سری داستان هایی از: گی دو مو پاسان- داستان دوم« پسر»

نویسنده : گی دو مو پاسان
تاریخ ارسال : هفدهم فروردین ماه ١٣٩٢


سری داستان هایی از: گی دو مو پاسان- داستان دوم« پسر»

برگردان: مهدی رجبی-mahdi.rajabi@ut.ac.ir

 

UN FILS

پسر

دو دوست قدیمی در باغ پر از شکوفه جایی که بهار همه چیز را برای حیات به همراه می آورد، قدم می زدند.

یکی از آنها سناتور و دیگری عضو فرهنگستان فرانسه بود، هر دو مردانی جدی، اهل بحث های منطقی اما رسمی، نکته سنج و با آبرو بودند.

آنها ابتدا درباره امور سیاسی صحبت می کردند، و به تبادل عقاید نه تنها در مورد اندیشه ها بلکه در مورد افراد،شخصیت هایی که در این رابطه بر اساس شایستگی رجحان می یافتند، می پرداختند. سپس برخی از خاطرات را به یاد می آوردند.آنگاه همراه هم ،در آرامشی که با ملایمت هوا عجین شده بود قدم می زدند.

بستر عظیمی از شب بوها یک رایحه لطیفی را پراکنده بود. انبوهی از گل های گونه گون و رنگی عطرشان را به باد می سپردند، در حالیکه یک درختچه پوشیده با خوشه های زرد، گرده ریزش را به بیرون می پراکند،یک توده طلایی با رایحه عسلی شبیه عنبرچه عطاران ،عطرش در فضا پیچیده بود.

سناتور ایستاد، در توده ای از گرده معلق نفس کشید، به درختچه پر ثمر نگاه کرد، زرد شبیه آفتاب، که گرده هایش در هوا معلق بودند، و گفت:

« هنگامیکه کسی تامل می کند متوجه می شود که این ذره های کوچک معطر ناپیدا، حیات را تا صدها مایلی از اینجا بوجود می آورند، هیجان را از طریق تارها می فرستند و با درختان مونث در می آمیزند و موجوداتی را با ریشه به وجود می آورند، که از یک ریشه رشد می کنند، شبیه آنچه که ما انجام می دهیم ، فنا پذیر شبیه خودمان، و به همان ترتیب با دیگر موجودات جایگزین می شوند، باز هم شبیه خودمان!»

و در حالیکه در جلو درختچه رنگین که گرده زنده اش بوسیله هر نسیم هوا تکان می خورد، ایستاده بود، سناتور افزود:

«آه ،دوست قدیمی، اگر شما مجبور بودی حساب همه فرزندانت را نگه داری، خجالت زده می شدی. اینجا کسی است که آزادانه تولید نسل می کند، و سپس بدون واهمه به آنها اجازه رفتن می دهد و خودش را بیش از این به خاطر آنها آزار نمی دهد»

« ما هم اینطور عمل می کنیم، دوست من»، عضو فرهنگستان گفت..

« بله، آنرا رد نمی کنم؛ گاهی اوقات به آنها اجازه رفتن می دهیم»، سناتور ادامه داد « اما ما از آنچه که انجام می دهند آگاهیم، و ریاست خودمان را اعمال می کنیم»

«نه چیزی که منظور من است این نیست»، دیگری گفت،  در حالیکه سرش را تکان می داد . شما می بینی، دوست من ، که به ندرت مردی وجود دارد که فرزندانی را نداشته باشد که آنها را نشناسد، فرزندانی که پدر ناشناس، آنها را تقریبا بطور ناخواسته بوجود آورده باشد، درست شبیه تولید مثل این درختچه.

اگر ما مجبور باشیم حساب معشوقه هایمان را نگه داریم، ما هم خجالت زده خواهیم شد شبیه این درختچه ای که به آن اشاره کردی که در حساب فرزتدانش خجالت زده است، خجالت نخواهیم کشید؟

از هجده تا چهل سالگی، در حقیقت ، با احتساب هر آشنایی سرسری ، ممکن است بگوییم که با دویست یا سیصد زن صمیمی شده ایم.

