شعری از الکساندر پوشکین /کوروش ضیغمی

نویسنده : کوروش ضیغمی
تاریخ ارسال : هجدهم آبان ماه ١٣٩٢



یاد حیرت یک لحظه

 

آن لحظه ملکوتی وهم آور را یادم هست

تو مقابل دیدگان من ایستاده ای

به مدیدی ات یک تئاتر کوتاه

و چه نبوغ ناب و زیبایی می خواهد که...

در افسردگی کابوس وار ثانیه ها

در ازدحام پر استرس یک رویا

در یک خیابان شلوغ

دستی مرا از آن ور خیابان

با یک نغمه معشوقانه صدا بکند

و رویای یک کرانه ی عاشقانه را به تجسم ام بدهد

 

حالا سال ها گذشته و  ...

یک روز طوفانی یاغی با گردبادهای اش

بر من نازل شد

و رویاهای مرا با خود برد

و من لطافت نغمه ی صدای مهربان تو را

و تجسم های سماوی را فراموش کرده ام

در خاموشی ترس از شکنجه

وقتی که اسیری ... و در لرزش مردمک یک چشم

چند ثانیه قبل از گریستن

 

روزهای ساکت من را

خاکستری کردند

بدون خدا، بدون پیامبر

بدون اشک...

بدون عشق...

بدون زندگی...

 

ولی با خدایی ات نغمه ی لطیف تو

 دوباره بیداری اتی رنگی

بر روزهای خاکستری ام بارید

و دوباره تو در مقابل من خواهی بود

به بلندای زمان این ثانیه که حالا گذشت

مثل یک نبوغ ناب و زیبا

و ضربان قلب من

به وجد جنگ آمده است

و من برای تو

دوباره به جان می آیم

 

و خدا خواهد بود و پیامبر

و اشک...

و عشق...

و زندگی...

 

الکساندر پوشکین / روسیه 1825

ترجمه و بازسرایی: کوروش ضیغمی


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : محتشم محمدی
آدرس اینترنتی : http://roudakishenasi.blogfa.com


سلام بر مترجم ارجمند

من دو مطلب را نفهمیدم . شاید نیازمند ویرایش باشد :
سطر 3
به مدیدی ات یک تئاتر ...

و سطر 27
دوباره بیداری اتی رنگی ....

با پوزش و آرزوی بهروزی