شعرهایی از ابوالفضل پاشا

نویسنده : ابوالفضل پاشا
تاریخ ارسال : پنجم مهر ماه ١٣٩٧



بیمارستان


بوى الکل از همه‌جا بوى فِنُل پیچیده است
و مجبورم این‌ها چه‌گونه من باید تحمل کنم
که این‌جا تو را بگو چرا آورده‌اند؟

من کجا با تو فاصله‌ها داشتم
فقط مى‌دانم اکنون تو این‌جا
و چه مى‌دانى از من از دست‌هاى من چنین خالى
که مانده‌ام با همین هزینه‌ى بیمارستان

آرى تو از من آیا خبر از چه دارى؟
اکنون تو آسوده بر کدامین تخت،
اما همین گمان من اشتباه!
که اکنون تو آشفته روى این یا که آن دستگاه.

با دست خود این چه‌گونه را نشان مى‌دهى
که روى این دستگاهِ نام‌اش چه مى‌دانم
چنین تویى که به خود پیچیده‌اى
و دهان باز مى‌کنى چیزى چه مى‌گویى
که هیچ دکترى کجا که پرستارى مگر نمى‌شنود تو را!؟



راه راه


پیراهن‌ات شاید از کجا آورده باشى
در شگفت‌ام از راه راهِ بسیار دارد
با همین دکمه‌هاىِ باز اگر بنشینى
مى‌دانم از این‌ها چرا هیچ‌یک به من نمى‌رسد

پیراهن‌ات ولى اصلن چه‌گونه پیراهن‌ات فقط؟
من از کدامینِ دیگر آیا که باز مى‌توان ببینم؟
و چیزى که آن لبه‌ها به من نرسد پیداست

چه سودى از همین چرا بروم پایین؟
با آن‌که از فرورفتگى‌هایِ ببین همیشگى خبرى نیست
من از این‌ها ولى به من که نمى‌رسد چه‌کنم را چه نمى‌دانم
و پیراهن‌ات که با همان گفته‌هاى پیشِ من باید بمانى

شاید از کجا که پیراهن‌ات
در شگفت‌ام از راهِ بسیار دارد
و از این راه‌ها اگر که من بیایم آیا مگر هیچ‌یک چرا نمى‌رسد به تو؟


باز هم تو


این از تو کوچک‌تر از کدام؟
در فصلِ تقارن کجا یکى با دیگرى متفاوت؟
و از تو آیا چه‌گونه ممکن مگر چنین کوچک‌تر؟

همیشه این‌ها همین سؤال کردن بس است
نکته‌ها بگو دیگر از حرف‌ها که حیرت‌ام بیشتر
هر چیزِ دورتر اصلن مگر نه کوچک‌تر؟
پس نمى‌دانم این چرا که حالا بگو  
وگرنه بیزار مى‌شوم من از بزرگ و از کوچک

از تو چه‌گونه ممکن مگر از کدام؟
و ببین که در مُشت‌هاى ‌من اشتباه
این‌جا اگر من ایستاده باشم همین است!
باید کمى از جاى ‌خود عوض کنم

همیشه این‌ها همین نگاه کردن بس است
بیا با من از خود کمى بیاور این‌جا
همه‌چیز اگر بگو که این‌هم از تقارن
تا من ببینم تو را که با همه‌جاى این‌چنین که باز هم تو!

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :