شعرهایی از شبنم فرضی زاده اردبیلی

نویسنده : شبنم فرضی زاده اردبیلی
تاریخ ارسال : شانزدهم اسفند ماه ١٣٩٣


 

1

...

امسال هم  پاییز خوبی نیست

درفال  رستاخیز خوبی نیست

 

-باید کمی آرام باشی- نه

پرپر زدن پرهیز خوبی نیست

 

یک مشت آب و جنگلی آتش؟؟

این نسخه ها تجویز خوبی نیست

 

براردبیلم سرد می گیرد

چشمان او تب ریز خوبی نیست

 

دارد تمامم می کند  دیگر

دلتنگی اصلا چیز خوبی نیست

 

2

...

 

پشت سر گرداب و طوفانی مقابل می بری

موج در موج ِ بلا را سوی ساحل می بری

 

گاه بر می گردی ومی خندی و دل می رود...

دل که نه ویرانه  را منزل به منزل می بری

 

چشم هایت از ازل در قید و بندی سنتی ست

ساده می بازی به شاعرها ومشکل می بری

 

جنگلی مخلوق داری ,خوابِ آهوها شدی

مانده ام تا کی به سمت کلبه ات گِل می بری؟

 

ای پلنگ وحشی ِ ماهِ غزل چشمان تو...

هر کجا باشی بلا آنجاست,قاتل می بری

 

پنجره در پنجره محو تماشای تواَند

دیر فهمیدم که داری از جهان دل می بری

 

3

 


عشق ِ همیشه مانده به آخر خوش آمدی
احساس تازه! یک غم دیگر خوش آمدی
 
حال وهوای دلبری ام روبه راه نیست
حالا به چشم خوب برادر خوش آمدی
 
گردِ جنوبی ات به شمالم نشسته بود؟
یا قفل های فاصله بر در ؟خوش آمدی
 
هرجا نگاه میکنم از خاطراتِ توست
آن ور درخت سیب...واین ور...خوش آمدی
 
یک لحظه چشم بستم و یک عمر گم شدی
من پر! تو پر! رسیدن ما پر! خوش آمدی
 
اصلا چرا گلایه ؟چرا عقده ؟هل شدم
 اصلا همینکه آمده دیگر....خوش آمدی
 
دم کرده چای آمدنت ,سرد می شود
بنشین به چشم هام برابر ,خوش آمدی

 
دیگر حرام نیست نگاه ترم به تو
بگذار روی شانه ات این سر...خوش آمدی

 

4

 

...

درست حدس زدی مبتلا و نامی ام و...

فرار میکنی از من که من جذامی ام و..

 

تویی بهانه ی خلقت ولی  نمیفهمند!

که متهم شده ام کافر وحرامی ام و..

 

دلیل حافظ و سعدی, طلوع مولانا

به کیش وسوسه ی شعرهای جامی ام و..

 

سفر همیشه پر از دردهای تکراریست

چقدر پخته ی ان لحظه های خامی ام و..

 

کنیزکان دَرت شاهزاده ها هستند

به این حساب که من لایق غلامی ام و..

 

شروع میشوی و می رسم به پایانم

نمیشود! که ملقب به بی دوامی ام و...

 

نفس نفس همه ی حسرتم فدای سرت

فرار میکنی از من که من جذامی ام و...

 

5

...

 

بهت خیابان است و انواع پری ها

دلگیرم از حال وهوای  دلبری ها

 

این شهر هم جنس غم ما را ندارد

اینچا پر است از دیگری از دیگری ها

 

عطر سلامی را که شاعر گفته چندیست

نشنیدم از گلهای سرخ روسری ها

 

تغییر کرده نوع گرگ و چاه و یوسف

حب برادرگونه ,بغض  خواهری ها

 

چشم زمین بر دست های آسمان نیست

قد می کشیم از ریشه ی نا باوری ها

 

قرنی که آهن پاره ها را دوست دارد

رونق ندارد  فوت وفن  زرگری ها

 

پس کوچه های تنگ ,پس توهای کوچک

آغوش های جابه جای مادری ها

 

یالقیز شَهَردن آیریلیب؟ یالقیز گئدیردی؟*

یک زن میان حرف های  آذری ها

 

* تنها از شهر جداشده بود؟ ,تنها داشت میرفت؟

 

6

...

مثل گلپرهای نا آرام ِمریم دیده ای؟

شب به روی شیشه های پنجره نم دیده ای؟

 

تا بحال از خود نپرسیدی چرا باران َتر است؟

چشم هایت را درون چشم شبنم دیده ای؟

 

من نباشم گفته بودی سرد و سنگین میشود

فاصله در فاصله در فاصله غم دیده ای؟

 

گاه گاهی مرز یک عشق ست گاهی یک هوس

اینچنین پیدا و پنهان ِ مسلم دیده ای؟

 

هی گره میبندی و  وا میشود هی بی هوا

در اراده لحظه های سست و محکم دیده ای؟

 

خنده اش,اشک اش , هوایش ,حس گرمای تنش

عضوی از آدم  بگو مانند آدم دیده ای؟

 

اینکه یک عالم برای لمس آن پرپر شوند

یا مرا دیوانه تر از کل عالم دیده ای؟

 

 امشب از عطری که در من ریختی بی طاقتم

بدتر از  این حال ها هم مست بودم دیده ای؟

 

بیت آخر لو نرفته! دست هایم بسته است

راستی تا حال دستت را خودت هم دیده ای؟

 

7

...

 

قطار خاطرات و عشق  باتو ,جاده ها بامن

هوای  دلبری باتو , غم دلداده ها بامن

 

نگاه  بادبادک ها برای بدرقه کافیست

زمین  را نخ به نخ بالا ببر افتاده ها بامن

 

تفال میزنم گاهی به حافظ! باخودت بردار

شب وشعر وشر وشور وشمیم باده ها بامن

 

اذان ما به وقت عشق بوده ,خاطرت باشد

دوتا مُهر وفا با مهر تو سجاده ها بامن

 

مرا باخود ببر تادور ...تا دورِ خودت!ایلت

خودم باتو! دلم باتو ! وفرضی زاده ها بامن


بازگشت