شعری از حسین صفا

نویسنده : حسین صفا
تاریخ ارسال : بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴


نجاتم دهيد برادرهايم!

ناشناسي قصد جان مرا كرده است

من مردمك چشم كوچك ترين برادرتان هستم

كه در اتاقي ملول

تا خرخره در خاموشي تلويزيون فرو مي رفت

و  از مرگ هاي بيمار خود 

كه در شيار آجرها بستري  بودند

پرستاري  مي كرد

پنجره اي كه پشت خود مي ايستاد

و ناخن هايش را به شيشه مي كشيد

به اميد آنكه در هواي نمناك يك جمعه

خود را به خيابان  پرت كند

 

خوابم نمي برد برادرهايم!

خرگوش زخمي در تله خواهد مرد

بي آنكه  در آخرين وداع

فرزندانش را بوسيده باشد.

كدام تكه از شما گم شده است

كه در مراسم اهداء عضو

با مرور صدايي كه روزي از تپش افتاد

زانوهايتان را

با شرمساري بغل مي كنيد؟

 

سراسيمه ام

و آسمان را به قصد روياندن دانه ها

ترك مي گويم

تا پيش از دميدن چمن ها

بميرم

اين عقوبت باران بودن است.

 

تلوزيون را خاموش كنيد برادرهايم !

رطوبت پيشاني ام را به خاطر بياوريد

به خاطر بياوريد

قلبم را

كه از ترس كشيده هاي شما

صورتش را پشت روزنامه پنهان مي كرد

 

ماهي بيچاره

كت مندرسش را به دوش دريا مي اندازد

تا توده هاي عظيم يخ

دريا را  از پا در نياورند

استخوان ها در اندامم بي قراري مي كنند

حكم اجرا خواهد شد

من در سرما از شما خداحافظي خواهم كرد

 

بي فايده است

نشستن بر الاكلنگي مرده

و دل بستن به ترازوهايي

كه ديگر هيچكس وزن خود را به آنها نمي سپارد.

 

از من دوري كنيد برادرهايم!

ناشناسي قصد جان مرا كرده است


بازگشت