خوب ،پس، دوست من، در میان این تعداد زن شما می توانی مطمئن باشی که حداقل با یکی از آنها فرزندانی نداشته ای، و اینکه در خیابان ، یا در فاحشه خانه پسری نداری که از افراد نجیب دزدی می کند یا آنها را به قتل می رساند، شبیه خودمان، یا یک دختری نداری که در برخی مکان های بدنام است ، که اگر بخت خوبی داشته باشد با مادرش در مکان متروکی است ، به عنوان آشپز خانواده؟

همچنین در نظر داشته باش که تقریبا تمام کسانی که ما روسپی می خوانیم، یک یا دو فرزند دارند که از نسب پدری شان بی اطلاعند که بر حسب اتفاق به قیمت ده یا بیست فرانک بوجود آمده اند. در هر تجارتی سود و ضرر است. این فرزندان ناخواسته ضرر شغلی آنها به حساب می آیند، چه کسی آنان را بوجود آورده؟ شما-من- همه ما این کار را کرده ایم، مردانی که محترمند! آنها نتیجه شام مختصر طرب انگیز، شامگاهان خوش گذرانی، ساعاتی که جسم راحتمان ما را به داشتن رابطه تصادفی وادار می کند، هستند.

دزدان، آدمکشان، و همه این انسان های مفلوک در حقیقت فرزندان ما هستند. و این برای ما بهتر از این است که فرزندان آنان بودیم، فرزندان کسانی که به همین ترتیب افراد بد بخت بوجود می آورند.

در ذهن خود داستانی بسیار ترسناک دارم که برایت نقل می کنم.آن داستان  پیوسته مرا دچار ندامت می کند، و به علاوه، یک شک پیوسته، یک تردید ناراحت کننده، که گاه گاهی به طرز شدیدی مرا آزار می دهد.

هنگامی که بیست و پنج سال داشتم به پیاده روی با یکی از دوستانم  که هم اکنون عضو کابینه است، از طریق بریتانی پرداختم.

بعد از راهپیمایی مداوم پانزده یا بیست روزه و دیدن سواحل شمالی و بخش فینیستر به دوآرنن رسیدیم ،از آنجا بدون توقف به سوی دماغه جنگلی راز بوسیله پل رابط له ترپاس رفتیم، و شب را در روستایی که نامش به آف ختم می شد گذراندیم. صبح روز بعد تب عجیبی دوستم را در رختخواب فرا گرفت؛ تخت خواب را از روی عادت می گویم چون تخت ما به سادگی از دو دسته حصیر تشکیل می شد.

او نبایستی در این مکان مریض می شد. بنابراین او را بیدار کردم و در حدود ساعت چهار یا پنج عصر به آندیرن رسیدیم، روز بعد او کمی احساس بهتری کرد، و ما دوباره شروع کردیم. اما در جاده دچار درد غیر قابل تحملی شد، و ما به سختی توانستیم به پنت لب برسیم.

اینجا حداقل یک مهمانسرا وجود داشت. دوستمم به رختخواب رفت و سپس دکتری که از کیمپر فرستاده شده بود، گفت که او تب بالایی دارد ، بدون اینکه بتواند ماهیت آن را معلوم نماید.

پنت لب را میشناسی؟نه؟ خب، آن یکی از برتون های بریتانی است، که از دماغه راز تا موربیهان امتداد می یابد، سرزمینی که جوهره افسانه ها و آداب و رسوم برتون را به همراه دارد. حتی امروز این گوشه از کشور به سختی تغییر کرده است. می گویم «حتی امروز» چون در حال حاضر هر سال به آنجا می روم، افسوس!

یک قلعه قدیمی که دیوارهایش در  یک برکه سودازده بزرگ، ریخته است، غم زده و تکراری همراه با پرواز پرندگان وحشی. یک خروجی در یک رودخانه داشت که قایق ها درآن تا شهر می توانستند حرکت کنند. در خیابان های باریک با خانه های قدیمی اش مردان کلاه های بزرگ به سر داشتند، نیم تنه و کت های آراسته.....

