت، فکری بود که از بالاترین رده های حاکمیت سرکوبگر، به زیر دستان نظامی القا شده بود و فرماندهان عالی رتبه ی ارتش به راستی باور می کردند که مأموریتشان، سرکوب اقوام وحشی در آسیای میانه است. "دوک بزرگ میخائیل" نایب السلطنه ی قفقاز، ژنرال "اسکوبلف" را به این دلیل مأمور سرکوب ترکمن ها می کرد که گویا "بیابانگردانی وحشی" هستند (گالی اودا، 221) و باید ادب و متمدن شوند. به این ترتیب، کشور استعمارگر ابتدا با بدوی و وحشی خواندن اقوام زیر دست، آنان را برای امنیت سرزمین و مردم خود خطرناک می داند و در دومین وهله، تحت عنوان متمدن ساختن بیابانگردان وحشی، سرکوبشان در دستور کار دولت استعمارگر قرار می گیرد. وقتی جوانان غیور ترکمن در شبیخون خود به اردوی سربازان "اسکوبلف" یکی از آنان را اسیر می گیرند و از اهداف سپاه روسیه برای حمله می پرسند، اسیر پاسخ می دهد:   

       " راه آهن قراره احداث بشه؛ از قِزِل سو تا قزل آروات. از شاه قدم تا افغانستان. چون راه آهن  قطار با خودش پیشرفت و تمدن و تجدد می آورد. اینجا هم که صحرا است و صحرای بدون تمدن، آدم ها را وحشی بار می آورد و چپاول و غارت " (237).               

    این ادعا با آنچه سیاست گذاران روسی واقعاً در سر می داشتند، کاملاً تفاوت داشت و از جمله القائات ایده ئولوژیک حاکمیت برای اقناع نظامیان و اقوام زیردست بود. در طرحی که "ترگوکاسوف" به "سنت پطرزبورگ" ارائه کرده بود، تصرف سرزمین های ترکمنستان وانقیاد ترکمن ها، تنها با کشیدن یک خط راه آهن طولانی میان "کراسنوووسک" و "قِزِل آروات" ممکن می شد. هدف "ترگوکاسوف" از احداث راه آهن، بی نیاز کردن روسیه از وابستگی به ایرانیان و دیگر سرزمین های "آسیای میانه" برای تهیه ی شتر و کوتاهی راه  و تسهیل حمل و نقل بود. غرض دیگر از کشیدن خط آهن، جلوگیری بریتانیا از خیال دست اندازی به اراضی شمالی افغانستان بود که تا "هرات"پیش آمده بودند و ممکن بود به پیشروی خود در خاک ترکستان ادامه دهند. افزون بر این، اهالی "آخال تکه" تبعه ی ایران شمرده می شدند و ممکن بود دولت مرکزی ایران مزاحمت هایی برای قوای اشغالگر روسی ایجاد کند (گالی اودا، 218).   

    چنان که از شواهد متنی و اسناد تاریخی برمی آید، هیچیک از توجیهات نظامیان برای اثبات این که هدف از احداث

راه آهن، کمک به پیشرفت اجتماعی و بردن مظاهر تمدن به میان ترکمن ها بوده، واقعیت ندارد و غرض، تسریع حمل و نقل افراد و سلاح و تجهیزات لازم جهت اردوکشی نظامی بوده که تازه در سال 1881 نیز تحقق نیافته است. "ماکسیم" آجودان سرهنگ "تیموفی" ـ که سال ها در میان ترکمن ها زیسته است ـ به فرمانده ارشد خود می گوید:

     " من و شما سرباز تزاریم قربان. لازمه پیش غریبه ها بگوییم که آمده ایم تا [ترکمن ها] را متمدن کنیم، اما خودمان می دانیم که سیاستی پشت این توسعه طلبی ها خوابیده و چرا بعد از قفقاز، آمدیم این سمت کاسپی [دریای خزر] و اینجا را گرفتیم. این ها که داشتند زندگیشان را می کردند. ما بودیم که لشکر کشیدیم و آمدیم بالاسرشان " (26).

