شعری از حسن توکلی

نویسنده : حسن توکلی
تاریخ ارسال : بیست و نهم اسفند ماه ١٣٩۵


در من همیشه شاعری از کوه  
سر  می خورد اما نمی افتد
در من زنی با دامنی گلدار
می رقصد و از پا نمی افتد
 
در حسرت روزی کنار او
هر روز و هر شب بی قرار او
یعنی خدای من گذار او
می افتد اینجا یا نمی افتد
 
در من نشان زخمها باقی ست
در او به دنبال چه می گردید
بر هر درختی زخم بگذارید
خطی به چاقوها نمی افتد
 
طی میشود هی سال پشت سال
لعنت به این فنجان که در این فال  
جز حسرت دیروز پیدا نیست
جز وعده ی  فردا نمی افتد
 
یکشب مرا در دره می یابید
یکشب به خوابی خوب خواهم رفت
آنشب زنی با دامنی گلدار
از پشت بام خانه می افتد


بازگشت