شعری از بهروز دولت آبادی

نویسنده : بهروز دولت آبادی
تاریخ ارسال : بیست و هشتم شهریور ماه ١٣٩٧



خیلی وقته دیگه بارون نمیاد
کمر بیل و زمین خم کرده
آسمون خلیفه ی خسیسیه
سر کیسه هاشو محکم کرده

خیلی وقته دیگه بارون نمیاد
سبد مزرعه از خالی پره
زمینا ترک ترک شدن ولی
گونه ها هر چی بخوای آب میخوره

یکی نیس بیاد به آسمون بگه
بچه های سر راهیم مگه ما ؟
هی دعا کردیمو بارون نیومد
آسمون !گربه سیاهیم مگه ما ؟

هی دعا کردیمو بارون نیومد
حتی با جمبل و جادو نیومد
بختمون تا دم در اومد ولی
وقتی حالمونو دید توو نیومد

کدخدا سوخته دلش به حال ما
اومده میخواد بازم ثواب کنه
میدونه تشنه ی آبیمو میخواد
سر تشنه هارو زیر آب کنه

به چی خوش کنی دل مزرعه رو
وقتی خشکی وصله ی ناجوره
دل ببندیم به ابری که کره ؟
یا قناتی که اجاقش کوره ؟

تاکمون خماره ، سرومون خمه
کوزه مون شکسته توو بی خبری
صبحه اما صبح خان و کدخداست
به چی دلخوشی خروس سحری؟

آسمون خوابه و با مرثیه هات
گلی از خاک ما بیرون نمیاد
چتر این دلخوشی خیس و ببند
خیلی وقته دیگه بارون نمیاد

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :