شعری از فخرالدین سعیدی

نویسنده : فخرالدین سعیدی
تاریخ ارسال : هجدهم مهر ماه ١٣٩٧


به دوست دیرین محمد ترابی نیا



آن روزها
ملیکا یاسمن چند روزه بود
و صدای انقلاب به اتاق خواب بچه های چهل روزه نیز رخنه کرده بود
یادش بخیر
تو برای من وینستون چهارخط بودی
عطری بودی لای گیسوی شمشادها
بادی که مدام از میان تمشک های پادگان مرزن آباد سر در می آورد
چهل سال گذشت
تا انقلاب توانست از سبیل های تو بگذرد
بیست سال طول کشید تا تو توانستی از ریش هایت بگذری

محمد!
گواه باش !
 من همیشه از گربه سیاه امام جمعه ترسیدم
و در مستراح های عمومی
فکرهای حزبی ام را تطهیر کردم
گواه باش
برف زردکوه بودم
وتاریخ از اثر انگشتی که روی سنگ وصخره داشتم همیشه بی محابا گلایه داشت
گواه باش
دختری که شب ها به خواب های من می آمد
روزها از رویاهایم می گذشت
دختری که ژ3 را نمی شناخت
با پوتین های سربازی ام غریبه بود
می آمد نامه های سید علی صالحی را
روی گزیده ی شعر سهراب می گذاشت
و می رفت
می رفت تا زخم های من درهای عمیقی باشند

آه می دانم
تشنگی ریشه های مرا خواهد خورد
پس مماشات نکن
 وچشم به راه باش!
بهار که بیاید
حرف های مرا از دهان تمشک های وحشی خواهی شنید

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :