شعری از بهزاد خواجات

نویسنده : بهزاد خواجات
تاریخ ارسال : بیست و سوم آذر ماه ١٣٩٧


عکس یادگاری گرفتیم
تا زودتر فراموش کنیم.
پله‌ها در مِه گم می‌شدند
و ما که در صبحانه‌ای دونفره
درباره‌ی ظرف عسل حرف می‌زدیم
(که هر روز خود‌به‌خود خالی می‌شود)
ما که هی کفش می‌خریدیم که نپوشیم
و هی سینما می‌رفتیم که فیلم نبینیم،
ما، یعنی دقیقن من و تو
با آن رتیل‌ها که عشق‌بازی می‌کنند در چشمت
دقیقن تو و من
با این دهانی که چیزها گفته
تا چیزی نگفته باشد،
در کنار یک‌دیگر، در تناسخِ این پارک
بر نیمکتی که در بهتِ اَعمالِ خویش است
می‌خواهیم دوباره عکسی بگیریم
اما نمی‌شود، نمی‌توانیم
و در پشت لنزهای جلبک‌گرفته
موجودی، بی‌حضور خودش
پنهانی‌ترین بوسه‌ها را تمشیّت می‌کند
که بچه در قنداق، متواری...
و یک زوج، با رازهایی خسته
رحلت کنند به یکی گردو
تا دلِ سیری عاشقیت
و دلِ سیری غیبت
از آخرین سرشماری ملی
در هوایی که مِه را
حقیقتی چند برابر کرده‌ست.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : majid sari
آدرس اینترنتی : http://majid-sari-1359.blogfa.com

دلی پرناز میخواهم برای حال غمگینم
که گردد مرهمی برقلب به روی زخم چرکینم
مرام و مکتب عاشق همیشه زرد و پاییز است
شود پیدا گلی خوشبو به رنگ کیش و آیینم
کنار صید و آن صیاد نرفتم من به شاگردی
اگر دست خدا باشد عقاب و باز و شاهینم
سراسر آرزوهایم فرو ریخت بر سرم آوار
که حس کردم فشار قبر بدون دفن و تلقینم
هزاران درد با دارو شود درمان به جز این عشق
برای دیدنم ای یار بیا نزدیک بالینم
سوار قلب من بودی شکستی آن پر پرواز
دو بال عشق طلب کردم ندیدی یال خونینم ؟
نوشته روی سنگ خود مجید با این دل و احساس
گل سرخی عطایش کن به جای حمد و یاسینم

عرض درودی دیگر حضور شما دوباره بی ادبی کردیم خواهشا عفو کنین استاد ؛ زنده باشین