غزلی از محمد حسین سرخوش

نویسنده : محمد حسین سرخوش
تاریخ ارسال : دهم اردیبهشت ماه ١٣٩۵


لحظه ای گفتم بمان اما زمان بی رحم بود

فال حافظ،چای وقهوه،استکان بی رحم بود

"ساربان آهسته ران کآرام جانم می رود"

کاروان رفت و همیشه ساربان بی رحم بود

عصر یک پاییز برگی شد جدا از شاخه أش

می برد آن برگ را آبی روان بی رحم بود

با زمان درگیرم و این اتفاقی خوب نیست

هر زمانی فکر می کردم به آن...بی رحم بود

باید از ساعت بخواهم اندکی فرصت دهد

لحظه ای گفتم بمان أما زمان بی رحم بود

زیر باران در خیابان ناگهان دیدم تو را

دست در دستش گرفتی... او همان بی رحم بود


بازگشت