خدمتکار مهمان سرای ما حداکثر هجده سال داشت، با چشمان آبی، آبی کم رنگ با دو مردمک ریز سیاه، دندان های فشرده نزدیک به هم، که هنگامی که می خندید دایما معلوم می شدند، و به اندازه کافی محکم به نظر می رسید که سنگی را خرد کند.

فرانسوی بلد نبود، و با اکثر همراهان خود تنها برتونی صحبت می کرد. از آنجا که دوستم بهبودی زیادی پیدا نکرد ، و اگر چه بیماری مشخصی نداشت، دکتر با دستور به ادامه استراحت، او را از ادامه دادن سفرش منع نمود، ایام را با او سپری کردم، و پیشخدمت کوچک به طور مدام شام و چایی می آورد. هنگامی که دوستم بهبودی پیدا کرد و ما آماده شدیم تا به سفرمان ادامه دهیم  پیشخدمت به اتاقمان آمد و شب آخر را در کنارمان بود.

یک هفته بعد ماجرای سفر و مهمان سرا را فراموش کرده بودم ، که معمولا برای هر مسافری هم اینگونه است، پیشخدمت مهمانسرا معمولا مسافران را سرگرم می نمود.

قبل از آنکه دوباره به آن مهمانسرا فکر کنم، یا به پنت لب برگردم، سی سال می گذشت. اما در سال 1876در طول یک سفر به  بریتانی که به منظور پیدا کردن مقداری اطلاعات برای یک کتاب و استشمام هوای مکان های مختلف انجام دادم، آنجا را دوباره دیدم.

هیچ چیز به نظر نمی آمد تغییر کرده باشد،  در خارج از شهر کوچک دیوارهای قلعه هنوز در برکه ریخته بود، مهمانسرا به همان شکل بود، اگر چه بازسازی و تعمیر شده بود و مدرن تر به نظر می رسید. هنگامی که وارد شدم توسط دو دختر جوان برتونی هجده ساله ، با نشاط و آراسته، همراه با سرپوش های نقره ای ، و نوار های آراسته شده پهن روی گوش هایشان مورد استقبال قرار گرفتم.

ساعت در حدود شش عصر بود ، برای شام نشستم، و از آنجا که مهمان دار خودش را در انتظار من آماده می کرد، سرنوشت ، بدون شک، مرا بر آن داشت تا بگویم:

«آیا شما مالکان قبلی این مهمان سرا را می شناسید؟ سی سال قبل در حدود ده روز را در اینجا گذراندم، در مورد زمان های گذشته صحبت می کنم»

«آنها والدینم بودند، موسیو» ، او پاسخ داد

سپس برایش گفتم که چرا در آن زمان در اینجا ماندیم، چگونه بواسطه بیماری دوستم سفرمان به تاخیر افتاد. او به من اجازه نداد تا حرفم را تمام کتم

« آه، کاملا به خاطر می آورم. من در حدود پانزده یا شانزده سال داشتم. شما در اتاق انتهایی و دوستتان در اتاق شماره یک مشرف به خیابان که اتاق خودم است می خوابیدید»

سپس به طرز آشکاری خاطره پیشخدمت کوچک به ذهنم خطور کرد.پرسیدم :« آیا شما پیشخدمت کوچک آراسته ای که در استخدام پدرتان بود ،و اگر ذهنم اشتباه نکند چشمان جذاب و دندان های نمایانی داشت را به خاطر می آورید؟»

«بله، موسیو؛ او مدتی بعد در اثر وضع حمل جان سپرد»

و با اشاره به حیاط جایی که یک مرد لنگ نحیف، غذای اسبان را به هم می زد، افزود:

«او پسرش است»

من شروع کردم به خندیدن:

«خوشتیپ نیست و خیلی شبیه مادرش به نظر نمی رسد، بدون شک شبیه پدرش است.»