     "باتیرخان" فرمانده دژ "گئوک تپه" تصریح می کند که غرض اصلی از لشکرکشی روس ها، تباه کردن فرهنگ بومی و نسل کشی قومی است:

    " اما در باره ی دشمن: آن ها آمده اند تا برای همیشه اینجا بمانند. آمده اند تا اندیشه ی ما را، اخلاق ما را عوض کنند. تا به امروز همه اش در این فکر بودم که برای دولت بزرگی مثل روسیه ی تزاری، این صحرای سوزان و این دشت تفتیده ی ترکمن به چه کارشان می آید؟ اگر هم به چیزی نیاز دارند، به ما نیامده که تأمینش کنیم . . . می گویند ما می خواهیم اینجا راه آهن بکشیم. طوری هم می گویند که انگار این صحرا را به اسم "پتر کبیر" سکه زده اند و ما بی خبریم. می گویند قشون آمده تا امنیت راه آهن را تأمین کند. . . نه، این هایی که من می بینم، نه برای ساخت راه آهن، که برای این آمده اند تا راه عبور سرب و گلوله از قلب ما را بسازند و هموار کنند " (286-285).

     در متن داستان قراینی هست که نشان می دهند فرماندهان ارشد نظامی در این جنگ و نسل کشی انسانی، هدف هایی خاص خود را دنبال می کرده اند. ژنرال "اسکوبلف" قطع نظر از نبوغ نظامی اش، یک نظریه پرداز و ایده ئولوگ معروف سیاسی هم بود. او مدافع فکر ناسیونالیسم روسی و "پان اسلاویسم نظامی" بود و در آغاز سال 1882 سخنرانی های تأثیرگذاری در این زمینه در پاریس و مسکو ایراد کرد. با این همه، وی پس از کشتار وحشیانه اش در "گئوک تپه" عاقبت به خیر نشد. به خاطر همین جنایات بی اندازه و درپی مخالفت افکار عمومی در اروپا، از فرماندهی ارتش معزول شد. او دچار توهّم خودبزرگ بینی و جاه طلبی نظامی گردید و هنگامی که داشت به مِلک شخصی خود بازمی گشت، دچار ایست قلبی شد و در هفتم ژولای 1882 درگذشت. برخی منابع، این گونه مرگ مشکوک او را در سی و هشت سالگی با آن همه توان بدنی فوق العاده، مشکوک می دانند (ویکی پدیا).

    اما آجودان مخصوص او "گراف" اهدافی مالی دارد و درپی کسب افتخارات فرهنگی است. چنان که می دانیم، "باتیرخان" برای آوردن عروس خود از روستایی به "گئوک تپه" با کاروانی از چند زن و مرد عازم می شود اما در نیمه راه با شماری از جلوداران سپاه ژنرال "اسکوبلف" برخورد می کند و جمعی از آنان کشته می شوند و خود دستگیر می گردد (154). سربازان غارتگر روس، گنجینه های بسیار گران بهایی به ستاد فرماندهی می آورند که نظر "گراف" را به خود جلب می کند و خیالاتی به سرش می زند:  

    " آنچه او می خواست بداند، اطلاعاتی در باره ی زیورآلت و غنایمی بود که از کاروان کجاوه به دست آمده بود. گراف می خواست بعدها همان ها را با تمام توضیحات و جزئیاتش، بدهد به قصر پطر کبیر یا موزه ی پترزبورگ تا بلکه پسنده بشود. دوست داشت کاری را که بعد از جنگ قفقاز کرده بود، بعد از این جنگ هم انجام بدهد. گرفتن نشان فرهنگ پطر کبیر، برایش مهم تر از اطلاعات قلعه بود. اطلاعات قلعه فقط به درد پیروزی در جنگ می خورد که آن هم با آن همه قشون، امری طبیعی بود و لابد بدون کسب اطلاعات از اسیرها هم، انجام می شد " (249).

