شعرهایی از مریم مقدم

نویسنده : مریم مقدم
تاریخ ارسال : بیست و چهارم آبان ماه ١٣٩۵


1

تا صبح در هوای خودم گریه می کنم
 بر شانه ی خدای خودم گریه می کنم

این حالم آشناست، خودم می شناسمش
با حال آشنای خودم گریه می کنم

از عشق می نویسم از این حس لعنتی!
با شعر، پا به پای خودم گریه می کنم

می خوانم از سکوت عمیق و همیشگی
اینگونه با صدای خودم گریه می کنم

پیش آمده است عشق و عقبگرد کرده ام
بر سیر قهقرای خودم گریه می کنم

عمری است می کشم بدنی خسته را به دوش
عمری است در عزای خودم گریه می کنم

این شعر آخر است و غمم ناسروده ماند!
بر شعر نارسای خودم گریه می کنم

تا پیش از این برای شما گریه کرده ام
امشب فقط برای خودم گریه می کنم

2
خبر از کسی تازه داری عزیزم که از خود مرا بی خبر می گذاری؟
سرت باز امشب به سامان رسیده؛ مرا باز آسیمه سر می گذاری

خودم هستم؛ آنکس که روزی نگاهم برایت پر از عشق بود و غزل بود
چه شد؟ چشم می بندی و می روی و مرا باز با چشم تر می گذاری!

ترانه، غزل، چارپاره - دلم پاره پاره- و من می نویسم برایت
و تو پاسخ این همه حس خوب مرا، لعنتی! مختصر می گذاری!

سکوت و نگاهی که سرد است و دستی که دیگر برایم نوازش ندارد!
و دیدم که در دفتر شعر خود نام این کارها را هنر می گذاری!

برو بی خیالت! در این شهر و این کوچه هایی که بی تو غریبند با من
مرا در میان خودم، شعر سردرگمم، اینچنین دربدر می گذاری

و من مریمم؛ مانده بر روی دستم همان شعر زاییده از عشق بکرم
که نام مرا بر زبان همین مردم از خدا ببخبر می گذاری

یقینا که راهی نمانده است دیگر برای دل من برای دل تو
که داغ چنین عشق را بر دل خود، اگر می گذارم، اگر می گذاری...


بازگشت