«چنین چیزی خیلی ممکن است»، صاحب مهمان سرا پاسخ داد.؛« اما ما هرگز نفهمیدیم پسر مال چه کسی بود. بدون گفتن به کسی مرد و هیچ کس در اینجا از زوج او خبری نیافت. مردم وقتی شنیدند که او باردار است خیلی شگفت زده شدند، و هیچ کس آن را باور نمی کرد»

یک سردی و یاس ناخوشایندی بر من چیره شد، یکی از آن زخم های ظاهری دردناکی، که شبیه یک اندوه قرب الوقوع ما را متاثر می کند. و من به مردی که در حیاط بود نگاه کردم. برای اسب ها آب کشیده بود و دو سطل را با خود می برد. لنگ لنگان با تلاشی زجر آور بوسیله پای کوتاهترش قدم می زد. لباس هایش کهنه بود، او به گونه ای زشت، کثیف بود، با موی زرد بلند، آنقدر به هم پیچیده شبیه رشته های طناب که از هر طرف چهره اش آویزان است.

« او خیلی ارزشمند نیست»، صاحب مهمان سرا ادامه داد؛ «ما او را به خاطر هدف خیرخواهانه نگه داشته ایم. شاید اگر او شبیه دیگر مردم پرورش می یافت، وضعیت بهتری داشت. اما چه کاری می توان کرد،موسیو؟ نه پدری ،نه مادری ، نه پولی! والدینم به او لطف داشتند، اما او فرزندشان نبود، می فهمی»

من هیچی نگفتم.

در اتاق قدیمی ام خوابیدم، و تمام طول شب را به این وضعیت وحشتناک فکر کردم، در حالی که به خودم می گفتم:« او پسر من است؟آیا من باعث مرگ آن دختر و به وجود آمدن این پسر شده ام؟ کاملا ممکن بود»

مصصم شدم تا با این مرد صحبت نمایم تا تاریخ دقیق تولدش را بفهمم. اختلاف دو ماه مرا به شک انداخته بود.

روز بعد به سویش رفتم. اما نمی توانست فرانسوی صحبت کند. به نظر می رسید هیچ چیزی را نمی فهمد، از سنش کاملا بی خبر است، که از طریق یکی از پیش خدمت ها از او پرسیدم. در مقابلم شبیه یک انسان عقب مانده ایستاد، در حالی که کلاهش در دستان پینه بسته و منزجر کننده اش، در حال چرخیدن بود، بطور احمقانه ای می خندید، با نشانه ای از خنده مادرش در گوشه دهان و چشمانش.

مالک مهمان سرا، آمد، رفت تا گواهی تولد این موجود بیچاره پیدا کند. او هشت ماه و بیست وشش روز بعد از اقامت من در پنت لب متولد شده بود. کاملا به یادم آمد که در پانزذهم آگوست به لوریان رسیدیم. گواهی تولد حاوی این اطلاعات بود: «پدر ناشناس». مادر او را ژان کراد می نامد.

سپس قلبم به سرعت شروع به زدن کرد. یک کلمه نمی توانستم به زبان بیاورم، و احساس خفگی می کردم. به این موجودی که موی زرد بلندش مرا به یاد توده کاه می انداخت، نگاه کردم، و بیچاره، که با نگاه خیره من برآشفته شده بود، از خنده باز ایستاد، سرش را به طرف دیگر برگرداند، و خواست تا فرار کند.

همه طول روز را در کنار رودخانه کوچک سرگردان بودم، به دنبال راهی برای افکار زجرآور.اما فکر چه فایده ای داشت؟من به هیچ چیز نمی توانستم مطمئن باشم. برای ساعت ها و ساعت ها همه دلایل مثبت و منفی به نفع یا علیه اینکه پدر می باشم را سنجیدم، با فکر به فروض غیر قابل توضیح، نا آرامی ام افزون تر می شد، و دایما به همان تردید وحشتناک باز می گشتم، و سپس به محکومیت وحشتناک تر اینکه این مرد پسر من است می رسیدم.

نتوانستم شام بخورم، و به اتاقم رفتم.