2.      ادبیات پسااستعماری، حساسیت و علاقه ی زیادی برای ترسیم ستمی دارد که از جانب متجاوزان نسبت

به آنان روا می شده است؛ گویی نویسندگان این گونه آثار، می دانند که چنین رخدادهایی، هیچگاه در کتاب های تاریخ رسمی کشور زیر ستم و متجاوز ثبت و ضبط نخواهد شد. سرزمین قوم یا ملت استعمارزده به نویسندگان، شعرا و هنرمندانی ملّی نیاز دارد تا با آثار ادبی و هنری خود، حافظه ی تاریخی و ملّی سرزمین خود را پاس دارد و به نسل های آینده انتقال دهد. "قوجُق" در رمان خود، چنین نیّت والایی دارد و اگر من در باره ی این رمان می نویسم، به این دلیل است که احساس می کنم سرزمین و مردم من نیز از روزگار قاجاریه تا کنون، مورد ستم، خیانت و سوء استفاده ی این قدرت استعماری، متجاوز و کارگزاران رسوای داخلی اش بوده است واعضایی از وطنم را تصاحب کرده اند.

    من برای نشان دادن درنده خویی، خشونت و تحقق نسل کشی قومی از خواننده ی شکیبا اجازه می خوانم تا به ده شرطی اشاره کنم که "ژنرال اسکوبلف" به قوم "آخال تپه" پیشنهاد کرد تا تسلیم بی قید و شرط آنان را به مورد اجرا بگذارد. خواننده پس از آگاهی از این شروط، متوجه وهنی غیر انسانی و بی سابقه می شود که یک کشور متجاوز می تواند در قبال مردمی بی آزار شود که مرگ را برتن دردادن به این شروط ترجیح می دهند و به همین دلیل می کوشم از اسناد تاریخی معتبری استفاده کنم که در دسترس بوده است.

     " در 23 ماه می 1880 اسکوبلف از قوم "تکّه" خواست تا به میلیون ها مسلمانی بپیوندند که "مورد مرحمت ملوکانه ی تزار" قرار گرفته اند و شرایطی برای برقراری صلح پیشنهاد کرد:

·         به موازات رودخانه "سومبار" تا "آرچمن" جاده ای بسازند.

·         برای ارتش روسیه، هزار مادیان فراهم کنند.

·         همه ی بردگان یا اسرای موجود خود را آزاد کنند.

·         به عنوان غرامت جنگی، یک میلیون روبل بپردازند.

·         شماری از جوانان مستعد از میان مهم ترین خانواده های قوم ترکمن، در اختیار مقامات ارتش قرار گیرند تا برای تربیت و آموزش لازم به روسیه فرستاده شوند.

·         مناطقی چون "قزل آروات"، "آرچمن"، "گئوک تپه"، "عشق آباد" و دیگر نقاط استراتژیک را بی هیچ گونه مقاومتی به سپاه روسیه واگذار کنند.

·         "آخال تپه" با رضایت و خشنودی تمام به حاکمیت روس ها واگذار شود.

·         همه ی اسناد و دست نوشته های تاریخی را ـ که ترکمن ها در اختیار دارند ـ به دولت روسیه واگذار کنند.

·         راه را برای ارتش روسیه جهت اشغال برخی روستاها ایمن سازند و برای سربازان در حال عبور، شتر و لوازم مورد نیاز فراهم آورند.

·         شماری از رؤسای قبیله و سرداران خود را به عنوان گروگان، به مقامات روسی تحویل دهند.

طبیعی است که با وجود نبودن یگانگی میان همه ی قبایل ترکمن و در عین احتیاج به یاری بریتانیایی ها و افغان ها ـ که هیچکدامشان حاضر به همکاری نبودند ـ حاضر به تن دادن به شرایط صلح نشدند و خود را برای جنگ با ارتشی مدرن و کاملاً مجهز و برتر، آماده کردند " (گالی اودا،225-224).

