شعری از محمد نجفی نوکاشتی

نویسنده : محمد نجفی نوکاشتی
تاریخ ارسال : بیست و یکم مهر ماه ١٣٩٣


بعد از آن عشقی که درما اتفاق افتاده است

چشم هایت ظاهرا از اشتیاق افتاده است

 

فال لازم نیست حتی از خطوط دست هات

می توان فهمید بین ما فراق افتاده است

 

سوختم اما وجودم روشنی بخش تو شد

قدر یک هیزم که آغوش اجاق افتاده است

 

این در و آن در زدن چیزی برای من نداشت

مثل گنجشکی که در دام اتاق افتاده است

 

ترس از این "دوستت دارم" به ما محدود نیست

در تمام شهر انگار اختناق افتاده است

 

درد دارد نقش عاشق پیشه را بازی کنیم

بعد از آن عشقی که در بند نفاق افتاده است


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : ايمان فاني
آدرس اینترنتی : http://www.drimanfani.persianblog.ir

سادگي ساختار، انسجام تداعي ها و زبان امروزي و سادگي تشبيهات اين غزل را زيبا كرده است