دراز کشیدم در حالی که مدت زیادی بیدار بودم، و سرانجام هنگامی که خوابم برد کابوس های وحشتناکی دیدم. دیدم که این کارگر در حالی که به روی من می خندد و مرا پدر صدا می زند، سپس به یک سگ تبدیل شد و پاچه پاهایم را گاز گرفت، و بدون توجه به اینکه با چه سرعتی می دوم همچنان مرا دنبال می کرد، و به جای پارس کردن صحبت می کرد و به من فحش می داد. سپس در مقابل همکارانم در فرهنگستان ظاهر شد، که آنها برای تصمیم گرفتن در مورد اینکه آیا من واقعا پدر او هستم، جمع شده بودند؛ و یکی از آنها فریاد زد: «هیچ شکی در این مورد وجود ندارد! ببینید چه شباهتی به او دارد» و واقعا من می توانستم ببینم که این اعجوبه شبیه من است.و با این تصور ثابت در ذهنم بیدار شدم و با یک میل احمقانه برای دیدن دوباره مرد به منظور اقناع خودم از اینکه ما مشخصات یکسانی داریم یا نه.

در حالی که قصد انجام مراسم مذهبی داشت(روز یک شنبه بود)به او ملحق شدم و چون نگاه  خیره مضطربی کرده بودم ، پنج فرانک بهش دادم. به طرز احمقانه ای شروع به خندیدن کرد، پول را گرفت ،و سپس، و دوباره از نگاهم برآشفته شد، و بعد از گفتن کلمات ناشمرد ه ای همراه با لکنت که بدون شک معنی می داد «متشکرم»، فرار کرد.

روزم همراه با همان اضطراب های ذهنی که شب قبل داشتم، سپری گردید. به سوی صاحب مهمان سرا رفتم و با احتیاط زیاد، با مهارت و ملاحظه، به او گفتم که به این موجود فقیر متروک از همه کس و محروم از همه چیز، علاقه مند شده ام و دوست دارم تا برایش کاری انجام دهم.

اما مرد جواب داد: «آه ، فکر آن را نکن، موسیو؛ او اهمیتی ندارد، شما فقط خودتان را اذیت خواهید کرد. او را به منظور تنظیف استبل استخدام کردم، و آن همه چیزی است که می تواند انجام دهد. غذایی به او می دهم و اجازه می دهم تا با اسب ها بخوابد. به چیز بیشتری احتیاج ندارد. اگر یک جفت شلوار کهنه دارید، می توانید به او بدهید، اما در عرض یک هفته پاره خواهند شد.

اصرار نکردم، با این هدف که به آن فکر کنم.

بیچاره فقیر به خانه آمد ، سر شب به شدت مست بود، و به نزدیک اجاق خانه رفت، یک اسب را با ضربه کلنگ کشته بود ، با انداختن خود در محل خواب گل آلود در میان ریزش باران،به کار خود پایان داد، و از هدیه من تشکر کرد.

روز بعد آنها از من خواستند که دیگر پولی به او ندهم. مشروب او را دیوانه کرده بود، به محض اینکه چند فرانک به دست می آورد صرف خرید مشروب می کرد. صاحب مهمان سرا افزود: «پول دادن به او شبیه تلاش برای کشتنش است»، مرد در زندگیش هرگز بیشتر از چند سانتیم نداشت، که مسافران به او داده بودند، و او هیچ هدفی برای پول خود جز صرف آن در مشروب فروشی نمی دانست.

چندین ساعت را دراتاقم با باز کردن کتابی در مقابلم که تظاهر به خواندن آن می کردم گذراندم، اما حقیقتا در حال نگاه کردن  به این موجود بودم، پسر من! پسر من! در حالی که سعی می کردم بفهمم آیا شباهتی با من دارد. بعد از بررسی دقیق به شباهتی در خطوط پیشانی و بینی پی بردم، و سریعا قانع شدم که یک شباهتی وجود دارد، که بوسیله تفاوت ظاهری و موهای زشت مرد پنهان مانده بود.

بیش از این در اینجا ،بدون اینکه تردیدم بیشتر شود نمی توانستم بمانم، با قلبی شکسته رفتم، و مقداری پول به صاحب مسافرخانه دادم تا صرف بهبود زندگی خدمتکارش کند.

