شعرهایی از بنیامین دیلم کتولی

نویسنده : بنیامین دیلم کتولی
تاریخ ارسال : بیست و نهم اسفند ماه ١٣٩۵


1


نشستم وا کنم با بوسه ، آن لبهای عریان را
که من خود دیده ام وا می کنند اینگونه قرآن را

شکر یا شوکران ، سهم من ازاین دلسپردن چیست
به زهر آلوده گویا میزبانی جام مهمان را

اگر چه کرده چشمت کودتایی تازه در تبریز
قرق کردست ابروی تو نیمی از خراسان را

به تقویمم گره افتاده در پاییز و میدانم
که تاثیری ندارد فصلها گلهای گلدان را

که می دانم کشانده فتنه ی چشم تو در تاریخ
به روی دار سرهای زیادی از وزیران را

تو تاوان کدامین غفلتی کینگونه آوردست
خدا در خلقتت تلفیقی از انسان و شیطان را.


 

 

2



نه می بیند کسی بعد از تو شعر تازه ی من را
نه باور می کند این درد بی اندازه ی من را

دهانها گشته است از بیم مردن آنچنان خاموش
که چون فریاد می بینند هر خمیازه ی من را

شبیه قلعه ی ویرانه ای در جنگم و دارد
سپاهی می گشاید آخرین دروازه ی من را

چه باقی مانده از آن غنچه ی روییده در طوفان
نسیمی کو که از هم واکند شیرازه ی من را؟!

کنارم باش و باور کن به لب می آورد دنیا
پس از مرگم بنام عشق تو آوازه ی من را.


بازگشت