      یکی از ترفندهای روان شناختی برای تشجیع و ترغیب سربازان و افسران ارتش روسی، سخنرانی های مداوم "ژنرال اسکوبلف" برای لزوم انتقامجویی از کشته شدگان جنگ پیشین به فرماندهی "ژنرال لوماکین" در سال های 1879-1878 بود که خون را در عروق نظامیان به غلیان می انداخت تا در نسل کشی ترکمن ها، کوچکترین سستی از خود بروز ندهند و تا می توانند، همه را از یک دم بکشند و از شرافت سربازی خود و سربازان کشته شده دفاع کنند (همان،221). "اسکوبلف" در طی جنگ های "آخال تپه" و "خیوه" چنان خشونتی از خود نشان داد که ترکمن ها به او "خونین چشم" می گفتند. او پیشتر این قساوت قلب را در جنگ با ترکان عثمانی نشان داده بود و ترکمن ها از جنایات او بسیار شنیده بودند (هاپکیرک، 1999، 408). در رمان چنین می خوانیم:

    " آن روز، باد بوی خون می داد و قلعه پر از جسد بود. بقیه فرار می کردند. دسته دسته در دشت می گریختند و سواره نظام هم عقبشان. دستور "اسکوبلف" بود؛ انگار بخواهد عقده ی همه ی ناکامی های "لوماکین" را در جنگ قبلی جبران کند: "اسیر نگیرید. بکشید. این ها یک مشت انسان بدوی هستند" (17).

3.      با این همه، مقاومت و رشادت ترکمن ها در برابر روسیاهان روسی، رفتاری حماسی بود. با آن که نایب

السطنه ی قفقاز ـ که مأموریت داشت ارتش "ژنرال اسکوبلف" را مجهز کند ـ بر این باور بود که نیروی نظامی ترکمن ها به شدت ناچیز است، انضباط سازمانی ندارند و تابع دستور فرماندهای خود نیستند و سرِ خود حمله می کنند و توپخانه هم ندارند (همان، 221) مدافعان قلعه به جان می جنگیدند و در هر شبیخون شبانه، شماری از سربازان و فرماندهان ارتش خواب آلود روسی را از پای درمی آوردند و حتی شماری از توپ های آنان را با خود به قلعه می آوردند (375) ؛ به گونه ای که "اسکوبلف" ناچار می شود برای جلوگیری از تلفات بیشتر و حفظ روحیه ی سربازان، "گئوک تپه" را به مدت چند هفته محاصره کند. با این همه، تلفات ارتش روسیه هم اندک نبود. مطابق برخی اسناد موثق ارتش "اسکوبلف" 268 کشته و 669 زخمی داشت و اگر ما 450 نفر کشته و زخمی ای را هم که در برخورد با ارتش "لوماکین" به این ارقام بیفزاییم، تلفات نظامیان روسی به مراتب بیش از آن است که روس ها خود اعلام می کنند (همان، 226). "باتیرخان" رئیس قبیله، از طولانی شدن جنگ، پریشان خاطر بود و نمی دانست که به دستور "اسکوبلف" زیر دیوار قلعه مواد منفجره ی زیادی جاسازی کرده اند تا در فرصت مناسب با ویران کردن بخشی از دیوار قلعه ی مرتفع، راهی برای ورود بیابند:

    " می گفت از طولانی شدن جنگ، سمج بودن روس ها برای ورود به قلعه، از زیاد بودن تعدادشان و سلاح های خوبشان کاسه ی صبرش سرریز شده. بی محابا بالای دیوار راه می رفت؛ بلند می شد و تیری می انداخت. همان دم سرش را خم می کرد و می رفت جایی دیگر و باز هم تیر می انداخت. سرعت عملش بی نطیر و حیرت انگیز بود. به تک تیراندازها نشان می داد که تیز و بز باشند. نشان می داد که می شود در لحظه ای، از یک جا تیر انداخت و سریع دوید و لحطه ای بعد از جایی دیگر سر درآورد و تیر انداخت. سرشان داد می زد که باید هر کدام نقش دو یا سه نفر را داشته باشند. می گفت : این جوری دشمن خیال خواهد کرد تعداد ما خیلی بیشتره. باید گولشان زد. آن ها سه هزار نفرند تنها اما ما پانصد نفریم همراه " (275). . .