اکنون برای شش سال با این فکر در ذهنم زندگی کرده ام، این تردید وحشتناک، این شک ناپسند.و هر سال یک فشار غیر قابل مقاومت مر ا ترغیب می کند تا به پنت لب برگردم. هر سال خودم را محکوم می کنم همراه با شکنجه دیدن موجودی که کودها را به هم می زند، با تصور اینکه شبیه من است، و تلاش های بیهوده همیشگی به منظور کمک رسانی به او. و هر سال مرددتر، آزرده تر ،و پریشان تر می شوم.

سعی کردم تا به او سواد یاد دهم، اما یک کودن نا امید بود. سعی کردم تا زندگیش را تسهیل کنم. او یک آدم میگسار غیر قابل بازگشت بود، و همه پول هایی را که دیگران به او می دادند در این راه صرف می کرد، و آنقدر توانایی داشت تا لباس های جدیدش را به این منظور بفروشد.

سعی کردم تا حس دلسوزی ارباب او را تحریک کنم، تا اینکه مواظبش باشد، با پیشنهاد پرداختن وجهی بدین منظور. سر انجام صاحب مهمانسرا خیلی منطقی و ناگهانی گفت:« همه کارهایی که شما برای او انجام می دهید، موسیو،تنها به نابودی وی کمک خواهد کرد. او بایستی همانند یک زندانی نگهداری شود. به محض اینکه وقت فراغت یا راحتی داشته باشد، به فرد شروری مبدل می شود. اگر شما دوست داری تا کار خیری انجام دهی ، اطفال بی سرپرستی وجود دارند، و کسی را انتخاب کن که شایسته توجه و محبتت باشد.»

چه می توانم بگویم؟

اگر من به کوچکترین شکی از تردید هایی که مرا می آزارد،تا موجب فرارم شود ،اجازه اثر بخشی می دادم، این کودن آدم مکاری می شد ، تا از من اخاذی و مصالحه کند و مرا ورشکسته نماید.همانگونه که در کابوس دیدم ، مرا پدر صدا خواهد زد.

و به خودم گفتم، مادر را کشتم، و این موجود ضعیف را گم کردم، این کارگر استبل ،متولد شد و در میان اسبان رشد کرد، مردی که اگر مثل دیگران پرورش می یافت ،شبیه آنها می شد.

و شما نمی توانید تصور کنید که چه احساس مشوش ،عجیب و غیر قابل تحملی، هنگامی که او در مقابلم می ایستد بر من عارض می شود، و من احساس می کنم که او از من برخاسته است، و او به خودم تعلق دارد، از طریق ارتباط صمیمی که پدر و پسر را به هم متصل می کند، در نتیجه قانون هولناک وراثت، به هزاران راه او از خودم است، در خون و گوشت و جسمش، وحتی ریشه بیماری و احساسات مشابهی با من دارد.

یک بی قراری مداومی داشتم، پریشانی که به خاطر دیدنش بود، و تصورش موجب آزار شدیدم می شد، هنگامی که از پنجره ام به پایین نگاه می کردم و او را می دیدم که برای ساعت ها مشغول جابه جا کردن و تهیه غذای اسب ها بود به خودم می گفتم :« او پسرم است»

«و گاهی اوقات اشتیاق شدیدی در خود احساس می کنم تا او را در آغوش بکشم. من حتی دست کثیفش را لمس نکرده ام.»

عضو فرهنگستان ساکت بود.همنشینش، مرد با نزاکت،آهسته گفت:«بله، در حقیقت، ما بایستی نسبت به بچه هایی که پدر ندارند علاقه بیشتری نشان دهیم.»

بادی که در حال وزیدن بودخوشه های زرد درختچه را تکان داد، در حالیکه بوی عطر و بخار لطیفی دو پیر مرد را  که در آن فضا نفس عمیق می کشیدند،احاطه کرده بود .

سناتور افزود:« خوب است بیست و پنج ساله باشی و حتی فرزندی مثل آن داشته باشی.»


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :