غزل هایی از علی اصغر شیری

نویسنده : علی اصغر شیری
تاریخ ارسال : بیست و هشتم تیر ماه ١٣٩٢


1

برای دختری که در مه گم شد

چمدان‌های بسته می‌دانند، عشق راهی است پرخطر؛ اما-

دختری محو جاده‌ها شده است، دختری راهی سفر؛ اما-

مادرش بعد او چه خواهد کرد؟! گیسوانش سفید خواهد شد

در و همسایه طعنه خواهد زد، آه!یک روز این خبر... اما-

روستا از نگاهش افتاده است، شهر در امتداد این جاده است

جاده در پیش‌روی او دارد، اتفاقات تازه‌تر اما

مانده در مِه اتاق کودکی‌اش، خاطرات شب عروسکی‌اش

خاطراتی که غیر حسرت نیست، خاطراتی که پشت سر...اما-

صندلی‌های خالی اتوبوس، جاده‌ها را یکی یکی پیچید

خط ممتد جاده می‌لرزید، در سرازیری خطر اما

جاده یعنی همیشه دربه‌دری، دوری از مهر خانه‌ی پدری

همه­شب انتظار و بی‌خبری، کاش می‌شد که تا سحر...اما...

پدرش در هجوم خاطره‌ها، با خودش حرف می‌زند گاهی

مثل یک قاب خالی غمگین، مانده چشمش به سوی در؛ اما...

مادرش هر سحر نگاهش را، به ضریح سکینه‌خاتون دوخت

گرچه آرام بود و سخت و صبور، سینه‌ای داشت شعله‌ور اما

قاصدک‌های خسته بعد از آن همه دلواپس خبر بودند

روستا رنگ و بوی ماتم داشت، روستا بود و چشم تر...اما-

چمدان‌های بسته برگشتند، از سفر زار و خسته برگشتند

خسته و دل‌شکسته برگشتند، با نگاهی پر از "اگر"، "اما"...

 

2

کافه‌ها شاعران بی‌دردند،عمری آسوده‌خاطرند انگار

کافه‌هایی که در توهم خود، نبض شعر معاصرند انگار

محو دود غلیظ سیگارند، همه شب تا سپیده بیدارند

بر سر شعر، های‌وهو دارند، به گمانی که شاعرند انگار

شاعرانی که با تب هر شعر، در پی عشق تازه می‌گردند

با نگاهی همیشه وهم‌آلود، محو میز مجاورند انگار

یک طرف شاعران پوچ گرا، یک طرف شاعران پست مدرن

ادبیات شوم بی‌قیدی، ادبیات "ظاهراً"، "انگار"...

جوهر شعرشان نخشکیده، پشت درهای انتشاراتند

برگه‌های به رنگ خاکستر، وصله‌ی میز ناشرند انگار

دسته­چک­های بی برو برگشت، هی ورق خورد و شعر پر پر شد

ناشرانی به فکر سود و زیان، ناشرانی که تاجرند انگار

دست در دستِ باده مدهوشند، مست مستند و گرم آغوشند

کافه‌هایی که کفر می‌نوشند، کافه‌هایی که کافرند انگارپ

 

3

گره می‌خورد اگر مویت به یال اسپ‌ها در باد

نسیم ترکمن‌صحرا فقط بوی تو را می‌داد

تو با چشمان خونریزت اگر آشوب می‌کردی

به دنبالت قشون ترکمن‌ها راه می‌افتاد

خروش مادیان‌ها دشت را در خویش می‌رقصاند

خروش مادیان‌ها بود و هی فریاد... هی فریاد...

مسیر کوچ را گم کرده‌ام در چشم‌های تو

نگاهت می‌برد این ایلیاتی را به عشق‌آباد

جنون صحرا به صحرا می‌برد با خود مرا چون عشق

جنون صحرا به صحرا می‌برد، تا هر چه باداباد...

طنین نام تو پیچیده در آواز کولي‌ها

مگر آوازهای بومی‌ام را می‌برم از یاد!؟

کنار آتش این کولیان با من شبی سر کن

اگر‌چه فال تو خاکسترم را می‌دهد بر باد...


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : akbar-jafari
آدرس اینترنتی : http://nursery.loxblog.com/

درود بر شما شاعر به نظر من اگر در مصرع آغازین شعر 3
گره می‌خورد اگر مویت به یال اسپ‌ها در باد
اگر
گره گر میخورد مویت به یال اسب ها در باد
مشکل وزنیش را روان سازد البته من از شعرهایت لذت بردم
شاعر بمانی و پیدار