    فرمانده قشون روس فکر کرده بود گئوک تپه ای ها را فلج کرده و حالا کسی نیست روی پا بایستد و با پیاده نظامش مقابله کند. حمله را ، با پیاده نظام

آغاز کرده بود. باتیرخان شمشیر به دست دوید به سمتی که روس ها دیده می شدند. در همان حالی که با روس ها می جنگید، رو به جوان هایی که آن اطراف بودند و می جنگیدند، داد می زد: " بجنگید بچه های من. با جان و دل بجنگید. در این جنگ اگر کشته نشوید بعدها تمام عمر افسوسش را خواهید خورد. " این ها را می گفت و شمشیرش را به چپ و راست می زد و می رفت جلو. آن ها ـ که حرف هایش را می شنیدند ـ با صدی بلند "الله" می گفتند و حمله می کردند سمت دشمنی که تمامی نداشت.در چشم هایشان نه ترس از مرگ، بلکه عجله برای فرود آوردن شمشرشان بر سرِ دشمن بود " (388-387).

4.      رمان با صحنه ای آغاز می شود که بیست و پنج سال از اشغال "گئوک تپه" می گذرد و سرهنگ "تیموفی"

به عنوان فرمانده جدید نیروهای روسی وارد قلعه شده است. با این همه، فرمانده روسی ـ که گویا برای تبریک ازدواج پسر "یاشولی بخشی" به اتفاق آجودانش "ماکسیم" به چادر وی آمده است ـ سوداهایی هایی در سر پخته است. همه چیز در این ضیافت تحمیلی، از گونه ای مقاومت منفی قوم مغلوب ترکمن حکایت دارد. نسل تازه ای از جوانان ترکمن، باری به هر جهت زیر تأثیر فرهنگ روسی و جاذبه های حیات شهری روس ها قرار گرفته اند و می خواهند زندگی خود را به سبکی دیگر ادامه دهند. فرماندهان روسی، بخش مهمی از جوانان ترکمن را به ارتش فراخوانده اند و به آنان فرصت می دهند تا از پلکان مدارج نظامی بالا بروند و برای خود شأن و منزلت اجتماعی متفاوتی کسب کنند. جاذبه های زندگی در شهرهای بزرگ روسیه و آوازه گری سازمان های ایده ئولوژیک دولتی، به این جاذبه ها دامن می زنند. ورود کالاهای لوکس و پیشرفته ی روسی به دورترین روستاهای ترکمنستان، نویدی تازه برای شروع یک زندگی به سبک روسی است. نسل قدیم تر ترکمن مانند "یاش بخشی" روس ها را به خاطر نوشیدن شراب و بی احترامی به مقدسات دینی، می نکوهند و حاضر نیستند فرزندان خود را برای استخدام در دوایر دولتی و نظامی، از خود دور کنند. به زبان آوری و کوشش "سرهنگ تیموفی" برای جذب "اورِس گَلدی" به ارتش روسیه و اغوای او دقت کنیم. در "نقد پسااستعماری" به مواردی اشاره می شود که استعمارگران می کوشند سبک زندگی برتر خود را بر اقوام و ملل استعمارزده تحمیل کنند:

    " دام و دامداری و کارهای خانه! نه، این نمی شه. تو جوان برومندی هستی. بهتره سری به پادگان ما بزنی. ما اون جا جوان هایی مثل خودت زیاد داریم. . . اگر به پادگان بیایی، با توجه به توانایی هایت، ممکنه درجه ی یوزباشی بدهیم بهت. فکرش را بکن. می شوی فرمانده صد نفر سرباز. هر ماه ده قران حقوق خواهی گرفت. هرچه بخوری، بنوشی و هرچه بپوشی، به حساب پادگان است. با همسرت بیا. خانه هم بهت می دهیم. خواستی، پدرت را هم بیاور. ما در پادگان جا زیاد داریم. کافیه گاهی در چشن ها برای ما دوتار بزند. حقوق هم بهش می دهیم. ده قران حقوق ماهیانه، پول زیادی است. با چهار قران، گوسفندی چاق و چله می شود خرید." اورس گلدی به همین موضوع فکر می کند و نگاهش را برمی گرداند سمت پدرش. یاشولی بخشی همچنان سرش پایین است و به فکر عمیقی فرورفته " (417-416).

    با این همه، "یاشولی بخشی" با پیشنهاد سرهنگ و با به خدمت درآمدن پسرش در ارتش سرکوبگر روسیه موافق نیست. او دارد آخرین ساعات عمر خویش را سپری می کند اما بر خود لازم می داند از گذشته های خود و قومش برای پسرش بگوید که در زدن دوتار و خواندن آواز و ترانه های قوم ترکمن، راه او را ادامه دهد و حافظه ی قومی و ملّی خود را پاس دارد و خدمت بیگانه و دشمن نکند:

     " گذشت روزها با برآمدن آفتاب و بعد هم غروب کردنش نمی شه گفت دارد می گذرد. چون باز هم فردایی خواهد آمد و باز هم آفتاب غروب خواهد کرد. ما از بین روزهای گذشته ی خودمان، هر کدام را که دوست داشته باشیم ـ همچون زمانی که به آسمان پُرستاره نگاه می کنیم ـ می توانیم به یاد بیاوریم. ان ها گم نمی شوند برای همیشه. انگار روزهایی که زندگی می کنیم، می روند به آسمان و همان جا ـ بی آن که گم شوند ـ می مانند برای همیشه. می مانند تا ما گاهی به آن ها نگاه کنیم و به یاد بیاوریم گذشته ی خودمان را؛ حتی روزی که دستم را از پشت پیچانده بودند؛ روزی که با لگد افتاده بودند به جانم. حتی روزهایی که من مانده بودم بین دو انتخاب سخت: دوتار یا خنجر؟ این ها هیچ گاه نخواهند گذشت؛ از یاد نخواهند رفت و گم نخواهند شد. اورس گلدی من! امشب حال من خوبه. نگرانم نباش. بهتره بروی و راحت بگیری بخوابی " (4222).

        

منابع:

 

اسحاقیان، جواد. داستان شناخت ایران: نقد و بررسی آثار محمد علی جلال آل احمد. تهران: انتشگارات نگاه، 1392.

قوجُق، یوسُف. وقت جنگ، دوتارت را کوک کن. تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1394.

 

Achebe Chinua. Colonialist Criticism. Cited in: Hopes and Impediments: Selected Essays 1965-1987. London: Heinemann, 1988. Based on a paper read to the association for Commonwealth Literature and Language Studies at Makere University, Uganda 1974.

Bressler, E. Charles. Literary Criticism: An Introduction to Theory and Practice.Fourth Edition, Pearson Prentice Hall, 2007.

Gali Oda, Tealakh. The Russian Advance in Central Asia and the British Response 1834-1884. Doctoral thesis, Durham University, 1991.

Hopkirk, Peter. “ The Great Game and the Great War”, 1999.

Ibhawoh, Benny. Imperialsm and Human Rights: Colonial Discourses of Rights and Liberties in African History. State University of New York Press, 2007.

Mcquillan, Martin (ed.). The Narrative Reader. London and New York: Routledge, 2000.

Melvyn, Bragg; Orlando, Figs; Kelly, Catriona; Dominic, Lieven. Tzar Alexander II’s Assassination. BBC: In Our Time, Jan. 6th 2005.

Oxley, Peter. Oxford Advanced History: Russia: 1855-1991. From Tsars to Commissars (Oxford University Press, 2001).

Spencer, Herbert: Structure, Function and Evolution, (Stanislav Andreski (ed.). Published by Michael Joseph, London, 1971.

Shatz, Marshall; Zimmerman, Judith. Landmarks (M. E. Sharpe, Jan. 1, 1994).

Westwood, T. N. Russia Against Japan, 1904-1905: A New Look at the Russo-Japanese War (Suny Press, 1980).


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : رحمان درخشنده
آدرس اینترنتی : http://

از نقد عالمانه استاد اسحاقیان بهره بردم. دست مریزاد!